آدرس جدید
سلام دوستان . من به میهن بلاگ کوچ کردم . چرایی ماجرا رو همه میدونیم . اگر دوست دارین با من و نوشته هام همراه باشین اینجا کلیک کنین لطفاً .
سلام دوستان . من به میهن بلاگ کوچ کردم . چرایی ماجرا رو همه میدونیم . اگر دوست دارین با من و نوشته هام همراه باشین اینجا کلیک کنین لطفاً .
سلام. چی بگم ؟ روزگار درهم برهمی داریم ، نه خودم ، همه رو میگم . دست روی دل هر کی میذاری یه مشکلی داره که واست درد دل کنه ، اونی هم که ساکته ، ساکته نه اینکه هیچی توی دلش نباشه ، فقط نمیخواد به زبون بیاره .
یه کارتونی تازه اومده به اسم Box Trolls . نمیدونم دیدین یا نه . سبکش از اونهاست که عروسک میسازن و فریم به فریم عروسکها رو توی صحنه حرکت میدن و عکس میگیرن . بسیار کار سخت و زمان بریه که من وقتی پشت صحنه هاش رو نگاه میکنم نفسم میگیره چه برسه بخوام انجام بدم . بعضی انیمیشنهای معروف این مدلیه مثل عروس مرده ساختۀ تیم برتون که احتمالاً همۀ بچه دارها دیدن . انتهای همین Box Trolls سازنده با هنرمندی قصه اش رو به پشت صحنه وصل میکنه و نحوۀ ساخت انیمیشن رو به سبک جالبی وارد داستان میکنه . حرفهایی که ته انیمیشن توی این یک تکه زده میشه میارزه به تمام کل ماجرا . من نمیخوام داستان رو لو بدم ولی برین تماشا کنین تا اون حرفهای آخر رو بشنوین.
اونهایی هم که بازی Sims رو میشناسن به همین احساس میرسن که آخر این انیمیشن هست ، به خصوص زمانی که " آدم " شما رو به آسمون و جنابعالی دستهاشو تکون میده و درخواستی داره .
بگذریم ، حرف از غصه ها بسته . امیدوارم در سال 94 همه به آرزوهامون برسیم و خنده هامون ماسک نباشه ، بگو الهی آمین .
یه خورده کانادایی بازی در بیاریم ؟
Toboggan = یک تکه چوب بلند که قابلیت حمل دو یا چند نفر رو توی برف داره که سر بخورن و دلشاد بشن . به نظرم همونیه که بچگیهامون بهش میگفتیم لوژ . نمیدونم این کلمۀ لوژ کجائیه لابد یا فرانسه است یا روسی . عکسشو میذارم که ببینین منظورم چیه

Rattled = وقتی یه نفر به سختی عصبانیه . جلوی این کلمه نوشته به شدت کانادایی .
Sook , Sookie or Sookie baby = یه آدم به شدت ضعیف و محتاج کمک که بدون حمایت دیگران قادر به انجام کارهای خودش نیست . منظور یعنی دقیقا ً بچه ننه :) گاهی به پت های خونگی کوچک هم گفته میشه . نوشته توی انتاریو suck تلفظ میشه ولی دیکته و معنا همونه .
Beaver Tail = یک نوع شیرینی و دسر که از خمیری پخته به شکل دم بیور با رویۀ بستنی یا شربت افرا، شکلات ، میوه یا ... سرو میشه .

Coastie = یک آدم به شدت متمدن و " شهری " که به ونکووریها گفته میشه :) قابل توجه رینا و ویدای گرامی ، ذوق مندیل شدین ؟ :)
خوب بریم چند تا خبر از ویندزور :
OPP پلیس ایالتی انتاریو اعلام کرد که آمار مرگ مردان در تصادفات جاده ای دو برابر زنان هست و بالاترین آمار هم در مورد مردان بین سنین 25 و 35 نشون میده . (چی بگم ؟ خدا یک حوصله و عقلی به این جوونهای پشت فرمون بده که کمتر به خودشون و خانواده هاشون و دیگران صدمه بزنن . )
http://blogs.windsorstar.com/news/twice-as-many-men-die-in-road-collisions-than-women-opp-study
آقا خیال میکردیم ویندزور بدترین جاده های کانادا رو داره ! هی دلیل میاوردیم که لابد به خاطر سرمای هوا و برف و یخه . حالا میبینم نه بابا از ما ترسناکتر هم وجود داره :)
http://blogs.windsorstar.com/news/are-windsor-essex-roads-among-the-worst-in-ontario
این هم لیست ده تا خیابون صدر همه و خیلی قشنگتر از ما با شهرهاشون : (ویندزوریها بخونین کمتر غر بزنین )



نوروز به همگی مبارک . امیدوارم امسالتون پر از شادمانی و سلامتی و موفقیت باشه ،
دست راستتون هم روی سر ما لطفاً 
سلام ، بسکه خوشحالم اومدم فقط اینو بنویسم و برم . امروز امتحان سیتی زنی آذین بود . الآن از سر امتحان اومدیم ، دخملم انقدر امتحانش و مصاحبه اش کامل و بی نقص و عالی بود که افسر مسئول گفت هیچ لازم نیست منتظر نامۀ مراسم سوگند بمونی و من همین الآن به تو سیتیزن شیپ اعطا میکنم و روز 11 مارچ بیا برای ادای سوگند ! یعنی دو هفتۀ دیگه ! یعنی لازم نیست مثل من و شادان و شوهرم یک ماه و نیم واسۀ دعوت نامۀ سوگند صبر کنه ! همین الآن با نامۀ دعوت برای 11 مارچ اومدیم خونه :) غیر از آذین فقط یک نفر دیگه بین همۀ شرکت کننده ها به همین مرحله رسید که یه دختر جوان هندی بود .
من اصلاً نمیدونستم که این حالت هم وجود داره و بعضیها ممکنه همون لحظه تأیید بشن . خیال میکردم همه مثل ما باید صبر کنن ، توی هیچ سایت و وبلاگی هم چنین چیزی نخونده بودم . روز امتحان ما ، همین آقای افسر بهمون گفت از دید من قبول شدین ولی باید قاضی هم مدارک شما رو چک کنه و اگه ایشون تأیید کنه بین 6 تا 8 هفتۀ دیگه نامۀدعوت به مراسم براتون میاد که واقعاً شش هفته گذشت تا نامه اومد و تازه خود اون نامه گفته بود ده روز دیگه بیایین برای ادای سوگند یعنی تقریباً دو ماه بعد امتحان برای سوگند رفتیم ، نه دو هفته ! :) خلاصه خیلی خیلی غافلگیر شدیم و خوشحالیم .

سلام . اول یه خرده غرغر کنم ؟ حالم اصلاً خوب نبود ، یه کمی گرفتار بیمارستان و این حرفها شدم ولی الآن بهترم . ممنون از دوستهای گلم که دونه دونه حالمو پرسیدن و از همه شون متشکرم . این پست محصول دو سه هفته ، تکه تکه نوشتنه که حالا جمع و جورش کردم براتون میذارم . ببخشین که مطلب جدید و اخبار نداره ولی از هیچی بهتره .
قبل از هر چیز یه آموزشگاه موسیقی توی کرج معرفی کنم که ملت خیلی ازش تعریف میکنن . دو تا از بستگانم بچه هاشون اونجا تعلیم میگیرن که به شدت راضین هم از قیمتها و هم از روشهای تدریس و خلاصه از دست ندین .

یادتونه مدتی پیش در مورد یک خواننده و آهنگساز و نوازنده به نام برزو اسماعیلی براتون نوشته بودم . خوب ایشون هم توی همین آموزشگاه تدریس میکنن . اینم آخرین آهنگشون که بیرون اومده و میتونین از اینجا گوش بدین . خواننده و آهنگساز این کار خود این هنرمنده و شعرش از آقای محمود صانع و تنظیم از آقای دانیال شهرتی به نام " یکی هست " :
https://www.youtube.com/watch?v=Al6PMPQtugY&feature=youtube_gdata
از اینجا هم میتونین دانلود کنین :
اینم مشخصات آموزشگاه :
آموزشگاه موسیقی آناهید
کرج - شهرک بعثت - انتهای بلوار حافظ - ساختمان آریا
تلفن : 09393530343
تلفکس : 36705237
تدریس آواز ، ساز ( زهی ، ضربی ،....) ، ارف
خیلی سال پیش به نظرم دوازده سیزده ساله بودم پدرم کلاس موسیقی ثبت نامم کرد . استاد من ، مرحوم حسین ملک بود که از شانس روزگار اون زمان در کرج درس میداد و من افتخار شاگردی ایشون رو داشتم . دو سال درس گرفتم که به زمان انقلاب رسیدیم و کلاس ما به اسم " مطربخانه " تعطیل شد . استاد باقی کلاسها رو باغ خودش منتقل کرد و مدتی هم با رفتن به باغ از نعمت وجود ایشون بهره بردیم ولی بازم نتونستیم ادامه بدیم و کلاسها به کل تعطیل شد .
چند سالی واسه دل خودم دلی دلی تمرین میکردم ولی نه جدی ، تا اینکه زمان دیپلم ، دوباره و این بار یه جایی توی تهران ثبت نام کردم و باز چند ماهی رفتم و بعد کنکور و دانشگاه و خلاصه دیگه پشتم باد خورد و ادامه ندادم . سنتور طفلکی گوشۀ خونه افتاد ، گاهی زدم ، گاهی نزدم ، ازدواج کردم ، بچه دار شدم و دیگه کم و بیش یادم رفت سنتوری هم داشتم . اینجا که اومدم واقعاً گاهی دلم میخواست با خودم آورده بودمش . نمیدونم چرا ، شاید برای اینه که اینجا آدم بیشتر هوای وطن و آیتمهاش رو میکنه و بیشتر دلتنگشون میشه ، منجمله موسیقی اش .

کاش میشد سنتورم بال در میاورد و میومد اینجا ، هر بار که میرم تهران هی با خودم قرار میذارم که این دفعه میارمش ولی باز زمان برگشت انقدر بار دارم که واسه اون بینوا دستی ندارم . برادرهام موسیقی رو جدی گرفتن و ماشالله هر دو هم معرکه میزنن ولی من به ثابت قدمی اونها نبودم . به هر حال اینم ماجرای من و سنتورم و این که چرا دلم میخواست بچه هام یه سازی یاد بگیرن . البته طبیعتاً مثل همۀ پدر و مادرها ، روی پیشونیمون نوشته هر کاری خودمون نتونستیم ، بچه هامون باااااااااید انجام بدن . بینوا بچه ها اگر اون کارو دوست نداشته باشن . ولی ظاهراً بچه های این نسل و این دوره و زمونه همه عشق موسیقی دارن و نیاز به هیچ تبلیغی از طرف والدین نیست . من کمتر خانواده ای میبینم که بچه هاشون سازی رو بلد نباشن یا در حال گذروندن کلاسی نباشن .
خوب دلم میخواست آدرس این کلاسو بذارم که اونهایی که کرج زندگی میکنن بتونن از این کلاس بهره ببرن . من در اولین فرصت اطلاعات بیشتر این کلاس رو از بستگانم میپرسم و براتون مینویسم . ملتی که سنتور یاد میگیرین جای منو خالی کنین .
بریم اصطلاحات کانادایی ؟
راستی خیلی ها سوال میکنن که این اصطلاحات رو از کجا میارم و مگه توی انگلیسی نیست که میگم کانادایی و .... ؟ برای دوستانی که میپرسن یه توضیحی اینجا بدم ، زبان انگلیسی درست مثل فارسی خودمون لهجه های مختلف داره و انگلیسی کشورهایی غیر از خود انگلستان با لهجه های متفاوت از انلگیسی اصلی تلفظ میشه . توی هر کشوری هم باز استانهای مختلف لهجه های مختلف دارن . اینه که همونطور که ما به راحتی متوجه میشیم چه کسی گیلکه یا ترکه یا ..... ، انگلیسی زبانها هم به سرعت تشخصی میدن که طرف مال کالیفرنیاست یا ایرلند یا فلان استان استرالیا .
کانادا هم لهجۀ خودش رو در انگلیسی داره که من شخصاً به نظرم میاد لهجۀ انتاریو به شدت شبیه لهجۀ میشیگان و اوهایو و نیویورک باشه که البته من نه تجربه دارم و نه حرفم سندیت داره به خصوص که انگلیسی ام هم در حد یک مهاجر شش ساله است بنابراین معلوم نیست درست بگم ، فقط حس میکنم وقتی مثلاً یک میشیگانی صحبت میکنه دقیقاً میفهمم چی میگه برعکس وقتی یک استرالیایی یا آفریقای جنوبی یا ایرلندی حرف میزنه که گاهی واقعاً فهم صحبتهاشون برام سخته . طبیعی هم هست چون انتاریو و شهر ما با این چند استان هم مرزه .
باز هم درست مثل استانهای ایران ، هر شهری حتی اگر فارسی هم حرف بزنن باز بعضی کلمات خاص دارن که وارد فارسی تهران هم میشه . مثلاً کلمۀ جغله که توی فارسی تهرانی به عنوان متلک و اشاره به کوچک و کم سن بودن طرف به کار برده میشه در زبان گیلکی واقعاً یعنی کودک و کوچک . پس این یک اصطلاح گیلکیه که وارد زبان فارسی تهرانی شده . توی انگلیسی کانادایی هم خیلی کلمات هستن که شاید از زبان مهاجران مختلف وارد زبان " کانادایی " شدن و دیگه جزئی از اصطلاحات کانادایی به حساب میان و در زبان انگلیسی کانادایی کاربرد دارن .
این که این کلمات رو از کجا پیدا میکنم . یه سرچ کوچولو توی گوگل هزاران صفحه براتون باز میکنه . من اول کلماتم رو از توی گوگل در میارم ، بعد با دوستان کانادایی که دارم مرور میکنم که آیا واقعاً دارن استفاده میکنن یا نه . بعضیهاشو خودشون هم نشنیدن ! مثلاً یه کلمه ای بود برای هشدار به کار میرفت که حالا یادم نیست چی بود ، هیچکدوم از دوستهام نشنیده بودن . اینه که اول چک میکنم که واقعاً در محاوره زیاد به کار برده میشه یا نه و بعد براتون مینویسم . هم توی یوتیوب میتونین پیدا کنین و هم توی خود نت و سایتهای مختلف . به هر حال امیدوارم واستون مفید باشه ، خودم که خیلی ذوق دارم و دائم تلاش میکنم توی حرفهام استفاده کنم . اینطوری آدم بیشتر احساس خودی بودن با مردم میکنه .
حالا بریم سراغ کلمات امروز :
Doughnut holes = اشاره به شیرینی تیم بیتز که تیم هورتونز میفروشه :)
این عبارت یک شوخی و ضرب المثل بامزه در مورد کانادائیهاست . تا حالا دونات درست کردین ؟ وقتی قالب میزنین چی میشه ؟ یک دایرۀ کوچیک از وسطش در میاد . اون دایرۀ کوچیک که حاصل سوراخ کردن دایرۀ دوناته ، بعداً میشه اون شیرینیهای متنوع کروی و بامزۀ تیم بیتز :) ضرب المثلش هم اینه : Canadians eat doughnut holes . این شوخی معمولاً در اجراهای کمدی که تفاوت بین کانادائیها و آمریکائیها رو به طنز میگیرن گفته میشه .
Waste not, Want not = منظور اینکه حروم نکن که بعدها نیاز پیدا نکنی یعنی همون اصراف نکن خودمون
Wet blanket = اشاره به آدمی که شور و شوق رو در دیگران از بین میبره ، مثل پتوی خیس که آتش رو خاموش میکنه . یعنی همون که میگیم طرف همه اش آیه یأس میخونه .
Canadian = نوعی از آبجو که اسم کاملش Molson Canadian هستش . یارو میگه میخوام یه دونه Canadian بخورم ، بلند نشو فرار کنی ، تو رو نمیگه بنده خدا :)
Down south = اشاره به آمریکا که توی نقشه در جهت جنوب کاناداست .
خیلی خوشحالم که این کلمات واسه همه جالب شده . کاش همۀ دوستان توی شهرهایی که هستن همین کارو بکنن .
چندی پیش با بچه ها رفتیم یه رستوران ژاپنی توی خیابون تکامسه ، کلاً من و بچه ها غذاهای چینی و ژاپنی خیلی دوست داریم . آذین بانو دعوتمون کرد و چقدر خوش گذشت و چقدر غذاهاش خوشمزه بود . اسم رستوران و آدرسش اینه :
Tenka Sushi Japanese Restaurant
پلاک 6415 خیابون تکامسه ، به سمت شرق ، بعد از جفرسون
تلفن 5199480888
من سینی بهاره انتخاب کردم که شامل سوشی سلمون ، سوشی میگو ، برنج و خورش گوشت با سوس تریاکی ( که این خورش واقعاً لذیذه) ، سوپ پیازچه ، بقچۀ برشتۀ گیاهی ( مثل پیراشکیهای خودمون ) با سوی سوس ، چند قطعه انواع سوخاری که هم میگو داشت ، هم کدو و هم سیب زمینی شیرین و در کل خیلی زیاد بود و من به زور تمامش کردم و تصمیم گرفتم بار بعد دیگه سینی کامل انتخاب نکنم . البته این سینیها واقعاً جذاب تهیه میشن و آدم هوس میکنه سفارش بده ولی من نمیدونم لابد ژاپنیها پرخور تر از ایرانیا هستن !

این عکس تزئینیه ، از رستوران خودمون عکسی پیدا نکردم .
پذیرایی خیلی خوب و مهربانانه و " تخصصی " بود . خیلی بامزه یه دختر خانوم ژاپنی میومد با یه کتری گلدار خیلی خوشگل ، سر هر میز میپرسید بازم چایی میخوایم یا نه :) من همینجا وصیت میکنم هرگز هیچ جا به هیچ عنوان چایی برنج سفارش ندین ! البته من و شادان چایی نگرفتیم ولی آذین چایی برنج سفارش داد که به شدت پشیمون شد . منم که لیوانشو بو کردم خوشم نیومد ، یه بوی بدی میداد ، مثل مرداب و آب مونده :( ولی خود مشتریهای چشم بادومی تند و تند لیوانشونو پر میکردن .
بستنیهاشون هم معرکه است . من چند وقت پیش توی رستوران " هوی " نزدیک دانشگاه بستنی " چای سبز " سفارش دادم که غش کردم انقدر عالی و خاص بود . اینجا بستنی وانیل و قهوه گرفتم که اونم خوبه ولی چای سبز یه چیز دیگه است . من نمیدونم به نظرم انگار بوی روغن کرمانشاهی میده ، یه جوری انگار خیلی اصیله و منو یاد غذاهای مجلسی خیلی قدیمی میندازه ، بوی کرۀ محلی و روغن محلی و از این چیزها که با عطر چای سبز مخلوط باشه . خلاصه واقعاً خوشمزه است . به هر حال هرچی از غذاهای تایلندی بدم میاد ، عوضش عاشق سفرۀ ژاپنی هستم .

فیزیک یادتونه ؟ قانون بقای ماده و انرژی ؟ این که ماده و انرژی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشن ولی هرگز از بین نمیرن ؟ حالا حکایت این صندوق پستی ماهاست و قانون بقای روزنامه :) روزنامه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی هرگز از بین نمیره . حالا بیا هزار بار یادداشت بذار ، حضوری بگو ، التماس کن ، دعوا کن که بابا نمیخوام واسم تبلیغات و فلایر و ... بیاری . دو روز نفس میکشی روز سوم بازم صندوق پستت میخواد بترکه .
راستی نامۀ دعوت به امتحان آذین هم اومد و ده روز دیگه باید بره برای تست سیتی زنی :)
دیگه چی ؟ فردا به خدا ، قول میدم فردا بیام باقی اون بروشور هشدارهای زمستونی رو ترجمه کنم براتون . شب شما بخیر :)
سلام . یه بروشور اومد دم خونه که به نظرم خیلی مفید و به دردخور بود ، تصمیم گرفتم براتون ترجمه اش کنم . حدس میزنم سراسر انتاریو پخش شده باشه ولی شاید خیلیها بی توجه به عنوان بروشور تبلیغاتی دور انداخته باشن . به هر حال یه نفر هم بتونه استفاده کنه من راضیم . چون طولانیه فعلاً قسمت اولش رو براتون میذارم .
این برشور در مورد نکات ایمنی ضروری در زمستونه ، در مکانهای مختلف از خونه تا خیابون :
ایمنی از CO
1- مراقب مرگ نامرئی باشین ، مرگی که به وسیلۀ همین لوازم گرما ساز خانگی تولید میشه ازقبیل فرنس ، شومینه ، آبگرمکن ، چراغ گاز ، خشک کن و .....
2- تمام لوازم گرماساز شما ( سوزنده با چوب یا گاز یا نفت و ... ) باید لااقل سالی یک بار به وسیلۀ یک متخصص رسمی ( دارای مجوز ) که برای TSSA کار میکنه چک بشه . برای پیدا کردن یک متخصص TSSA در محدودۀ خودتون به سایت COSafety.ca مراجعه کنین .
3- در حال حاضر در سراسر انتاریو این قانونه که دستگاه هشداردهندۀ CO ( دقت کنین ، با دستگاه آلارم دود فرق میکنه ) در محل نصب کنین. این دستگاهها در صورت بالا رفتن میزان CO به موقع به شما هشدار میدن که برای نجات خودتون اقدام کنین . برای این کار میتونین مراحل نصب در بروشور دستگاه رو به دقت مطالعه و دنبال کنین یا از شعبۀ آتش نشانی محل کمک بگیرین .
4- مراقب علائم مسمومیت با این گاز باشین که شبیه به علائم آنفلوانزا هستن ( بدون تب ) ، یعنی سردرد، آبریزش و سوزش چشم ، تاری دید و .... به محض مواجهه با این علائم همۀ افراد منزل منجمله حیوانات خانگی به بیرون و هوای باز رفته و بلافاصله با 911 و یا آتش نشانی محل تماس بگیرین .
5- الف ) مکانهای نصب دستگاه هشدار دهنده : تمام طبقات و نزدیک مکانهای خواب و بر اساس بروشور نصب .
ب ) مکانهای عدم نصب دستگاه : کنار پنجره یا دریچه های هوا ، در حمام ، کنار دستگاههای گرماساز یا گازسوز ، کنار هشداردهندۀ دود ( مگر اینکه دستگاه آلارم دوگانه باشه )
6- ماهی یک بار هر دو آلارم CO و دود رو چک کنین که سالم باشن و سالی یک بار هم باطری دستگاهها رو عوض کنین .
7 - حداقل دوبار در یک دورۀ سرما ، فیلتر دستگاه فرنس رو تعویض کنین.
8 - فضای اطراف فرنس باید عاری از مواد شیمیایی و خاک و پرز فرش و موکت و ... باشه .
9- دقت کنین که خروجی و دمپرهای هوای سرد و گرم با موکت یا ... پوشیده نشه .
10- مراقب باشین در نوسازی منزل ، دمپرها با کاغذ دیواری یا ... پوشیده نشن .
11- در صورت هر نوع خرابی دستگاهها ، با مشاور و متخصص TSSA به شمارۀ زیر تماس بگیرین .
1-877-682-8772
حالا ببینیم این TSSA که هی نوشته چیه :
این حروف اختصاری یعنی Technical Standards & Safety Authority که نام یک سازمان غیر انتفاعی در انتاریو هستش که از سال 1996 برای نظارت بر ایمنی محیط و دستگاههای مختلف کار و زندگی ، تأسیس شده .
راستش خودم یه خورده ترسیدم ، مدتهاست یعنی از وقتی اینجا رو خریدیم هیچ کسی از بیرون نیومده که دستگاههای مارو چک کنه . میدونم این هشداردهنده های دود دارن خوب کار میکنن ، چون هیچوقت نشد با دل آروم میرزا قاسمی درست کنم یا اسپند دود کنم :) ولی اعتراف کنم که اصلاً نمیدونم دستگاه هشدار CO سالمه ؟ باطری داره ؟ همین که این پست رو ثبت کردم میرم چک کنم . بعدش هم میرم سراغ موتورخونه ببینم وضع فرنس و هیتر چطوره ؟ دوربرشون یه جارویی بکشم و از این حرفها .
خوب این بروشور طولانیه و ترجمه و نوشتن همه اش حوصله و زمان میبره . باقی اش باشه بعداً ، ایشالله به زمستون امسال میرسه :)
بریم سراغ اصطلاحات کانادایی ؟
Queue : یک صف از مردم ، مثلاً
.The queue for coffee goes out the door
Serviette : دستمال کاغذی
Knapsack : کیف کوله ای
Kerfuffle : وضعیت سخت و ناراحت کننده
Gorp : خوراکی سفری مثلاً برای کوهنوردی که معمولاً به مخلوطی از آجیلها و شکلات و ... گفته میشه .
ببینم این احساس منه یا شماها هم حس میکنین امسال هوا گرمتر از پارساله ؟ مسئله فقط میزان بارش برف نیست ها ، کلاً خود هوا انگار بهتره ، خدا کنه تا آخر زمستون همین بمونه . از ترسم نمیرم هواشناسی رو چک کنم ، ولش کن ، چکارش دارم ؟ سرد بشه میفهمیم دیگه ، نه ؟ واسه چی جلو جلو از ترس بلرزم ؟
Tax season شروع شد و کار ما سنگین ، بازم کارتون کارتون کاغذ و فضای کوچولوی دفتر و میز پر از لوازم و .... ای خدا یه پولی به این رئیس ما بده که شرکتو عوض کنیم ، بریم یه جای بزرگتر ، بگو الهی آمین :)
پریشب اعلام شد که پادشاه عربستان فوت کرده ، دیروز یک مشتری عربستانی اومد ، با تمام وجود داشت به مردۀ بدبخت بد و بیراه میگفت و از مرگش اظهار شادمانی میکرد و دائم تأیید میخواست ! میخواستم بگم ننه جان من از سیاست مملکت خودم سردرنمیارم ، بیام در مورد سیاست شماها اظهار نظر و ابراز هیجان کنم ؟!!! انقدر هم حرف میزد اونم با ولوم بالا که من تمام تمرکزمو از دست میدادم ، هر خطو شونصد دفعه میخوندم و آخرش هم اشتباه وارد کامپیوتر میکردم ، دوست داشتم بلند شم نیم متر از اون چسب پهن ها بزنم دهنش که شاید ساکت بشه بتونم کارشو تمام کنم . وقتی رفت انگار درهای بهشت به روم باز شد به خدا !
خوب برم سراغ فرنس و دستگاه CO . شما هم بلند شین مال خودتونو چک کنین . فعلاً خداحافظ

پی نوشت و یاد آوری : سمت راست صفحه اون بالا یه سایتی بهتون معرفی کرده بودم که در مورد استقرار و زندگی در کانادا مطلب داره ، رفتین چک کنین ؟ واقعاً کامل و مفیده ، من خودم بعد این همه سال هنوز بعضی نکات رو از این سایت و سازندگانش یاد میگیرم و استفاده میکنم که واقعاً راضی و ممنونم . سر بزنین ، عضو بشین و از اطلاعات بسیار خوبشون با شادمانی استفاده کنین .
سلام . ببینم شما هم متوجه این تیک عصبی بعضیها شدین ؟ جسارت نمیکنم بگم خودتون دارین ولی بیشتر مردم دارن ، این ملت خونه روبه رویی ما دارن و منم اعتراف میکنم که ما داریم ( الآن یعنی شطرنجی شدم ) که اگه شونصد تا عضو یه خانواده ، روزی شونصد دفعه از در خونه برن و بیان ، دونه دونه شون ، نفری یه بار صندوق پستو باز میکنن و نگاه میکنن شاید یه خبری توش باشه !! حتی اگه پشت هم ردیف باشن واسه ورود به خونه !! خنده دار تر این که هر کدوم میخنده به نفر بعدی میگه عادته دیگه ، ولی نفر بعدی در همون حال خنده و جواب به نفر جلویی ، بازم بی اختیار دستش میره طرف صندوق !! وااااای به اینکه واقعاً منتظر یه نامۀ مهم هم باشین ، دیگه بدتر :)
قبل از رفتنمون نامۀ امتحان سیتی زنی آذین اومده بود ، نمیدونم براتون نوشتم یا نه . آذین همون وقت تلفن کرد به دفتر مهاجرت و گفت که با بدبختی تونسته یه ماه مرخصی بگیره که بعد دو سه سال بره ایران و واقعاً دلش نمیخواد این سفر رو از دست بده و از این حرفها . افسر مهاجرت بر خلاف انتظار ما که میترسیدیم لج کنه ولی پذیرفت . البته توی نامه و دستورالعمل نوشته که اگه بتونی قاضی رو راضی کنی که غیبتت موجهه ، بهت اجازه میدن ولی ما نگران بودیم که نکنه حالا اجازه هم ندن ! به هر حال قرار شد که تاریخ امتحان رو بذارن بعد از برگشت ما از ایران . حالا منتظریم که خبر بدن امتحان بعدی کی هست و این دخمل هم از سد اقامت رد بشه و مهر تابعیت بخوره توی زندگیش . اینه که صندوق بیچاره بیشتر و جدی تر از معمول هم باز و بسته میشه ، یعنی من با هر صدایی مثلاً گنجشک بشینه روی صندوق هم درو باز میکنم و یه نگاهی بهش میکنم :) همین روزها ست که دو تا پا دربیاره و با شادمانی از دست ما فرار کنه بینوا !

یه تصمیمی گرفتیم که علاوه بر تغییرات بزرگ توی زندگی مون ، یک تغییری در وبلاگم هم میطلبه . روزی که این وبلاگو شروع کردم فکر نمیکردم با این چالش روبه رو بشم ، ولی خوب یه سیبو میندازی بالا ، هزار تا چرخ میخوره تا بیفته روی ملاج نیوتن :) و من موندم و حال و هوا و حتی اسم این وبلاگ که مجبوره یه تغییری کنه ، داریم میریم تورنتو !!
هم نسلیهای من یادشونه ، زن روز و صفحۀ به من بگویید چه کنم :) یه فکرهایی توی کله ام هست ولی هیچکدوم دلمو راضی نمیکنه . اسم اینجا: کانادا - ویندزور رو بر اساس اجراهای اخبار قبل از انقلاب انتخاب کرده بودم که یارو میگفت : اینجا ایران ، صدای تهران ، شایدم برعکس . به خودم احساس خوبی میداد و به نظرم میومد که منم صدای ویندزور هستم و دلم شاد میشد که نشستم دارم از شهرمون مینویسم . ولی حالا وقتی بریم تورنتو با این اسم و وبلاگ نازنین و عزیزم چکار کنم ؟ من دوست دارم نوشته هامو ادامه بدم ، اگر چه که هیچ نظری ندارم که با یک شهر بزرگی مثل تورنتو من چه تغییراتی در فلسفه و چگونگی ایدۀ نوشته هام باید بدم . تا الآن با چند تا کلیک روی سایتهای اخبار میتونستم بیشتر خبرهای مهم ویندزور رو پیدا کنم و پوشش بدم ، یا هنر و تاریخ و اقلیم و .... خلاصه ویندزور کوچولو توی وبلاگ کوچولوی من جا میشد ، ولی تورنتو رو چه خاکی به سرم کنم ؟ اگه بخوام با همین ایده برم جلو باید یه رسانه ای مثل صدا و سیما رو بذارم توی جیب راستم و یه روزنامه ای مثل همشهری توی جیب چپم و بگم یا علی ، یا اینکه مثل خیلی از وبلاگر های دیگه در این خونه رو ببندم و بازنشسته شم ، یا اینکه چی ؟ روش و خط وبلاگمو عوض کنم ؟ دوست ندارم نوشته هام فقط خاطراتم باشه و تبدیل بشه به یه زندگینامۀ روزمره . دلم میخواد موضوعی داشته باشم که ادامه بدم و روی اون کار کنم .
حالا اسم وبلاگ هم یک مشکل دیگه . اگه عوضش کنم خوب آدرسی که شش سال برام کار کرده و کلی مطلب دارم توی نت غیب میشه . اگه عوضش نکنم با کلیک جستجوی تورنتو بالا نمیاد ، آقا عجب کاری کردم ها ، تازه واردها ، اسمهایی انتخاب کنین که وابسته به مکان و تاریخ و آدم خاصی نباشه تا مثل من گیر نیفتین .
اگه واستون سواله که چرا داریم میریم تورنتو ، توی پستهای قبلی هم نوشتم که شادان در انتخاب رشته Archaelogy رو در نظر گرفته که برای این رشته باید از Antropology شروع کنه ولی دانشگاه ویندزور این رشته رو نداره . دیترویت داره ولی مرد میخواد بره دیترویت برای درس و زندگی ! من که شهامت ندارم بچه مو بفرستم اونجا ، اینه که تورنتو رو انتخاب کردیم . ولی از اونجایی که اولاً ویندزور در رشتۀ شریف " بی شغلی " برندۀ مدال طلا و سردمدار دنیای کانادائیهاست ، برای آذین هم خیلی بهتره که واسه زندگی آینده اش از ویندزور خارج بشه . خوب پس من بمونم اینجا تنها ؟!! پس تصمیم گرفتیم دسته جمعی کوچ کنیم به تورنتو و شادمانیم از این که اونجا در جمع دوستان صمیمی هم هستیم و به قول فریبای گلم ، از غربت اندر غربت در میاییم .البته ماجرای سیب و ملاج نیوتن که یادتون هست ، من همیشه میگم تا ببینیم خدا برامون چی خواسته .....
اینم یه خبر جدید از " بی شغلی " در ویندزور :
ویندزور استار دیروز نوشت : نرخ بیکاری در ویندزور از 8.9 درصد به نه درصد افزایش پیدا کرد، اما 0.6 درصد بالاتر از پارساله ! به به ، هورااااا کف بزنیم !
همین نرخ در لندن در ماه نوامبر 7.8 درصد و در اکتبر 7.5 درصد بوده (خوش به حال لندنیها، سه دهم درصد پایین اومده ). در همیلتون بدون تغییر 5.6 درصد مونده و در سنت کاترین از 6.9 درصد به 6.4 درصد رسیده.
نرخ بیکاری ملی در هر دو ماه اخیر 6.6 درصد بوده ولی نرخ انتاریو به 6.5 سقوط کرده ، باید بگم هوراااا ؟ !! چه ربطی به ما ویندزوریها ؟ همیشه پیش بینی میکردم که اگه یه روزی از ویندزور برم ، بیکاری یکی از دلایل اصلی شه . خدا کنه بچه ها توی تورنتو موفق باشن که به خودم نگم چه غلطی کردی ! اینم آدرس خبر :
http://blogs.windsorstar.com/news/windsors-jobless-rate-inches-up-to-9-per-cent
خبر بعدی اینکه شهردار جدید ویندزور Drew Dilkens ( درو اسم زن نیست ، مثل درو بریمور ؟) ، یه روز بعد از انتخابات رفته قطر برای یه هفته !! تعجب نکنین از قبل برنامه ریزی شده بوده و طبق جدول کاری باید میرفته ، چون سال دیگه ویندزور میزبان مسابقات قهرمانی شناست و امسال این مسابقات در دوحه برگزار میشه ، اینه که ایشون رفته تا با همتای خودش در دوحه مذاکره و برای سال دیگه برنامه ریزی کنه . هزینۀ این کار هم پیش بینی شده بوده و خلاصه عذری متوجه این حرکت عجیب نیست .

این آقا در مصاحبه گفته که من به عنوان شهردار باید طبق جدولی که برنامه ریزی کردیم و برای شهر ویندزور ضروری دونستیم کار کنم حتی اگه درست یه روز بعد انتخابات مجبور بشم به یه سفر خارجی برم . اینم خبر :
http://blogs.windsorstar.com/news/dilkens-spends-first-week-as-mayor-in-qatar
Anne Jarvis گزارشگر ویندزور استار در مطلب دیروز خودش نوشته این شهردار واقعاً " متفاوته " و میگه Dilkens مرد ایده های بزرگ نیست ولی مرد عمله و به گفتۀ خودش : I'm an operation guy

شهردار جدید عقیده داره که بیشتر سیاستمدارها نگاهشون کوتاه مدته و فقط به انتخابات آینده و کرسی بعدی فکر میکنن ولی ما باید به دورتر فکر کنیم و برنامه هایی جدی برای رقابت با شهرهایی مثل ادمونتون و کلگری و تورنتو بریزیم . میگه ما نباید بگیم نمیتونیم ، باید بگیم میتونیم شروع کنیم .
گفته های کامل شهردار و گزارشگر رو میتونین اینجا بخونین :
http://blogs.windsorstar.com/opinion/a-new-and-very-different-mayor-and-council
یه خبر خوشمزه هم بدم از استارت ریل جدید برای ترنهای پر سرعت و ژیگولی بین ویندزور و تورنتو

اتوبوسهای برقی که چند ماه قبل نوشتم الآن توی خیابونها داره میچرخه . هنوز که امتحانشون نکردم ولی به شدت کنجکاوم ببینم چطورین :) هروقت امتحان کردم واستون مینویسم . این ترنهای پر سرعت هم یک پروژۀ 4 تا 6 ساله است و به عمر ما توی ویندزور قد نمیده ولی نوش جون ویندزوریها بعد از ما .
http://blogs.windsorstar.com/news/province-moves-ahead-with-high-speed-rail-line-starting-in-windsor
خوب دیگه جونم براتون بگه ، از خودم : رفتم چکاپ سالیانه ، از فرق سر تا کف پا چک کرد و برنامه ریزی واسه سونو و مامو و آزمایش خون و خلاصه هرچی که لازم بود . بهش گفتم از مدتی پیش گوش راستم انگاری یه کمی بازی در میاورد و میگفت داری پیر میشی، گفت من چیزی به نظرم نمیاد ، نه التهاب داره و نه Wax ، برو شنوایی سنجی ، اگه سمعک بخواد ناراحت میشی !!!! همینم مونده بود ، الهی صد هزار بار شکر . اولش شوکه شدم ولی بعد فکر کردم اینم مثل عینک ، چه فرقی داره ؟ واسه چشم ضعیف همه کار میکنیم ، به گوش که میرسه دست و دلمون میلرزه ؟! هفتۀ دیگه میام میگم نتیجۀ شنوایی سنجی چی شد . چی گفتی ننه ؟ نشنیدم :)
چند روز پیش هم رفتم سراغ شلنگها و شیرهای حیاط که مثل پارسال زحمت و خرج روی دستمون نذارن . همه شلنگها رو آوردم داخل خونه و شیرها رو بقچه بندی کردم . باغچه رو هم کمی تمیز کردم یعنی بوته های خشکو هرس و برگها رو جمع کردم و خلاصه یه دستی به سر و روش کشیدم . خنده داره که ما درخت بلندی غیر از کاج پیرمون نداریم ولی برگهای باقی همسایه ها میاد توی باغچۀ ما جمع میشه و مجبوریم تمیز کنیم ، زور نیست آخه ؟
ای وای نمیدونین چی شد همین الآن ، یکی دو دقیقه بود که صدای خش خش میومد و خیال میکردم پیشو رفته توی سطلش و داره خاک جا به جا میکنه ، بعد به نظرم اومد یکی دو دقیقه واسه این کار زیادی طولانی نیست ؟ !! بلند شدم ببینم چرا کارشو نمیکنه بیاد بیرون ولی دیدم توی سطلش نیست !! گشتم دنبال صدای خش خش دیدم بینوا حیوون بیچاره ، بین دو تا در ورودی گیر کرده و داره تلاش میکنه درو باز کنه !! بسکه شیطونه دم بریده ، هر کسی که میخواد از در بره و بیاد این وروجک مثل جن میپره دم در که شاید بتونه بره چمن بخوره :) تا حالا نشده بود که بین دو تا در گیر کنه و همیشه متوجه بودیم که پشت در داخلی بمونه . امروز آذین که داشته میرفته سر کار و من باهاش خداحافظی میکردم ، این طفلی از پایین پای من رفته پشت توری و من بی توجه درو بستم !! گفته بودم انقدر بی زبون و مظلومه که انگار لاله ؟ اینم سند و مدرکش ، نیم ساعت بیشتر اونجا بوده و صداش در نیومده ، فقط من از خش خش طولانی شک کردم ، تازه وقتی صداش کردم بعد نیم ساعت یه میوی کوچولویی شنیدم و جهیدم ، چون توی سطلش که باشه ، جون به جونش کنی صداش در نمیاد . خلاصه که حیوونکی ، توی یه فضای پونزده سانتی سرد مونده و اعتراضی نکرده ، دلم خیلی براش سوخت . الآن شادان عین سیندرلا داره بهش میرسه و نازشو میکشه و من بیچاره مورد غضبم . حالا کی از بایکوت در بیام خدا میدونه :(
خوب دیگه فعلاً خداحافظ تا بعد ، خوش باشین الهی .

پی نوشت : یادم نبود براتون در مورد کنسرت بنویسم . پست بعدی کامل میگم ولی الآن اینو داشته باشین که بعد از اون کنسرت دیگه هیچ صدایی به چشمم نمیاد . یعنی ریه و سینه و گلوی یه آدم میتونه همچین نتهایی رو بگیره ؟
سلام . بالاخره وقت شد بشینم سر این وبلاگ بینوا ! سه روز پیش برگشتم ، یک ماه ایران بودم ولی انگار یه روزه تمام شد ، آدم از دیدن عزیزانش سیر نمیشه . اگر چه که این بار سفر شادمانی نبود و ماجراهایی پیش اومد که بد جوری دلم شکست ولی به هر حال لااقل خانواده ام رو دیدم و برای ماههای دوری از اونها انرژی جمع کردم .
قبل از شروع حرفهای خودم میخوام همینجا اختصاصاً از فریبای گلم و شوهر گرامی اش تشکر کنم که با محبت بیکرانشون ما ها رو مورد لطف قرار دادن و نه تنها یک ماه تمام از پیشوی کوچولوی ما مثل شاهزاده ها نگهداری کردن بلکه قبل و بعد سفر هم ما رو خجالت دادن و زحمات مختلفی که برامون کشیدن انقدر زیاد بود که زبونم از تشکر قاصره . انشاالله یه روزی بتونم جبران کنم .
در مورد سفرم ، تا به حال تلاش کردم هر سال یک سفر به ایران داشته باشم و خدا کنه بتونم همین رویه رو ادامه بدم . هر سال که میرم با دیدن عزیزانم شارژ میشم و پر از شادمانی برمیگردم تا سال بعد ولی امسال همونطور که گفتم مشکلاتی داشتم که بار مثبت همیشگی سفرم رو کمی پایین آورد .
هم دلم میخواد درد دل کنم ، هم دلم نمیخواد خیلی ماجرا رو باز کنم چون به هر حال دوست ندارم آبروی کسی بره و فقط واسه آرامش دل خودم میگم. چرا آدم باید رفتاری کنه که وقتی به دلیلی ارتباط قطع شد طرف مقابل از این دوری خوشحال بشه ؟ چرا آدم باید چنان تیشه به ریشۀ پلهای پشت سرش بزنه که وقتی قهری پیش اومد باعث شادمانی و آرامش دیگران بشه ؟ نکنید رفتاری که ملت بگن دشمن شاد شد ، نکنید تو رو خدا .
کسی رو در اطرافیان داشتیم که سالها نه تنها من ، که دیگران هم تلاش کردن رفتارهای تلخ و خودخواهانه و متوقعانه اش رو ندید بگیرن . علی رغم اینکه من و شوهرم هر کاری از دستمون برمیومد برای اون و خانواده اش انجام دادیم باز هم بارها ازش اهانت دیدم ولی به خاطر گل روی یک عزیز کوتاه اومدم و تحمل کردم تا این که این بار چنان زد به سیم آخر که طاقت من هم طاق شد و تصمیم گرفتم دیگه کوتاه نیام به خصوص که دیدم این بار خودش و همسرش، عزیزم رو هم به شدت ناراحت کردن . این که میگم بعد از بیست سی سال تحمله ! بدون دعوا ، بدون تلخی و بدون هیچ درگیری ، فقط در سکوت کامل یک دیوار بلند کشیدم و تمام .
مادر این شخص خیلی تلاش کرد که میانه رو بگیره و مثل همیشه روی رفتار فرزندش سرپوش بذاره و با نسبت دادن عیوب به عزیز خودم تلخی ماجرا رو پنهان کنه ولی من با اینکه در صحبت با این مادر عمق حرف دلم رو پنهان کردم ولی واقعیت اینه که دیگه نمیتونم نه باور کنم و نه ببخشم، درک میکنم که این مادر غصه میخوره ولی شاهکار خودشه تربیت چنین فرزند برومندی که یک ایل و قبیله رو از خودش ناامید کرده و کار به جایی رسیده که دیگه مادرش هم نمیتونه ازش دفاع کنه . من پنجاه ساله هنوز از پدر و مادرم حرف شنوی دارم و از تذکراتشون درس میگیرم و فکر میکنم اگه این خانم بخواد میتونه به فرزندش آداب معاشرت رو یاد بده ، اگه بخواد !! و اگه نمیخواد برای اینه که رفتار فرزندش رو تأیید میکنه ، پس همینه که هست ، باید شاهد دوری دیگران از فرزندش هم باشه .
ولی درد ماجرا میدونین کجاست ؟ این که از این جدائی خوشحالم ، احساس آرامش میکنم ، به نظرم میاد یک بار بزرگ از دوشم برداشته شد و به خودم لعنت میفرستم که چرا زودتر از اینها قطع ارتباط نکردم ؟ چرا باید آدم به خاطر دیگرانی که دوست داره ، تلخیها رو تحمل کنه ؟ دردم میاد وقتی فکر میکنم من آدم مثبتی بودم ، چرا باید کار به جایی بکشه که من از دیوار سازی خودم خوشحال باشم ؟ من هرگز با هیچ کسی در عمرم قهر نبودم و تلاش کردم همیشه دل همه رو به دست بیارم و تصویری که از خودم در ذهن دیگران میسازم مهربان و آرام و اهل معاشرت باشه ، چرا منی که انقدر به دوستی و دوست سازی اهمیت میدم باید از قطع ارتباط با کسی خوشحال باشم ؟ خدایا نیار روزی رو که دیگری از رفاقت من ناامید بشه و از دوری من شادمان . این بندۀ خدا چنان پلها رو خراب کرد که من از دوریش غصه نمیخورم و از ندیدش شادمانم . گیرم که این قطع ارتباط اولین حرکت منفی عمدی من در عمرم باشه و انشاالله که آخری هم خواهد بود .
خوب از سفرم بگم براتون . این بار علاوه بر کارهای همیشگی اسباب کشی هم داشتیم ، البته اصل ماجرا و لوازم بزرگ رو شوهر طفلکی برده و چیده بود و کارهای ریزه و سبک به من رسید ولی به هر حال ماجرایی بود . یادتونه گفتم خونه رو اجاره دادیم و اسبابها رو بردیم زیرزمین خودمون ؟ خوب مستأجر دفتر شوهرم که بلند شد ، اسبابها رو بردیم دفتر و اونجا فعلاً شده خونه مون . وقتی رسیدیم دیدیم آقای شوهر گرامی به سبک و سیاق مردانه خونه ای مرتب و منظم و " دفتروار " برامون آماده کرده که دستش درد نکنه . ضمناً از اونجایی که ایشون آدم بسیار دیسیپلینی و منضبطی هستش ، این خانۀ کوچک خیلی هم تمیز و نظیف بود و ما کلی براش کف زدیم . تازه یک عالمه خرید هم کرده بود و کابینتها و یخچال پر بود، به خصوص از دیدن بسته های سنگک و بربری توی جایخی به شدت ذوق زده شدیم :) !! البته خریدها هم مردانه بود و مثلاً خبری از برنج و گوشت و مرغ نبود ولی تا دلتون بخواد عسل و مربا و سوس و آب میوه و .... موجود بود :) به هر حال استارت زندگی " غیر زیرزمینی " خورده بود تا ما ادامه اش بدیم و خیلی هم ممنون .
غیر جا به جایی ، کارهای اداری همیشگی هم داشتم مثلاً تمدید پاسپورت ایرانی و دفاتر بیمه و گواهینامه ام و کارهای دفتر خونه ای و .... و کارهای پزشکی دندون و چشم و ... که البته این بار به دندون پزشکی نرسیدم بسکه دوندگی داشتم و خریدهای مختلف و دید و بازدیدها و ..... به هر حال کار که تمامی نداره .
داشتم فکر میکردم چرا این دفعه انقدر سرم شلوغ شد ، من که هر بار تنهایی میومدم و بالاخره یه طوری به کارهام میرسیدم ، این بار که مثلاً سه تایی اومدیم کارهای من به جای اینکه تقسیم بشه زیاد شد ؟ دیدم مسئله اینه که این بار من توریست نبودم ، من یک زن خونه دار بودم با مسئولیت یک زندگی عادی و روزمره به علاوۀ کارهام که نمیشد از هیچکدومش چشم پوشی کرد . تازه به محبت کلی از بستگان و فامیل نه گفتم که بتونم به دیدن عدۀ قلیلی برسم . همه هم لطف دارن و انتظار دارن بری پیششون و باور نمیکنن که واقعاً زمان نداری . من این بار فقط به خانوادۀ خودم ، شوهرم و یک خاله و یک دایی بزرگم رسیدم و خجالت دیگران برام موند . انشاالله سال دیگه :)
یادتونه از مشکلات بلیطهامون گفتم ؟ خوب ماجرا ادامه داشت : آئروفلوت با محبت ، بعد از سه بار جا به جا کردن ساعت و روز بلیطهامون ، در یک اقدام خارق العاده و دوست داشتنی ، نیمی از پرواز برگشت رو کنسل و از مسکو به تورنتو رو باطل کرد ! ما کی فهمیدیم ؟ روز حرکت توی فرودگاه تورنتو ! خانم مسئول توزین بار گفت بلیطتون یه مشکلی داره لطفاً یکی تون برین با فلانی صحبت کنین ! آذین رفت پیش اون جناب فلانی و من از دور میدیدم که هی داره ناراحت تر میشه و دل خودم داشت میترکید . صحبتشون تمام شد و ما هم بارها رو دادیم روی ریل و رفتیم پیش آذین ، گفت که بلیط برگشت اینطوری شده و باید وقتی رفتیم تهران دنبال بلیط جایگزین بریم ! حال ماها رو بسنجین ، یعنی میخواستم یه پتک بردارم برم بزنم یا به فرق سر این آئرو فلوت یا به سر خودم که خر شدم و گول بلیط ارزون خوردم . به هر حال با اعصاب خراب اومدیم ایران و از فرداش شروع کردیم به کل کل با آژانس آئروفلوت . بعد یک هفته بالاخره کل پرواز رو باطل کردن و یه بلیط کامل ترکیش به ما دادن اما گفتن با آژانس ترکیش هماهنگ کنین که مطمئن بشین . من به ترکیش زنگ زدم ولی با مشت زدن تو صورتم و گفتن شما شماره بلیط و کد رزرو ندارین و اینها که روی پرینت شما نوشته هنوز مال سیستم آئرو فلوته نه مربوط به ترکیش ! دوباره با آئرو فلوت تماس گرفتیم گفتن چرا دارین ، نگران نباشین ، همینها درسته ، برین فرودگاه و کار تمامه . ما پنج روز پیش تشریفمونو آوردیم فرودگاه و دیدیم نخیر کار تمام نشده و اون دو تا عدد رو ندارن که هیچی ، تازه اسم ماها هنوز توی لیست ترکیش نیست . از روی ساعت پنجاه دقیقه ما توی اضطراب و لرزه موندیم تا بالاخره اسم ما به لیست ترکیش تزریق شد ، به نظرم که ما توی لیست انتظار بودیم و صبر کردن ببینن جا دارن یا نه و من واقعاً در حال موت بودم تا بالاخره آخر وقت بهمون گفتن که درست شد و به سمت استانبول پرواز کردیم . من دل توی دلم نبود که با وجود داشتن کارت پرواز با توجه به اینکه روی کارت باز هم شماره بلیط آئرو فلوت خورده ، این بساط دوباره توی استانبول تکرار میشه و باز باید تو سر خودمون بزنیم تا ثابت کنیم که به خدا ما توی لیست هستیم ولی شکر خدا به خیر گذشت و بدون مشکل سوار هواپیما شدیم . این توبه ای برای ما و شمای خواننده که هیچ ارزونی بی علت نیست .
از ترکیش تعریف شنیده بودم ولی خودم اولین باری بود که سوار میشدم . به نظرم پرواز خوبی بود ، صندلیها راحت و جای پا باز و به خصوص زیر پایی داشت که برای من بدبخت زانو بسیار مفید و دوست داشتنی بود . رسیدگیها و رفتار مهماندارها هم خیلی کامل و قشنگ بود . الهی شکر عاقبت به خیر شدیم :)
خوب باقی اش باشه بعداً اگه نفسی بود مینویسم . خوش باشین ، کاری نکنین که دشمن شاد شین ، با آئروفلوت هم سفر نکنین .
سلام . چون موضوع مهم بود تصمیم گرفتم به جای پی نوشت اون پست کرمهای پشمالو ( Fluffy Caterpillar) ، اینجا جداگانه بنویسم . این کرم پشمالوی ایرانیه که حتم دارم همه تون بارها دیدین و بعضیها بهش میگن گربۀ نوروزی .لابد چون بهار بیشتر دیده میشن . توی کرج که همیشه میدیدیم ، حالا واسه کرمهای سمی توی گوگل جستجو کنین ببینین چقدر عکس شبیه به این یکی تحویلتون میده . ولی من یادم نمیاد کسی گفته باشه اینها سمی هستن . میخوام بگم حالا همۀ پشمالو ها هم سمی نیستن ولی خوب احتیاط شرط عقله . ما که دیگه اینها رو دست نمیزنیم بابا جان .

http://photos.v-d-brink.eu/Flora-and-Fauna/Asia/Iran-Elburz-mountains-Western/i-gMh8cTB
این سایت ده نوع کرم سمی و خطرناک رو به فارسی معرفی کرده . ببینین چه تعدادش براتون آشناست :
http://websavar.ir/fa/news/2942
به هر حال به نظر من بهتره که آدم اینها رو فقط تماشا کنه و به هیچ عنوان لمسشون نکنه . کار از محکم کاری عیب نمیکنه .
خوب میخوام واستون یه ماجرایی که در بارۀ بلیطمون پیش اومد بنویسم . مدتی پیش ما سه تا بلیط از آئروفلوت برای ایران خریدیم که توی مسکو نشست داشت . قرار بود که رفتنی 11 ساعت و برگشتنی 2 ساعت معطلی داشته باشیم . رسید خرید به ای میلمون اومد که به صورت آنلاین تغییراتش ثبت میشد . بعد از چند وقت بهمون زنگ زدن که ما مجبور شدیم روز پرواز شما رو تغییر بدیم لطفاً رسیدتون رو چک کنین . رفتیم دیدیم اهه دو روز جا به جاش کردن یعنی ما برای 21 اکتبر بلیط گرفته بودیم و اینها گذاشتنش 19 اکتبر . گفتیم خوب اشکالی نداره دو روز زودتر به دیدار عزیزان نائل میشیم و خوشحال هم شدیم .
گذشت تا پریشبها ، من رسید بلیط رو روی دسک تاپ گذاشته بودم که دائم دم دستم باشه و هر وقت انتخاب صندلی باز شد بتونم جای خوبی برای خودمون رزرو کنم . پریشب رفتم ببینم میتونم یا نه که چشمتون روز بد نبینه دیدم ای وای دوباره زمان رو عوض کردن بدون اینکه این دفعه تلفن کنن !! حالا همون 19 اکتبر بلند میشیم ولی با 36 ساعت ! معطلی در فرودگاه مسکو ، روز 23 اکتبر میرسیم تهران !! باورم نمیشد ، فکر میکردم چشمم اشتباه میبینه . صد بار حساب کردم دیدم نه خیر همون 36 ساعته . حالا ساعت یک نیمه شبه و آذین خواب . شادانو صدا کردم و گفتم بیا تو چک کن ببین من درست میبینم ؟ اومد و اونم تأییدش کرد . خلاصه صبر کردیم تا صبح و صبح زود زنگ زدیم به مرکز آئروفلوت توی تورنتو که خیلی دوستانه برخورد و حسابی عذرخواهی کردن ، ولی دیگه بلیطی برای نوزدهم نداشتن که ما رو جا به جا کنن و مجبور شدن بلیط 22 اکتبر به ما بدن ! حالا 22 حرکت میکنیم و مثل بچۀ آدم ده دوازده ساعت توی مسکو معطلی داریم و 23 اکتبر هم میرسیم ایران . فکر کن اگه حواسم نبود و میرفتیم مسکو ، ای خدا حالا باید تو سر خودمون میزدیم که ویزای ترانزیت بگیریم و یک روز و نصفی اونجا بمونیم یا از خیر بلیط بگذریم و یه سفر سریعتر به تهران پیدا کنیم و چقدر ضرر مالی و حرص و جوش .
حالا جالبه که بچه ها به آقای شوهر گفته بودن بلیط چند تا کنسرت ایرانی خوب براشون پیدا کنه . از اونجایی که سفر ما به محرم و اینها میخوره و کنسرتها تعطیل میشه ، این بنده خدا به سرعت دست به کار شد و بلیط کنسرت همایون شجریان رو برای دوم آبان واسمون خرید . نگران بودم که نکنه حالا بلیط جا به جا شده ، کنسرت ما هم پریده . اگه همون نوزدهم راه میفتادیم دو روز وقت داشتیم از تلو تلو خوردن در بیاییم ، حالا اینطوری شده که ما جمعه صبح زود میرسیم و کنسرت جمعه عصره ! یعنی بعد سی و اندی ساعت سفر ، نفس داریم بریم کنسرت ؟ بعداً واستون مینویسم که بالاخره رفتیم یا نه .
یه خبر هم از ویندزور بنویسم : یادمه ماه آوریل پارسال براتون نوشتم که پلیس یک ماشین رو توقیف کرده و یک ساک پر از اسلحه از راننده کشف کرده . راننده ادعا کرده بود که پلیس براش پاپوش دوخته که ادعاش به جایی نرسید و محکوم شد و بار اول و آخرش هم نبود . به گفتۀ پلیس این مرد عضو باندهای خلافکار هندی هستش و بارها با همین دلائل یعنی حمل و اختفای اسلحه و .... دستگیر شده .
حالا همون آقای راننده دو شب پیش یک ماجرای تیر اندازی داشته اینطوری که تا نیمه شب با خواهرش و چند تا فامیل مهمونی داشتن. بعد از نیمه شب یکی از بستگان با وحشت خبر میده که خونه توسط آدمهای مسلح نقابدار محاصره شده . تا اینها به خودشون بجنبن یکی دیگه از مهمانها به چنگ این نقابدارها میفته که اسلحه روی سرش میذارن و دائم داد میزدن پولها کجاست ؟ این آقا برای نجات جان اون فامیل دو تا چاقوی آشپزخونه میگیره دستش و میخواسته بره بیرون که تا در رو باز میکنه همزمان با تلاشش برای خروج و تلاش خواهرش برای جلوگیری ، اون مهاجمین هم شروع به تیر اندازی میکنن و بینوا خواهرش تیر میخوره . بعد چند ثانیه هم مهاجمین همگی با دو تا وانت فرار میکنن . حالا خواهرش در بیمارستان بستریه و پلیس به دنبال مهاجمین میگرده . من نمیدونم این بشر چکاره است ، به هر حال امیدوارم صدمه ای که به خواهرش خورده باعث بشه به خودش بیاد و از کارهای مجرمانه کنار بکشه .
این خبر پارسال که نوشته بودم و خبر جدید ویندزور استار :
http://raahedovom.blogfa.com/post/303
http://blogs.windsorstar.com/news/tecumseh-shooting-sends-woman-to-hospital
خوش باشین .

سلام .کلاً حالم خوبه ، یعنی خوشم ، سر حالم ، قطعاً واسه اینه که به زودی میرم ایران . همین
ادامۀ ماجرای اصطلاحات کانادایی :
Loonie = یک دلاری
Toonie = دو دلاری
Quarter = سکۀ 25 سنتی
Dime = سکۀ 10 سنتی
Nickel = سکۀ 5 سنتی
Double Double = عزیز دل سابق من و بالاترین میانگین سفارش در کافی شاپ تیم هورتونز ، قهوۀ دبل دبل یعنی یه فهوه با دو تا ق چ شکر و دو تا ق غ شیر غلیظ یا خامه
Crayon = مداد شمعی به قول ما ایرانیها و در کانادا به Wax pastel و اصولاً هر نوع مداد روغنی نقاشی گفته میشه .
Washroom = گلاب به روتون یعنی دستشویی که توی ایران میخوان کلاس بذارن میگن WC که در واقع خودش مخفف Water Closet بوده که دیگه کمتر استفاده میشه . توی آمریکا یا انگلیس و استرالیا Rest room, Bathroom یا به طور خلاصه Women's و Men's به کار برده میشه . Toilet هم داره از دور خارج میشه یواش یواش .
Keener = زیادی مشتاق و پیگیر چیزی بودن یا به قول عام ، گیر دادن به چیزی . مثلاً شاگرد دور از جون شما خر خون ، یا کسی که بندۀ خدا در عزاداری ثابت قدم هشتاد سال سیاه میپوشه دلش نمیاد در بیاره .
Frosh 15 / Freshman 15 = دو هفتۀ اول هر سال در دانشگاه که به مناسبات و ماجراها و جشنهای ورود دانشجویان جدید میگذره که احتمالاً همۀ دانشگاههای خوب دنیا این مراسم رو دارن ، در کانادا به این 15 روز میگن Frosh days یا Frosh 15
Canuck = یعنی کانادایی مثلاً تیم هاکی ونکوور هم اسمش از همینجا اومده ، Vanouver Canucks
2-4 = یعنی جعبۀ 24 تایی آبجو . در عین حال تولد ملکه ویکتوریا که 24 می هست به جای May twenty four گاهی May two, four گفته میشه . مثلاً وقتی یارو میگه سه شنبۀ هفتۀ دیگه two - four هستش یعنی تولد ملکه ویکتوریا است .
Poutine = قا قا لی لی ملی کانادا که همه دوست دارن ، مثلاً شاید بشه گفت هم پایۀ باقالی پخته های تجریش با سماق و گلپر و آبغوره و .... یا مثلاً یه پیش دستی لبوی داغ یا یه بلال ..... وای چه خوبه دارم ماه دیگه میرم ایران . اصل این پوتین از مونترال اومده و در تمام کانادا پخش شده . یه کاسه سیب زمینی سرخ کردۀ خوشمزه که با یه ملاقه سوس Gravy و کلی پنیر موزارلا روی کله اش داغونش میکنن و با چه لذتی هم میخورن . بد نیست ها ولی شخصاً ترجیح میدم سیب زمینی ها رو خالی خالی بخورم :)
دو تا دونه جمله هم برای خالی نبودن عریضه :
? Wha cha doin ? = What are you doing
?When dija go ? =? When did you go
خیلی دیدم که در گفتگوی محاوره ای به جای d تلفظ j بذارن . یا به جای t تلفظ چ بگن و بی نهایت هم تند حرف میزنن یعنی همون جملۀ اول بدون مکث با یک کلمه بیان میشه : Whachadoin
خوب واسه این بار بسته ؟ رفته بودیم ددر امروز ، یه کارت هدیه از یه دوست داشتم که رفتم خرجش کردم و کلی ذوق کردم . همینجا میگم دستت درد نکنه مینا جان . بهم خیلی چسبید .
دارم فکر میکنم بالاخره بعد چند سال باید یه روپوش تهیه کنم . واقعیت اینکه واقعاً به نظرم خرج اضافی میاد که روپوش بخرم ، من که سالی دو سه هفته ایرانم، اونم با اما و اگر ، چرا باید پول روپوش بدم ؟ ولی این روپوش دیگه چهار پنج سال به من وفادار بوده و طفلکی سن بازنشستگی اش شده . اما هر چی میگردم چیزی که بتونم هم ایران بپوشم و هم اینجا پیدا نمیکنم . به نظرم باید بیام تهران بخرم . امروز با بچه ها کلی فروشگاه ها و بازارهای مختلف گشتیم ولی چیزی که دلم بپسنده و به درد هر دو کشور بخوره نبود . البته دارم فکر میکنم سفر من میفته به پاییز و شاید کاپشن و بارونی پاییزه به جای روپوش بهتر باشه . حالا ببینیم چی میشه ؟
امروز در یک اقدام انتحاری هر چی گوجه فرنگی سبز کال داشتم چیدم ! آقا این سنجابها و خرگوشها مگه میذارن چیزی واسه ما بمونه ؟ هر روز که میام سراغ باغچه ، دست از پا درازتر با اعصاب خورد برمیگردم چون میبینم هر چی گوجۀ دم بخت داشتم " نیمه گاز زده " افتاده توی باغچه ! یعنی بگو لااقل درسته نمیخورن که بگم خوردن دلم نسوزه ، نصفه نیمه گاز میزنن و از مزه اش خوششون نمیاد و میندازن دور . دور هم که نه ، جلوی چشم من که عصبانی بشم . من هم امروز همۀ سبزها رو چیدم و آوردم ردیف کردم پشت پنجرۀ آشپزخونه تا یواش یواش همینجا رنگ بگیرن .
خیلی نگران پیشو بودیم که کجا بذاریمش و بریم ایران ، شکر خدا فریبای گلم با محبت بسیار پیشنهاد کرد که این مدت از پیشو نگهداری کنه و خیال ماها رو راحت کرد . مطمئنم که دخمل ته تغاری کوچک ما میره یه بهشتی خوش تر از خونۀ خودش و احتمالاً زمان برگشتن دیگه دل نداره از فریبا جدا بشه لابد 
رفتیم براش دنبال " سطل خاک " اتوماتیک گشتیم . توی اینترنت دیده بودیم و میخواستیم بخریم . Pet Value دو نوعش رو داره که صد و هشتاد و صد و پنجاه دلار هستن ولی آمازون کانادا شبیه همونها رو گذاشته صد دلار با حمل مجانی . امشب سفارش میدیم که تا قبل سفر پیشو بهش عادت کنه . این سطل ها بهشت خونه های گربه داره . توی روشهای سنتی قدیمی یه کارتون خاک میذاشتن و گربه میرفت شاهکارشو انجام میداد . هر چند وقت هم اون جعبه با خاکش تعویض میشد . مرحلۀ بعد که ما تا الآن داشتیم جعبه های در دار یعنی جعبۀ پلاستیکی محفوظ و بسته با فیلتر بو و در لولایی بودش . هر هفته فیلترش رو میشوریم و دو سه ماه یه بار عوضش میکنیم . لازمه اش اینه که هر دو سه شب یک بار با بیلچه های سوراخ دار مخصوص خاک رو که کارخونه ای و مخصوص گربه هست الک کنیم و شاهکارها رو جمع کنیم و دور بریزیم و باز هم ده بیست روز یه بار کل خاک رو عوض کنیم . روی خاک هم اسپری خوش بو میزنیم که سرکار علیه پیشو بانو از شاهکارشون دلخوش بشن :) !
حالا این سطلهای اتوماتیک چه معجونی هستن ؟ ایشونها به صورت برقی بعد هر شاهکار خاک رو الک میکنن و افتخارات موجود رو میریزن داخل یک جعبۀ قابل تعویض که زیر سطل هست . بنابراین دیگه ما مجبور نیستیم با بیلچه خاکو زیر و رو کنیم و دنبال شاهکار بگردیم :) خدایا یه عمر طولانی با عزت به مخترعش بده 
دیگه امروز چکار کردیم ؟ آهان تیمی هم رفتیم ، اگر چه که من تازگیها با تیمی یه خورده قهرم ولی به هر حال میرم دیگه ، چکار کنم ؟ بخشش از بزرگانه
من عاشق کیک Lemon Poppy seed بودم که هم استارباکس داشت و هم تیمی ولی متاسفانه از برنامۀ تیمی حذف شد
البته خیلی خانوم شدم تازگیها به جای دبل دبل ( بالا گفتم ، یادتونه ؟ ) مدام قهوۀ تلخ بدون شیر و شکر سفارش میدم !
خوش باشین ، انگلیسی تمرین کنین ، مراقب گوجه هاتون باشین ، با تیمی هم قهر نکنین ، صلاح شما رو میخواد ننه جان .
پی نوشت : الآن که مطلبمو خوندم دیدم یه خط در میون حرف خوراکی زدم ، کاملاً معلومه دارم رژیم میگیرم ، نه ؟ 



سلام . این کرمهای خوشگل گوگولی رو میبینین ؟ گول نخورین اینها هیولان ! اخیراً یه عالمه آلارم و هشدار در مورد این کرمهای ابریشم دیدم که لازم بود براتون بنویسم . اینها که به تازگی در آمریکای شمالی و کانادا زیاد شدن به شدت سمی هستن و عوارض شدیدی به بار میارن . خوشبختانه هیچ خبری از مرگ کسی گزارش نشده ولی نوشتن سمی که بدنشون تولید میکنه درد و رنجی بیشتر از سم عروس ماهی و رتیل و عقرب داره . درد عضلانی و تهوع زیاد و تب و تعریق.
میخوام مطمئن باشین که اینجا توی ویندزور هم هستن . من هر دو تای اینها رو دیدم و خوشبختانه خدا خواست و صدمه ای نخوردیم . اون مدل زردش توی باغچۀ خودمون بود و پیشو داشت دنبالش میرفت که من بدون اینکه خبر داشته باشم چه خطری از سر گربه ام گذشته از ترس اینکه پیشو این کرم پشمالوی خوشگل !! رو اذیت نکنه یا نخوره بغلش کردم و آوردمش کنار . اون یکی مدل آجری اش رو توی سوپر استور دیدم زمانی که داشتم برای باغچه ام گلدون میخریدم . سه تا گلدون برداشتم و گذاشتم توی چرخ خرید ، با آذین بودم ، یهویی گفت مامان این چیه از روی گلدون افتاد پایین ؟ خم شدم دیدم عین این کرم آجریه بود که زنده هم بود . دوست نداشتم بهش دست بزنم با یه دونۀ برگ خود گلدون هلش دادم کنار که کسی لگدش نکنه و پنج دقیقه بعد که برگشتیم اون طرف دیدم نیست . لابد رفته بود زیر طبقات و حالا پشیمونم که کاش میدونستم اینها چقدر سمی هستن و نمیذاشتم توی فروشگاه بمونه و نگرانم که نکنه بعد از ما صدمه اش به کسی خورده باشه . به هر حال اینجا هم هستن و به شدت مراقب خودتون باشین .
حواستون باشه که نیش و دندون ندارن بلکه همین بدن خوشگلشون پر از تیغهای ریز سمیه و به هیچ عنوان نباید بهش دست بزنین .

http://bugsinthenews.info/?p=awnfgs&paged=15
http://www.flickriver.com/photos/grandma-shirley/4576695804/
http://cosmosmagazine.com/weird-animals/puss-caterpillar/
روش مقابله و درمان :
اینجا کامل توضیح داده براتون خلاصه اش کردم . در هر حالت به نظر من اولین تلاشتون این باشه که به مراکز درمانی مراجعه کنین ولی اگه دسترسی سریع ندارین تا به دکتر برسین این کارها رو انجام بدین . دوستم میگه نیازی نیست ، نیش کرم ابریشم مثل نیش زنبوره و خطر نداره ولی من چون هر دو تا بچه هام آلرژیک بودن همیشه از این مسائل میترسم . به هر حال اینم لینک و ترجمۀ خلاصه شده اش برای شما :
http://www.wikihow.com/Treat-a-Caterpillar-Sting
اولاً تکرار میکنم نترسین ، هیچ گزارشی از خدای نکرده مرگ دیده نشده .
بعد ، تا میتونین با موچین تیغهای ریز رو بیرون بیارین . اگه دیگه چشمتون نمی بینه با هر نوع چسبی که قوی باشه ، چسب زخم ، چسب بانداژ ، چسب عادی و ..... روی جای صدمه بزنین تا تیغهای ریزه در بیاد . البته حواستون باشه که هر بار چسب جدید استفاده کنین که تیغهای سری قبل رو دوباره به پوستتون نزدیک نکنین .
حالا موضع صدمه باید حسابی با آب و صابون شستشو داده بشه .
بعد شستشو محل رو با کیسۀ یخ بپوشونین و وقتی که مطمئن شدین کمی آروم شده مثلاً بعد پونزده بیست دقیقه ، حالا یه خمیر از جوش شیرین و آب درست کنین و روی محل بذارین .
من چیزی به این ترجمه اضافه کنم از تجربه های خودم روی بچه هام : این خمیر معجزه است . هر بار که پشه نیش میزنه یا مثلاً برای آبله مرغون و .... این خمیر نجاتمون میده . هم جلوی خارش و سوزش رو میگیره و هم از التهاب و ورم جلوگیری میکنه . حالا لازم نیست حتماً به صورت خمیر هم باشه . من توی یه کاسه، آب و جوش و شیرین هم میزدم و با پنبه میدادم به بچه ها که عین لوسیون هی روی جوشهاشون میمالیدن و واقعاً اثر داشت . البته برای این مورد که خوشبختانه تجربه ای نداشتیم تا به حال و اگه خدای نکرده بلا سرتون اومد طبق همین متن که دارم ترجمه میکنم شماها خمیر درست کنین ، لابد اثرش بیشتره .
میشه از داروهای مسکن و .... هم استفاده کرد اگه لازمه.
موضع رو دائم چک کنین و تغییر حالاتش از میزان ورم و رنگ و .... در نظر داشته باشین .اگه داره بدتر میشه باید حتماً با دکتر تماس بگیرین.
نوع کرم رو مشخص کنین ، ازش عکس بگیرین یا خودشو داشته باشین که به دکتر ارائه بدین .
باز هم یاد آوری میکنم خدای نکرده خطر مرگ نداره ولی همه نوشتن که دردش از درد نیش عقرب و رطیل بیشتره و عوارض التهاب و تهوع شدید و .... داره. بنابراین مراقب باشین و اگه بدبختانه گرفتار شدین سریعاً به دکتر مراجعه کنین .
از اونجایی که توی سایتی که معرفی کردم طرح سه نوع مختلف اینها رو گذاشته به نظرم تمام کرم ابریشمهایی که " پشمالو " هستن به هر شکل و نوعی ، سمی هستن و در درجات مختلفی صدمه به بار میارن . شاید هر چی پشمالو تر ، دردناک تر :( انگار توی خشکی هم باید به عقیدۀ غواصها عمل کنیم : " نگاه کن ولی دست نزن"

پی نوشت : من امروز شیرینی نارگیلی و زبان اصل ایرانی خریدم ، تازه و خوشمزه و رویایی . فروشگاه البلد که قبلاً واستون نوشته بودم توی خیابون وایندات قرار داره کلی شیرینی ایرانی آورده بود که گفت از کالیفرنیا میفرستن . معرکه بود ، بستۀ نیم کیلویی 5 دلار ، میگفت همین دیروز براش فرستادن . نمیتونم از تازگی و خوشمزگی اش چیزی بگم . آهای اونهایی که ایران هستین قاقا لی لی ایرانی میخورین جای مارو خالی کنین . توی شهر ما مغازۀ ایرانی نیست ، اگه این عراقیها چیزی آوردن ما به یه نوایی میرسیم وگرنه که نه .
بازم سلام . امروز داشتم اخبار میخوندم که یکی از خبرها بدجوری باعث ناراحتی خودم شد . ویندزور استار نوشته بود که پلیس جسد دو مرد میانسال رو در خیابان Moy پیدا کرده که ظاهراً به علت خرابی دستگاه فرنس ، در شبهایی که سرما خیلی زیاد بوده فوت کردن . بعد که با خانوادۀ این دو مرد تماس گرفته شده ، دختر یکی از اینها گفته که از چند هفته قبل خبری از پدرش نداشته !! نیازه که توضیح بدم چه حالی بهم دست داد ؟ یعنی میشه ؟ یعنی آدم چند هفته با پدرش در تماس نباشه ؟ من این طرف دنیا ، با چندین هزار کیلومتر فاصله اگه دائم تلفنی با خانواده ام صحبت نکنم حتماً از طریق این میل با هم در ارتباطیم . اصلاً مادر شصت و اندی سالۀ من به خاطر اینکه بتونیم با اینترنت با هم تماس داشته باشیم ، اعمال پایه ای کامپیوتر رو یاد گرفت و برای خودش ای میل ساخت و چنان در تایپ فارسی هم قوی شده که ماشاالله دست کمی از ماها نداره و یک سره نامه رد و بدل میکنیم و حتی با خبریم که طرف مقابل نهار و شام چه درست کرده . آخه چطور ممکنه که آدم سه هفته از هم خون خودش بی اطلاع باشه ؟ چرا مردم انقدر بی احساس میشن ؟
نمیتونم بگم ملت کانادایی اینطوری هستن چون اولاً کانادا یک کشور چند ملیتی هستش و درصد عظیمی از جمعیتش از کشورهایی مثل ما اومدن که خودمون رو با احساس میدونیم ، ثانیاً من بین دوستان و همکاران کاملاً کانادایی خودم هم آدمی انقدر بی احساس ندیدم . یعنی نمیشه این تفکر رو به همۀ کانادا نسبت داد .ولی اینها دو تا برادر بودن که سالها در خانۀ مادری با هم زندگی کردن ، هر دو دارای خانواده و فرزند ، توی خبر چیزی از همسر ننوشته بود ، شاید طلاق گرفتن و شاید همسرانشون فوت کردن ، ولی بچه که داشتن ، خوب بچه ها چرا هیچ خبری از پدرهاشون نگرفتن ؟ !! آدم دلش بدجوری میگیره .
میدونین من فکر میکنم این بچه ها دست پروردۀ خود آدم هستن . اگر در طول زندگی به والدین خودمون محبت کنیم و وظایف فرزندی رو درست انجام بدیم ، بچه هامون هم آموزش میبینن . اگر شاهد بی مهری و بی انصافی ما نسبت به والدین باشن ، خوب دقیقاً همین رو تعلیم میگیرن ، درسته ؟ قطعاً فرزندان این دخترها ، بعدها به والدین خودشون بی توجهی میکنن . چی بگم ؟ خدایا همه رو عاقبت به خیر کن .
یه خبر خوب : قراره از ماه ژوئن امسال پایۀ حقوق در ویندزور به 11 دلار در ساعت برسه . خوب این خبر یه موج شادمانی در کارگران و کارمندان صفر کیلومتر راه انداخته . دعا کنیم که باقی اشلهای حقوقی هم با همین بارم بالا بره . ای خدا حقوق منم بیشتر بشه لطفاً :) ولی از شوخی گذشته بالا رفتن حقوق کارگران ، باعث بالا رفتن قیمت تمام شدۀ تولیدات میشه و این یعنی دورنمای ترسناک تورم ، اگر چه که ما ایرونیها که به تورمهای دور و بر صد درصد عادت داریم ، تغییر یکی دو درصدی واسمون بازی و طنزه ولی به هر حال ملت اینطرفی از کلمۀ تورم میترسن .
براتون نگفته بودم که چی کشف کردیم ، شبهای قطبی ویندزور که معرف حضورتون هست ، واستون نوشتم که هفتم ژانویه طبق گزارش هواشناسیها ، ویندزور از قطب جنوب سردتر بوده ، ما متوجه شدیم که اگر چه با کیسه آب گرم و تشک برقی و لحافهای پشم شیشه و دمای بالای فرنس نمیشه گرم شد ولی یه راه نجات معجزه وارانه وجود داره و اون چیه ؟ مشتلق بدین تا یادتون بدم : ما کشف کردیم که درکنار همۀ کارهای بالا، اگه یه شیشه نوشابه خانواده رو با آب داغ پر کنیم و موقع خواب بغل کنیم یهویی روانمون شاد میشه . تضمین میکنم که تا صبح هم گرم میمونه، درش باز نمیشه ، نمیترکه و خلاصه امتحان کنین و دعا به جون من یادتون نره . از وقتی که این موضوع رو کشف کردیم ، شکر خدا من به جای دوازده تا لحاف ، فقط ده تا روی خودم میندازم :)
دو هفته پیش شیر آب حیاط ترکید و آب شرشر راه افتاد و در جا هم یخ میزد . یعنی یه سفرۀ یخی توی فضای سبزمون درست کرد به چه قشنگی ! به به به همچین از ده فرسخی بوی اسکناس میداد . حالا چند شنبه است ؟ پنج شنبه غروب . میدونستم که این وقت روز لوله کش پیدا نمیکنیم و مجبوریم تا صبح صبر کنیم . بعد پر کردن تمام سطلها و دبه ها، فلکۀ اصلی خونه رو بستم وبا دلهره خوابیدم . فرداش که جمعه باشه شروع کردیم به تلفن ، در یک کلام مورفی زده شدیم رفت پی کارش . نشون به اون نشونی که تا ظهر صد جا زنگ زدیم و همه گفتن تا دوشنبه وقت قبلی دادن به مشتریهای به نظر من خیالی . گفتم این بی انصافها میخوان تاقچه بالا بذارن که روز تعطیل صد برابر از ماها بگیرن . خلاصه با بدبختی یه نفر پیدا کردیم و تشریف آورد و یه فلکه واسه شیر حیاط در داخل خونه کار گذاشت، 350 دلار توی گلوی شیر گیر کرده بود که پرداخت شد ولی ماجرا تمام نشد چون تعمیر این یکی به دلیل یخ بندان منتقل شد به بهار . حالا ببینیم هوا کی یاری میکنه که درستش کنیم .
دورۀ پر کردن فرمهای مالیاتی یا به قول اینجائیها Tax Season داره شروع میشه و یواش یواش سر ماها شلوغتر . یعنی بازم کابوس کیسه های درهم و برهم فاکتور و اسناد و نامه ها که پارسال واستون تعریف کردم و بدبختی ماها در سوا و دسته کردن این کاغذهای مچاله برای ثبت و محاسبۀ مالیات پرداختی . یعنی نود درصد زمان به آماده سازی اینها میگذره و ده درصد باقیمانده به ثبت و محاسبه . میدونین برای من که بد نمیشه چون ساعتی حقوق میگیرم ، هر چی بیشتر طول بکشه به نفع منه ولی واقعاً کار سختیه . دونه دونه چک کردن همه ، ردیف کردن به تاریخ و دسته ، و خیال نکنین صحبت ده ، بیست ، سی تا سنده ، گاهی صحبت هزار به بالاست ! تو رو خدا به ما حسابدارها رحم کنین و هر جای دنیا هستین اسنادتون رو دسته بندی شده تحویل بدین . خدا عمرتون بده الهی .

واستون نوشته بودم که پارسال یه کوه در هم رو سوا کردم ،مال یه بیزینس ویتنامی . از فاکتور بگیر تا قرارداد با شرکت تلفن، اخطار بانک، آگهی داروخانه، اون پول کوچولوهای کنیدین تایر و هزار تا کاغذ غیر مرتبط دیگه همه با هم مچاله توی چند تا کیسۀ بزرگ !! یعنی معلوم بود که در طول سال ، هر چی نرم تر از مقوا دستشون رسیده پرت کردن توی بشکه و آخر دوره همه رو کلۀ هم ریختن توی کیسه و تحویل ما دادن ! هر وقت دیدین یه حسابدار داره زیر لب خجسته وار یه چیزهایی میگه که نمیفهمین همچین مطمئن نباشین که عدد و رقم تکرار میکنه یا داره دعا میخونه ، حتم بدونین اسناد یه چشم بادومی دستشه و داره زیرزیرکی فحش میده .
خوش باشین . خداحافظ
سلام . این مطلب بسیار مهم بود و تصمیم گرفتم از وبلاگ دوست بسیار عزیزم ، فریبا ( دل نوشته های مهاجرت ) منتقلش کنم :
" آقایی جوان و همسرشان فرزند دختر ۸ ماهه ای دارند که متاسفانه از بدو تولد به بیماری قلبی مبتلا گشته است. دیانا کوچولو با داشتن حفره ای در قلب و برعکس بودن قلب معضل زندگی این فرشته کوچولو شده است و نیاز به عمل دارد. سخت ترین روزها برای این پدر و مادر رقم خورده است و زندگی را فروخته و خرج این فرشته کوچولو کرده اند به حدی که در یکی از روستاهای شیراز اتاقی نمدار اجاره کرده بدون امکانات گرمایشی که باعث سینه پهلو کردن این نوزاد شده است زندگی میکنند. با همیاری گروهی از دوستان تورنتو دست در دست هم داده و داریم برای اجاره کردن خانه و عمل این نوزاد بی پناه و بیمار پول جمع می کنیم. امیدوارم خوانندگان چه در ایران و چه در کانادا همیاری کنند تا این کودک و خانواده اش را از مرگ و بیچارگی به مدد الهی نجات دهیم. این را خوب میدانم که همگی گرفتاریم و خرج های زیادی داریم اما با کمک های ناچیز ما و جمع شدن قطره قطره میتوانیم جان این کودک را نجات دهیم. امیدوارم دست پربرکت خداوند را بر سر خانواده های ما و فرزندان ما حس شود. به امید سلامتی همه کودکان معصوم و بی گناه. "
شماره حساب پدر دیانای عزیز
شماره حساب عابر بانک 6280231434055579 بنام داریوش داوودی بانک مسکن شعبه ستارخان شیراز
دوستان عزیزی که کمک رسانی میکنین ، لطفاٌ برای اطلاع از روند کار و میزان مبلغ جمع آوری شده به وبلاگ فریبای گرامی مراجعه کنید.
دعا کنیم که هر چه زودتر مبلغ مورد نیاز دیانا جمع بشه و با جراحی ، امید زندگی به این کودک عزیز و خانواده اش برگرده . همینجا از فریبای عزیزم تشکر میکنم که همیشه باعث و بانی حرکات خیر و انساندوستانه است و حتم دارم که خیر و برکت این اعمال در زندگی خود فریبا و شوهر گرامی اش منعکس میشه .
دوستان عزیز وبلاگ دار در صورت امکان این اطلاعیه را در وبلاگ هایتان اطلاع رسانی فرمائید.
مهربان باشیم
سلام . برف ، سرما ، یخ ...... اونهایی که ویندزور یا اصولاً توی کانادا زندگی میکنن میدونن چی میخوام بگم ، واسه اونهایی که خارج از اینجا هستن مینویسم .
تازه فهمیدیم کانادا یعنی چی !! این دو روز سردترین روزهایی بود که در عمرم تجربه کردم . سال 2008 ما برای لندینگ اومدیم و بعد سه ماه که کارتهای پی آر رو گرفتیم برگشتیم ایران . این سفر در تابستون بود و هوای مطبوع و زیبای تورنتو ، در نتیجه نه سختی و شدتی تحمل کردیم و نه سرمایی . سال بعد اومدیم که بمونیم ، یادمه اوائل نوامبر وارد کانادا شدیم . داخل سازۀ فرودگاه تورنتو هیچی نفهمیدیم و هوا به نظر هنوز خوب و پاییزی میومد ، قبل از فرود توی هواپیما گفتن درجۀ هوا شونزده درجه بالای صفره و اصلاً به نظر ترسناک نمیومد . هنوز موجودی به نام Feeling هوا رو نمیشناختیم و اصولاً هوا به نظر ما همیشه یه رو و یک درجۀ مشخص داشت پس شونزده درجه همون شونزده درجه بود . ولی چشمتون روز بد نبینه به محض اینکه وارد پارکینگ فرودگاه شدیم تا ماشین کرایه کنیم ، ناگهانی انگار در فریزر رو باز کردیم ، چنان سوزی میومد که با اون لباسهای پاییزی معقول ما رسماً میلرزیدیم . همون توی پارکینگ و جلوی چشم مردم چمدانها رو باز کردیم و با آخرین سرعت هر لباسی که به دستمون میومد میکشیدیم بیرون و روی هم تنمون میکردیم . من قشنگ یادمه که یه ژاکت آبی تنم بود ولی یکی دیگه ، سبز و کرم چهارخونه روی اون تنم کردم و تبدیل شدم به یه خانم خیلی متشخص و خوش لباس !! دو تا روسری ایرانی نازک ابریشمی هم به جای شال گردن پیچیدم دور گردنم و دیگه واقعاً شیک شدم !! از بچه ها نگم که طفلکی ها اگه دو تا خودشون میپوشیدن ، دو تا هم من بهش اضافه کردم . خلاصه ما متوجه شدیم که به عدد دمای هوا در کانادا هرگز نباید اعتماد کرد . ایرونیهای اهل سفر میتونن واسه تجسم این هوا ، به منجیل فکر کنن و بادهای معروفش . این باد باعث میشه همیشه دمای محسوس هوا چندین درجه از دمای اصلی پایین تر باشه . یعنی اونی که اعلام میشه در واقع مال یه جای بدون باده ولی کجای ویندزور باد نمیاد ، به من نشون بدین برم دو دقیقه بشینم شادمان شم .
به هر حال حالا حکایت ویندزوره . امروز هوای عادی منهای 31 درجه و هوای محسوس مذکور و معروف ، منهای 43 درجه اعلام شده و قراره تا فردا هم همینطوری بمونه . در خونه از داخل کاملاً یخ زده یعنی رسماً یک لایه یخ روی دره . این یعنی اینکه موتورخونۀ ما هر چقدر هم جون بکنه نمیتونه با هوای بیرون مبارزه کنه و این در فلک زدۀ مادر مرده رو گرم کنه . در نتیجه دم و رطوبت موجود در خونه که به در میشینه بلافاصله یخ میزنه . من اول فکر کردم این بلورها و لایۀ یخ از بیرونه ولی دست کشیدم دیدم ای وای انگشتم چسبید !!
نوشته بود جنوب ویندزور باد باعث شکستن سه تا درخت بزرگ شده و افتادن اونها سیمها برق منطقه رو قطع کرده و نزدیک پنجاه تا خونه بی برق موندن ، من و شادان نشستیم فکر کردیم اگه برق ما قطع بشه چکار کنیم . بنابراین دستگاههای گازی آماده ، لباسهای گرم چیده ، شمع و کبریت و چراغ قوه و اینها ردیف ، پیش بسوی بی برقی !! خدا نکنه سر ما بیاد ، وقتی برق بیاد شادان باید عین پلنگ صورتی با سشوار یخ منو وا کنه .
دیروز صبح رفتم برفها رو پارو کردم ، بماند که چقدر دیدن مردم در حال گذر تلخ و همزمان خنده دار بود . طفلکی ها بدتر از من هزار تا روی هم تنشون کرده بودن . خودم که معرف حضورتون هستم ، چله تابستون هم گاهی میلرزم چه برسه به سرمای زمستون ویندزور ، بنابراین اصلاً درپوشیدن لباس صرفه جویی نمیکنم . یه آقایی داشت رد میشد ، البته رد که نمیشد و پشت سر من صبورانه اومد تا براش پیاده رو رو باز کردم و به سر چهارراه رسیدم . بنده خدا انقدر پوشیده بود که دگمه های پالتوش داشت کنده میشد . یه کلاه پشمی بلند هم گذاشته بود که فقط چشمهاش بیرون بود . موقع رد شدن تلاش کرد دستشو واسه تشکر تکون بده که نتونست ! داشتم فکر میکردم اگه بالاخره بتونه به خیابون اصلی برسه موفق میشه از جیبش بلیط در بیاره ؟ من تنم گرم بود بسکه پوشیده بودم ولی باور کنین یا نه وسط های کار با وجود اینکه شال گردنم رو دور دهنم پیچیده بودم نفس کم آوردم ، نمیدونم هوا چی شده بود که یهویی انگار ریه ام نصفه شد و هر چی تلاش میکردم نمیتونستم نفس کامل بکشم و در عین حال گلوم به خرت خرت افتاد. برگشتم خونه و روی پله های داخلی نشستم ، دو سه دقیقه گذشت تا حالم جا اومد و دوباره رفتم بیرون .
دیروز و امروز آموزش پرورش ویندزور به اندازۀ تمام عمرش فحش خورد ، خودم یکی اش . هم توی ویندزور استار نظر گذاشتم و هم اینجا دارم مینویسم ، البته فحشها رو توی دلم میدم و در عمل ، مودبانه اعتراض میکنم ولی مطمئن باشین تو دلم دارم بد و بیراه میگم و کتک کاری میکنم . آخه یعنی چی ؟ اتوبوسهای مدارس همه کنسل شده ولی خود مدارس بازه !! تازه چون مردم نمیتونن ماشینهاشون رو ببرن توی پارکینگ و کنار خیابون میذارن تا صبح راحت تر راه بیفتن بنابراین شهرداری نتونسته همۀ خیابونهای فرعی رو پاک کنه ، پس عبور و مرور با وسیلۀ شخصی در بعضی مناطق شهر عملاً قطع شده یکی اش خیابون ما . راه ها عموماً با برف و یخ پوشیده است پس رفت و آمد با پای پیاده هم پر! آخه پس این بچه های بدبخت چطوری خودشونو به مدرسه برسونن ؟ من مجبور شدم واسه شادان آژانس بگیرم تازه ماشین چقدر روی این برف و یخ کوچه عربی رقصید تا رانندۀ بینوا تونست جلوی در ما نگهش داره خدا میدونه . به راننده گفتم چطوری میتونی تا مدرسه بری ؟ گفت نگران نباشین خیابونها خیلی خلوته و ماشینم یخ شکن داره ، با یخ شکن داشت میرقصید !!؟ نگران بودم که ای خدا میتونه خودشو به مدرسه برسونه ؟ به شادان سفارش کردم وقتی رسید منو خبر کنه که خوشبختانه رسید و زنگ زد . میگه فقط گروه سه نفرۀ خودشون سر کلاس بودن اونم چون فردا یه تحویل پروژه دارن که مجبور بودن با هم کار کنن و مطمئن نیستیم که فردا معلم براشون غیبت و نمره منفی نذاره ، اینم که بچه مثبت درس خون .
ویندزور استار یه نظر خواهی گذاشته با این گزینه ها
آیا به نظر شما بهتر نبود که آموزش پرورش مدارس رو تعطیل میکرد
- بله باید تعطیل میشدن
- نه ، ما در کانادا زندگی میکنیم ( پس یعنی آش کشک خالمون بوده و اعتراض ممنوع )
وقتی رأی دادم و لازم نیست بگم رأیم چی بوده ، درصد آرا رو نشون داد که هشتاد و سه درصد مردم گفتن باید تعطیل میکردن . من فقط میخوام بدونم اون هفده درصد بقیه بچه دارن یا نه ؟
من نمیفهمم فلسفۀ آموزش پرورش سر این جریان چی بوده . این ملت محترم چطوری خودشونو به ادارۀ معظمۀ خودشون رسوندن که بتونن همچین تصمیمی از خودشون در وکنن . دیروز از مدرسۀ 980 نفری شادان فقط 53 نفر حضور داشتن !! ای خدا یه دیوار بدین کله مو بکوبم بهش .
آره ما توی کانادا زندگی میکنیم و از اول هم میدونستیم داریم میاییم یه کشور سرد . باقی مهاجران هم مثل ما و خود کانادائیها هم ایضاً . یعنی از اول پذیرفتیم که اینجا سرده و تبعاتی هم داره ولی خودشون در تمام رسانه های عمومی توی بوق و کرنا میکنن که این هوا در ویندزور بی سابقه است و در بیست سی سال گذشته همچین اتفاقی نیفتاده ، خوب این کلمۀ بی سابقه یه بار معنایی مشخص داره . قرار نیست که همیشه اینطوری باشه ، الآن درک داشته باشین و این بچه های طفلکی رو توی سرمای خون منجمد کن از در بیرون نکشین .
ای بابا بسته دیگه ، آره ما کانادا زندگی میکنیم پس اعتراض به سرما موقوف.
من خودم باید امروز میرفتم WEST ولی نمیتونم و از خیرش گذشتم . اون کلاسهایی که گفتم شروع شده و من ابداً خیال بیرون رفتم ندارم . سر کار هم که نرفتم ، یعنی نمیتونم برم . خوشبختانه رئیسم باهام راه میاد ، خیر دو دنیا رو ببینه ، رئیس خوبیه طفلی . البته رفتنش که میتونم برم ، برگشتنم با خداست .
خوب فعلاً خداحافظ ، اگه دیگه ننوشتم بدونین قندیل شدم .
سلام . اومدم گزارش اولین روز استفاده از پاروی برقی عزیز گرامی رو بهتون بدم
امروز صبح که از خواب بلند شدیم ، دیدم عمو سرما همچین مستفیضمون کرده که دیگه نمیتونیم بگیم هنوز زمستون نیومده . بعد از صبحانه و کمی کار خونه ، با آذین دو تایی رفتیم سراغ پارو برقی . تا الآن هرچی هم که برف اومده بود ، انقدر کم و سبک بود که زودی آب میشد . این بار طوری بود که دیگه نوبت به هنرنمایی پارو برقی رسید.
رفتیم توی پارکینگ و با سلام و صلوات از جعبه درش آوردیم ، یه خورده ماجرا داشت واسه راه اندازی که فلان دسته باید فلان طور وصل بشه و این پیچ به اونجا بسته شه و سیمش اینطور و اونطور بشه و خلاصه انجام و تمام شدو این مقام معظم با تمام هیبتت خوشگلش ایستاد جلوی ما ، آماده واسه کار.
ایشون از مارک Snow Joe SJ620 هستن ، همین شکلی و همین رنگی:

سیم سیار رو برداشتیم و رفتیم بیرون . از شما چه پنهان کلی هیجان داشتیم که الآن چه اتفاقی میفته . سیم رو وصل کردیم و افتخار اولین حرکت به دخملم رسید . ایشون وسط حیاط ایستاده بود و بنده در دست راست ایشون و پاروبرقی . با روشن شدن کلید حرکت و یک فشار کوچک به سمت جلو ، عملیات هیجان انگیز پاک کردن یک خط عبور از وسط برف شروع شد و ……؟ بعله جهت باد به سمت راست و بنده هم که یادتونه کجا ایستاده بودم و همینقدر بگم چون با لبخند داشتم ماجرا رو نگاه میکردم و اصلاً متوجه عمق خطر نبودم ، هورای شادمانانۀ من با هجوم یه عالمه برف به سمت صورتم خفه شد . تا توی عمق شال گردن و یقه ام برف پر شد و ایضاً دهنم ، به سرفه افتادم و همزمان هم هنوز داشتم قهقهه میزدم . تازه متوجه شدیم که این ماشین بنده خدا خودش عقل نداره که برف رو کجا بریزه و ما باید جهت حرکت و لولۀ پرتاب برف رو با توجه به باد تنظیم کنیم وگرنه یا خودمون برف میخوریم یا عین لورل هاردی ، برف رو میریزیم همونجایی که پاک کردیم . بنابراین خیلی خانمانه و با تدبیر مسیر حرکت رو تعیین و جهت لولۀ پرتاب رو تنظیم کردیم که دیگه خودمون به خودمون نخندیم.
ولی آخرین باری که دور از چشم مادرم برف خورده بودم به نظرم هفت هشت سالم بود . تجربۀ بامزه ای بود بعد چهل و اندی سال :)
آقا قربون ادیسون و سازندۀ هر چی دستگاه اتوماتیکه . یعنی زندگی شیرین میشود اساسی . یعنی فکر کن قام قام کنه ، راه بره و خودش برفو واست پاک کنه ؟ آااای چه راحت شدیم ، من که خدائیش تا به حال برف پارو نکرده بودم . همیشه کار آقای شوهر بود ولی میدیدم گاهی چقدر زیاد و سخت میشه و دلم واسش میسوخت که توی این سرما باید بره بیرون و راهو واسه ما تمیز کنه . خوب خدا رو شکر که سر پیری این اختراع رو کشف کردیم و خریدیم.
به هر حال ما دو تا با کلی شوخی و بازی ، برفها رو پارو کردیم و برگشتیم خونه . البته از شدت بارش بگم که نشون به اون نشونی ، به فاصلۀ یک ساعت دوباره تمام مسیرهایی که پاک کرده بودیم پر شدن ولی چه باک ؟ ما دیگه یه پارو برقی خوشگل قدر قدرت داریم که از پاروکشی نترسیم. از الآن با شادان تصمیم گرفتیم که آخر شب یه دور دیگه بریم پاک کنیم که واسه صبح سنگین نباشه . اگه تا الآن نخریدین ، حتماً اقدام کنین، ما که راضی هستیم و یادتون نره که به روح پدر و مادر سازنده اش و من خدا بیامرزی بفرستین.
راستی واسه غیر ویندزوریها بگم که امروز و الآن هوا شناسی ویندزور میگه احساس دما ده درجه زیر صفره و تا آخر شب قراره به منفی پونزده درجه برسه . فردا شب هم میرسه به بیست و دو درجه زیر صفر . ما طفلکی های شجاعی هستیم ، نه ؟ لازم نیست بیایین بگین که قطب شمال چهل پنجاه درجه سردتر ازاینجاست ، خودم میدونم ولی واسه من سرمایی همین هم قطب شماله . امروز داشتم تصمیم میگرفتم که با چی برم بیرون که مرحوم نشم . آخرش بعد امتحان کردن هزار تا لباس ، اینها تصویب شد : شلوار پشم شیشه دار آقای شوهر که واسه کوه میپوشه ( مدیونین اگه فکر کنین مال خودم برام کوچیک شده ) دو تا پلوور پشمی کلفت ، دو تا جوراب و یه کاپشن پدر مادر دار ، شال و دستکش و کلاه . اگه دارین میخندین نفرین میکنم هوای شهر شما هم بشه بیست و دو درجه زیر صفر.
الآن آذین طفلکی رفته سر کار تا آخر شب . کاش میشد برم سر راه دخترم رو تا دم محل کار براش پارو بکشم ، یا کولش کنم ببرمش ، طفلی بچه ام ، قیافۀ هوای بیرون خیلی بده . تازه باید آخر شب توی همین هوا پیاده برگرده خونه . بهش گفتم مهم نیست که نزدیکه ، با ماشین برو. گفت خطرناکه . راست میگه ، نمیدونم چرا شهرداری نیومده مثل همیشه خیابونها رو پاک کنه . دارم فکر میکنم نکنه بازم رفتن تو اعتصاب . به هر حال کانادا جزو کشورهای همیشه در اعتصابه . همین اخیراً اعتصاب کارگرهای کارخونه Heinz رو داشتیم ، شاید شهرداری هم اضافه شده من خبر ندارم . من یک شایعه پراکن خبیث میباشم ، خودم اعتراف کردم دیگه.
پی نوشت : یه سایت فارسی بسیار عالی ورزش و تغذیه پیدا کردم و خودم عضو شدم . یه برنامۀ رژیم با توجه به وضعیت بدنی برام فرستادن ، در عین حال یه وسیلۀ ورزشی هم زیرزمین داشتیم که از وقتی خونه رو خریدیم اونجا به دیوار نصب بود و ما نمیدونستیم اسمش چیه و چه کاره است ، من عکسش رو برای این سایت فرستادم و بلافاصله بهم جواب دقیق و با جزئیات دادن که با این موجود چطوری کار کنم . خلاصه میخوام بگم که سایتشون خیلی مفید و فعاله . گروه گردانندۀ سایت همه متخصص هستن و علمی برخورد میکنن . من که خیلی راضیم . مقاله های خوبی هم دارن . خلاصه سر بزنین به دردتون میخوره . البته من که باربی هستم و فقط از سر تفنن دارم به رژیم و ورزش فکر میکنم ، شماها که چاقالو تشریف دارین به این سایت نیاز دارین .
پی نوشت بعدی/ فردا بعد از ظهر : یه بار ظهر پارو زدم و الآن هم رفتم یه دور دیگه ، به فاصلۀ دو سه ساعت ، بیست سی سانت برف اومده بود دوباره . جلوی در گاراژ چنان بالا اومده بود که نردۀ حیاط گیر کرده بود و باز نمیشد . از در پارکینگ اومدم بیرون و دستگاه رو راه انداختم . واقعاً از ته دل راضیم از این خرید . تمام جلوی پارکینگمون که دو قلوئه و تمام پیاده روهای مربوط به خودمون ، تمام حیاط ، تمام راههای جلوی خونه به خیابون همه در عرض نیم ساعت بدون کمترین فشاری به بدن ، تنها مشکلم از حماقت همیشگی خودم بود که طبق معمول یادم رفت کرم بزنم و صورتم دوباره سوخت . من سالی یه بار به قدرتی خدا یادم بره ، صورتم چنان میسوزه که تمام سال دیگه لازم نیست آرایش کنم ، لپهام عین دختر دهاتیها همیشه قرمز میمونه . الآن هم هنوز صورتم سر و بیحسه . اینم حواسه من دارم ؟ حواسم به بند کفش شادانم هست ولی خودمو یادم میره . ای بابا !!
سلام ، احوال شما ؟ آقا داره سرد میشه ها ! اینطور وقتها میگم قربون ایران و تهران . امروز رفته بودم WEST هم واسه دیدن دوستان قدیمی و هم برای بررسی کلاسهای جدید و برنامه ریزی واسه ساعات بیکاری ، بگو مگه ساعت بیکاری هم دارم من ؟ گفتن کلاسهای Public Speaking و Leadership Skills دوباره از ژانویه شروع میشه . بد نیست ، نه ؟ به نظرم هر دوش رو برم ، هر دو سه روز در هفته از شش تا هشت عصره . دیگه اون موقع از سر کار اومدم و آزادم . استاد زبان دورۀ ELT رو هم دیدم که خیلی دوستش داشتم . طفلی تا منو از پشت شیشه دید اومد بیرون و بغل و اینها . بعد هم گفت بیا ببرمت سر کلاس معرفی ات کنم . خلاصه کلی ذوق مندیل شدیم و احترام و شادمانی و ..... منم واسه جبرانش به شاگردهاش گفتم این بهترین استادیه که گیرتون میاد ، قدرشو بدونین و از وجودش استفاده کنین و از این حرفها . این یه خانم عرب تونسی بود که علاوه بر ارتباط شاگرد و استاد ، با هم صمیمی هم بودیم ولی از وقتی رفتم ایران و برگشتم دیگه ندیده بودمش . خلاصه خیلی خوشحال شدم .
وقتی میخواستم برگردم خونه ، توی ایستگاه اتوبوس که ایستاده بودم یه خانمی بهم نزدیک شد و با صدای آرومی شروع به صحبت کرد و یه کارت گرفت طرفم . بسکه از آواره هایی که به خصوص توی این ایستگاه سراغ آدم میان فراریم ، خیال کردم این خانم هم از همون گروهه و خواستم برم کنار ، صداش هم که انگار از ته چاه درمیومد . یه لحظه چشمم خورد به کارت توی دستش و تازه دقت کردم دیدم میگه ، من همین الآن Bus Pass گرفتم و اینو لازم ندارم ، میخوای ؟ یه کارت ترنسفر اتوبوس بود ! بنده خدا ، دلم سوخت که در موردش بد فکر کردم . با تشکر کارتو گرفتم . اینم مورفی مثبت امروز .
آهان یه سری هم به Excellence Center زدم . هم میخواستم دوستم رو ببینم و هم یه مدرک بدم ترجمه رسمی . خلاصه امروز دو تا کار واجب انجام شد که روزم رو دوست داشته باشم . دیدین بعضی روزها شب میشه و به خودتون میگین عجب روز هجوی بود ، هیچ غلطی امروز نکردم به دردم بخوره ؟ امروز الحمدالله به یه دردی خورد .
خوب چند تا خبر هم از ویندزور استار براتون گذاشتم :
Bob Chiarelli وزیر نیرو امروز گفت که در عرض سه سال آینده قبضهای برق انتاریو با یک افزایش سی و سه درصدی روبرو میشن ! عجب چشم اندازی :( از من عصبانی نشین ، من فقط نقل قول میکنم .
ایشون که خلقش هم از دست لیبرالها تنگ بود میگفت : لیبرالها برنامۀ ساخت دو تا نیروگاه جدید هسته ای رو بهم زدن ودوباره با سامسونگ برای قرارداد جدید انرژی سبز مذاکره کردن و بودجۀ زیادی برای آسیاب بادی درمزارع درنظر گرفتن که برق اضافی هم تولید میکنه اونهم در زمانی که نیازی نیست که اگر این کارها نشده بود هزینۀ برق مالکین انتاریویی سالی صد دلار کمتر میشد .
چیارلی اعلام کرد که وزارت نیرو برنامۀ دراز مدت لیبرالها رو ادامه نخواهد داد . ایشون گفت مالکینی که برای برنامۀ Peaksaver Plus ثبت نام کردن اجازه دادن که اپراتور مستقل ( یعنی کی؟) ، دیماند برق مصرفی برای ایرکاندیشن و آب گرم و …. رو پایین بیاره که در نتیجه هزینۀ برق پایین میاد و این برنامه قراره برای واحدهای تجاری هم پیاده بشه . ایشون تأکید کرد که برنامۀ ما ثابت نگهداشتن هزینۀ برق روی یک خط ثابته .
چیارلی گفت قسمت کلیدی این برنامه شامل وامهایی میشه که قراره از سال 2015 برای نوسازی منازل و بهسازی برای سرما به مالکین پرداخت بشه . البته هنوز معلوم نیست که این وامها بدون بهره است یا مالکین باید بیشتر هم پرداخت کنن .
خوب نمیدونم آرزو کنم برنامۀ لیبرالها اجرا بشه و انرژی سبز و دوری از سوختهای فسیلی واتمی و ….. یا اینکه برای آقای چیارلی دست بزنیم .
یه خبر هم در مورد یک دزدی و دستگیری سارقین بدم
شخصی در تماس با ادارۀ پلیس خبر از یک ماشین فورد سیاه مشکوک داد. افسران پلیس در پی این تماس کامیونی رو ردیابی کردن و بعد از تحقیق در مورد شماره اش متوجه شدن که کامیون از خیابون وایندات به سرقت رفته بوده . اونها ماشین رو به کناری کشیدن و هر سه سرنشین اون رو دستگیر کردن.
Justin Lexton و Blair Moxon به جرم در اختیار داشتن اموال سرقتی و نقض آزادی مشروط متهم شدن . یک زن 30 ساله هم که نامش اعلام نشده به عنوان در اختیار داشتن اموال مسروقه متهم ولی فعلاً با تعهد حضور در دادگاه در روز محاکمه آزاد شده .
پایان مشروح خبرهای امروز ، خوانندگان عزیز تا شبی دیگر بدرود :)
سلام. میخوام یه مطلبی در مورد بعضی دوستان بگم که عموماً به صورت خصوصی یا نامه برام مینویسن و حتم دارم وبلاگرهای دیگه هم از این قبیل پیامها دارن . امیدوارم کسی به دل نگیره به خصوص اونهایی که باهام مکاتبه داشتن . دوست دارم باور کنین که حرفهام فقط از روی دلسوزیه .
این درخواست و سوال کلی در همۀ این مدل مکاتبات یکسانه : من میخوام بیام کانادا ، تو کمکم کن !!
اینجا نمیخوام شرایط و چگونگی مهاجرت به کانادا رو باز کنم ، تصمیم دیگه ای دارم . کسی که به وبلاگ من سر زده تا تونسته این پیام رو برام بذاره قاعدتاً چه مشخصاتی داره ؟
اول: کامپیوتر داره
دوم : به اینترنت دسترسی داره
سوم : بلده وارد اینترنت بشه و توی گوگل بگرده و چیزی پیدا کنه
چهارم : میدونه سراغ چه سایتها و وبلاگهایی بره
خوب عزیز دلم تو که تمام فاکتورهای بالا رو داری چرا به صورت جدی دنبال اطلاعات نمیگردی ؟ چرا سراغ سایتهای تخصصی تر نمیری ؟ چرا به سایتهای خود کانادا مراجعه نمیکنی ؟
به نظر من این دوستان ، تو رو خدا بهتون بر نخوره ، هنوز قضیه براشون فانتزیه و اطلاعاتشون از کانادا و مهاجرت در فیلمها و صحبتهای اطرافیان خارج رفته خلاصه میشه ، برای همین عمق قضیه و سختی کار رو درک نمیکنن .
اینطور اشخاص متوجه نیستن که مهاجرت ، سفر توریستی نیست که فقط به فکر این باشن چطوری ویزا بگیرن . از کانادا فقط آدرس و پلاک در ورودی اش رو میپرسن و نمیدونن پشت درهای بسته اش چه خبره و بعدش چطوری باید گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن .
بعضی ها میپرسن چطوری وارد دانشگاه بشم ، یا چطوری کار مرتبط با توانائیم پیدا کنم یا هزینه هام چقدره ، اینطور آدمها مشخصه که ذهنشون منطقی و مستدل داره به شرایط پشت در فکر میکنه و دنبال چگونگی مسائل بعد از ورود به کاناداست . سوالهای اینچنینی نشون میده که طرف تحقیق کرده و مراحل ورود رو میشناسه ، خودشو ارزیابی کرده و میدونه که میتونه ادامه تحصیل بده . یعنی به هر حال مشخصه که بخشی از کار رو انجام داده .
در مقابل خیلی ها حتی در حد مقدماتی هم زبان بلد نیستن و نمیدونم چه تصوری دارن که میخوان بدون مهارت انگلیسی اقدام کنن . باور کنین برای بعضی ها من باید تلاش کنم بقبولونم که چرا مدرک زبان لازم داری ؟ چون توی دانشگاه کانادایی به خدا به فارسی بهت درس نمیدن ! یعنی طرف فقط میخواد به اسم دانشگاه وارد کانادا بشه ، حالا درس هم نخونه دیگه براش مهم نیست و با ویزای دانشجویی میخواد بیاد زندگی کنه و بمونه یعنی حتی این تحقیق ابتدایی رو هم نکرده که تفاوت بین ویزای دانشجویی و ویزای اقامت رو بفهمه و مراحل تبدیلش رو بشناسه . به دوستی میگم این لینک خود سازمان مهاجرت در مورد فلان موضوئه . میگه تو برام ترجمه کن بنویس !! آخه آقای محترم ، اولاً مگه من بیکارم که وقت داشته باشم واسه تو ترجمه بفرستم اونم متن به این بلندی ، ثانیاً مگه من با ساخت وبلاگ واسه چنین مستولیتی هم اعلام وجود کردم ؟ ثالثاً تو اگه نتونی یه صفحه انگلیسی بخونی یا لااقل بشینی با دیکشنری ترجمه کنی بیای کانادا چکار ؟ والله به خدا ما از شکم مادر انگلیسی دان نبودیم ، والله ماها اطلاعاتمون رو نخریدیم ، ما کلاس رفتیم ، زمان گذاشتیم ، تلاش کردیم تا زبان یاد گرفتیم ، من سالها پیش که واسه سفر اطلاعات جمع میکردم و هنوز توی زبان مهارت کافی نداشتم ، باور کنین یه دیکشنری اندازۀ متکا روی پام میذاشتم ، سایتهای انگلیسی در بارۀ مهاجرت رو میگشتم و به کمک دیکشنری ترجمه میکردم و واسه خودم مینوشتم یعنی حتی به شوهرم هم متکی نبودم که اگه سوالی به ذهنم میرسه از اون بپرسم. دلم میخواست اطلاعات خودم هم کامل باشه و نظرم این بود که تمام افراد خانواده باید برای چنین تصمیم بزرگی همت و برنامه ریزی کنن. به خدا ما هییییییییچ کسی رو در محدودۀ چند هزار کیلومتری توی کانادا نداشتیم و فقط و فقط به خودمون متکی بودیم .
نمیگم دوست ندارم کمک کنم ، اتفاقاً بارها گفتم و بازم میگم که هدفم از راه اندازی وبلاگ ، کمک بود . ولی بعضیها دیگه خودشون هیچ حرکتی نمیکنن و فقط انتظار دارن لقمۀ جویدۀ آماده تحویل بگیرن . بابا همت کنین ، خودتون هم بگردین ، اطلاعات جمع کنین ، اینترنت دنیاست . انگلیسی هاتون رو بالا ببرین که بتونین به سایتهای زبان اصلی مراجعه کنین و متن هاش رو بفهمین . شما مطمئن باشین هیچ کدوم ماها کل مطلب رو نمیتونیم بگیم چون خودمون تجربه نکردیم . هر وبلاگر و هر مهاجری اون بخشی رو میگه که خودش تجربه کرده . مجبورین برای تکمیل دانسته ها به وبلاگهای بیشتر و آدمهای بیشتری مراجعه کنین . اول نپرسین ، بگردین ، بخونین ، مطلب جمع کنین و در جزئیاتش سراغ ماها بیایین . من خیلی خوشحال میشم کسی بپرسه مثلاً هزینۀ زندگی دانشجویی چقدره ؟ این جزئیاته و نشون میشده که طرف اطلاعات اصلی و کلی رو در آورده و حالا داره ریزبینی بیشتری میکنه . ولی وقتی از همون اول میگی میخوام بیام خارج ، کمکم کن( کانادا هم نه ! کلاً خارج !) این یعنی توی دنیاااااااااای اینترنت ، صاف اولین وبلاگی که باز کردی من بودم و اولین سوالی که به ذهنت رسیده پرسیدی . این یعنی اینکه من خودم باید بشینم از الف تا یای مهاجرت رو برات باز کنم ، یعنی تمام آرشیو وبلاگ خودم و تمام دوستان مهاجر دیگه رو واسه تو ردیف کنم و دونه دونه بنویسم که از ایران چطوری استارت بزنی ، چه شرایطی داشته باشی ، چقدر هزینه کنی ، چه مدارکی آماده کنی ، کجاها بری ، چه کارها بکنی تا بیای ، بعد دهها برابر اون که واسه ایرانت نوشتم حالا واسه اینجا بنویسم . طبق شرایطتت واست فکر کنم که چه تحصیلی یا چه شغلی خوبه و تو چطوری باید راهت رو باز کنی و .... این رشته سر دراز دارد . بابا کوتاه بیا سر جدت . تازه تمام اینهایی که گفتم در مورد خودمون بارها و بارها توی پستهای خودم نوشتم . این سوال نشون میده که طرف حتی وبلاگ منو کامل نخونده ، یه دونه پست آخری رو دیده و بسم الله واسم نامه نوشته که کمک میخوام و انتظار داره من ده ها پست رو که خاطرات و تجربیات خودمونه براش توی یه نامه جمع کنم و بفرستم .
درد اصلی ماجرا هم اینه که من متخصص مهاجرت نیستم به خدا . من یه زن پنجاه ساله ام که نوشته هام همه تجربیات زندگی خودمه که ممکنه غلط هم باشه . دقت کنین خیلی از پست ها یه پی نوشت داره . اونم زمانی بوده که دیدم مطلبی که توی پستم نوشتم به دلیلی نادرسته و دلم نخواسته که عوضش کنم ، فقط اصلاحیه زیرش نوشتم که مردم بدونن مثل من اشتباه نکنن. ممکنه خیلی از کارهام هنوز غلطه و من دارم انجامش میدم ، در نتیجه توصیه هام هم ممکنه نادرست باشه .
یه خواننده ازم میپرسه تو بگو چه کشوری برم ، کانادا بهتره یا اروپا ؟!
منی که به عمرم اروپا نرفتم ، چطوری به شما بگم کدوم بهتره ؟ مگه من دارم اونجا زندگی میکنم ؟ مگه من مهاجر انگلیس یا فرانسه یا آلمان هستم ؟ من از کجا بدونم که با اطلاعات ناقص شما رو سرگردون نکنم ؟ انگار از خیاط انتظار نجاری داشته باشین . نگاه کنین از کی دارین چی میپرسین ، در مورد آلمان از یک وبلاگر ساکن آلمان سوال کن عزیز . من حتی نمیتونم در مورد ونکوور اطلاعات بدم چه برسه به اروپا . آگاهیها و تجربۀ من فقط در مورد ویندزور و انتاریو خلاصه میشه ، نه بیشتر .
خودتون تحقیق کنین ، تلاش کنین ، اطلاعات جمع کنین و بنویسین و مقایسه کنین ، به خودتون کمی سختی بدین ، به خصوص برای تقویت انگلیسی و کامپیوتر حتماً اقدام کنین . مهاجرت جوراب خریدن نیست که از من و ما آدرس مغازه بپرسین ، به قول آقای شوهر مهاجرت یعنی مرگ و زندگی دوباره . یعنی یه راهی رو که بیست سی سال توی مملکت خودتون رفتین ندید بگیرین و برگردین و از یه راه دیگه برین . این یعنی چندین سال وقت تلف شده ، یعنی کلی هزینه ، یعنی کلی تلاش و انرژی . این موضوعی نیست که من براتون تصمیم بگیرم و برنامه ریزی کنم و بفرستم . خودتون باید بررسی و اقدام کنین و فقط در مورد سوالهای جزئی تر سراغ امثال من بیایین .
نمیدونم دیگه به چه زبونی توضیح بدم که قانع بشین . انشالله که منظورم رو گرفتین .
خوب یه خورده از ماجراهای خودمون بگم ؟ براتون گفته بودم که خیال داریم پارو برقی بخریم ، اول خیال داشتیم از هوم دپو بخریم ولی بعد دیدیم قیمت آمازون بهتره و حملش هم مجانیه . خلاصه پریروز سفارش دادیم و گفت که سوم دسامبر یعنی یه هفته ای میفرسته . از دیشب که برف شروع شد تنم لرزید که ای وااااای فردا باید بریم پارو کنیم و به خودم فحش دادم که چرا زودتر اقدام نکردیم . ولی آمازون در یک اقدام انقلابی امروز عصری بسته رو برامون فرستاد ، یعنی دو روزه !! اگر چه که برف بسیار کم و سبک بود و به پارو کشی نرسید که افتتاحش کنیم .
امروز بچه ها رفتن حراج ، بعضی فروشگاههای دون شایر مال حراج زده بود که قیمتهاش خیلی پایین اومده بود . مثلاً توی H & M دستکش جیر سی دلاری ، به سه دلار رسیده بود . شادان باید به دو تا از دوستهاش کادو میداد که کلی ذوق کرد . با ده دلار سه تا آیتم خیلی خوب گرفت واسه خودش و اونها.
دوشنبه وقت گرفتم که با مشاورم توی وست صحبت کنم ، میخوام ببینم دوباره چه کلاسهایی دارن که شرکت کنم . وقتی سیتیزن بشیم دیگه این کلاسها رایگان نیست .
الآن یادم اومد که براتون نگفتم دورۀ سه سالۀ ما واسه تابعیت پر شد و مدارک فرستادیم و تأیید هم شد . حالا منتظریم که بهمون وقت بدن واسه امتحان . البته فقط من و آذین امتحان میدیم . شادان که دیپلم کانادایی میگیره و آقای شوهر هم که شرط سن داره ، میمونیم ما دو تا . میگن شش ماه تا یک سال پروسه اش طول میکشه . البته کارت پی آر قبلی مون هم پنج سالش پر شد ولی ما تقاضای پی آر جدید کرده بودیم که رسید دستمون ، بنابراین هنوز هم توانایی ورود و خروج به کانادا داریم .
خوب دیگه خوابم میاد ، بازم عذر میخوام از دوستانی که پیام میدن ، فقط خواستم تلنگری بزنم تا کمی تلاشتون رو بیشتر کنین ، ثمره اش به خودتون میرسه ، حتم بدونین .
خداحافظ شما
سلام . بچه که بودم یکی از آرزوهای همیشگی ام سفر با قطار بود . چرا دروغ بگم ؟ هنوز هم دوست دارم . وااای شب ، تخت طبقۀ بالایی ، نشسته ، زانوها جمع تو بغل ، چشمهای باز، نور غلطون ماه روی کوه و دشت و سنگها ، صدای چیکو چیکوی دلنشین حرکت، پتوی قطار که واسه اطمینان ملافۀ خونگی هم بهش اضافه شده و تا زیر چونه بالا اومده ( این دیگه وسواس همیشگی مامان بود ، وقتی پتو از کیسۀ خشکشویی درمیاد دیگه شک چرا ؟) آخ عجب خاطره های عزیزی .....
یادمه دائی خدابیامرز مادرم رانندۀ قطار بود ، مسیر تهران به اندیمشک . یه مرد بسیار مهربون و دوست داشتنی ، خیال کنین پاپانوئل ایرانی ، قیافه شم خوشگل و خوش تیپ مثل پاپانوئل .در یک سفر با دایی احتمالاً تمام مسافرها ، تمام مردم شهرهای بین راه ، تمام حیوونها و گیاهان توی مسیر تا یه هفته مسکن میخوردن و سردرد داشتن بسکه بهزاد ، یکی از برادرهام که تازه هشت سالش بود دائم بوق قطارو میکشید . عجب صدای عظیمی داشت . من یه بار با برادرم رفتم توی واگن راننده و نگاهی به اطراف کردم و برگشتم توی کوپه ، ولی بهزاد دائم پیش دایی بود و در حال بوق زدن . عشق من این بود که وقتی قطار به یه پیچ میرسه بتونم باقی قطار رو در دایرۀ پیچ ببینم .
ولی یه جاهایی این خاطره از عزت در میاد ، مثلاً وقتی میبینی پنجرۀ کوپه ات از هزار جا سنگ خورده و به دست بچه های خیلی " قطار دوست " مستفیض شده و نمیتونی مطمئن باشی شهرک بعدی که میرسی سنگ به جای شیشه توی مخت نخوره . به هر حال بچه بودیم و عاشق قطارسواری و همون قطار با مشکلاتش هم به چشممون دنیایی بود . آخرین باری که قطار سوار شدم به نظرم چهارده پونزده سال پیش بود که با خودم عهد کردم یا پیاده میرم یا اصلاً نمیرم ولی قطار بی قطار بسکه بهم خوش گذشته بود .
برسیم به VIA RAIL یا قطار کانادایی معروف .
این قطار به سه صورت اکونومی و بیزینس و کوپه مسافر میگیره که قیمتش از حدود 35 دلار صندلی اکونومی تا چند صد دلار برای مسیرهای طولانی در کوپه متغیره . هم صندلیها که به صورت ردیفی مثل هواپیما نصب شده و هم کوپه به شدت شیک و مدرن و تمیز هستن . در سیستم بیزینس و کوپه درست مثل هواپیما مهمانداران از شما پذیرایی میکنن ، یعنی از بالش و پتو بگیر تا غذا . رستوران و دستشویی و اینها هم که هست . کوپه ها که دو و سه و چهار نفره هستن ، دستشویی اختصاصی هم دارن . مدل کوپه هم معرکه . ببینم اگه بتونم عکس بذارم براتون .
میان پرده : آقا اتفاق نازنینی افتاد . وقتی رفتم دنبال عکس بگردم به صورتی اتفاقی با موجود بسیار جالبی به اسم Windows Live Writer آشنا شدم که دنیا انگار یه رنگ دیگه شد . این موجود امکانات معرکه ای واسه وبلاگ نویسی در اختیار آدم میذاره که به قول ملت اصی یه وضی .
بعد خوندن امکاناتش بلافاصله اینستالش کردم و آدرس هر دو تا وبلاگمو بهش دادم ، آهان یادم رفت بگم ، دارم یه کپی توی پرشن بلاگ واسه وبلاگم میسازم ، کاره دیگه ، یهویی اگه بلاگفا یه بلایی سرش بیاد زحمت چهار پنج سال از دستم میپره . الآن بیست سی تا از پستهای قبلی رو توش ثبت کردم و دارم ادامه میدم . انشاالله چند روز دیگه میرسم به تاریخ فعلی و ثبتها همزمان میشه .
چقدر حرف تو حرف آوردم ، داشتم از قطار میگفتم ، اینم چند تا عکس که آدرسشون زیر هر کدوم نوشتم .

http://www.canadiantrainvacations.com/subject/via-rail-canadian-national-railway

http://takeatrainride.blogspot.ca/2013/02/crossing-canada-aboard-via-rails-train.html
اینجا رو هم حتماً نگاه کنین ، توضیحات و عکسها خیلی عالیه . این سایت Trip Advisor به نظر من یکی از بهترین سایتهای نظرخواهی واسه همۀ سفرهاست . غیر از بلیطهای هواپیما که من تجربه کردم ، همیشه میشه بیرون از این سایت ارزونترش رو پیدا کرد. ولی نظرات مسافرین قبلی واسه هر شهر و کشوری خیلی به درد میخوره .
http://www.tripadvisor.com/LocationPhotos-g153339-d2230208-w28-VIA_Rail_Canada-Canada.html#40742002
اینم یه فیلم عالی که توسط مسافر گرفته شده
خدا نصیب کنه یه سفر راحت وبدون دغدغۀ مسائل زندگی ، با قطار ، اونم همچین قطاری فعلاً خداحافظ
پی نوشت : ضمناً این اولین پستی بود که با Windows Live Writer نوشتم و پست کردم . هنوز یه کمی ناشی هستم ، ببخشین شما ، زود یاد میگیرم . ولی لااقل با کمال آرامش و بدون دغدغه تونستم عکس و فیلم بذارم . خیلی راحته ،خدا سازندگانش رو خیر دو عالم عطا کنه .
سلام . اومدم فقط بگم این طفلکی که گم شده بود ، بدنش رو توی رودخونه پیدا کردن . پریشب پیدا شده که پلیس مشخصاتش رو اعلام نکرد تا تحقیقاتشون کامل بشه . همون شبانه فرستادنش پزشک قانونی لندن و امروز اعلام کردن که هیچ اثری از درگیری یا .... دیده نشده و پلیس عقیده داره که خودکشی کرده. دلم خیلی خیلی سوخت .
البته شایعه شده بود که از خونه قهر کرده و رفته بیرون ولی انقدر حرفهای مختلف زیاد بوده و هی تکذیب میشده که آدم نمیدونست کدومش رو باور کنه ولی انگار این یکی راست بوده . دلم برای خانواده اش میسوزه که از یه طرف دل خودشون ترکیده و از طرف دیگه از حالا تا آخر عمر میخوان از جانب اطرافیان سرزنش بشن که چرا کار به اینجا رسیده .
داشتم با کسی صحبت میکردم و به این نتیجه رسیدیم که شاید هم خودکشی نبوده ، شاید مثلاً پاش پیچ خورده و افتاده توی آب ، وگرنه چه نیازی که از خونه بره بیرون اونم با دوچرخه اش! ولی واقعیت اینه که دیگه هیچ کدوم این حرفها مهم نیست . مهم اینه که این بچه رفته و دیگه برنمیگرده و چه فرقی میکنه چطوری رفته .
ولی کاش اینطوری نبود ، کاش بچه هامون رو قوی بار بیاریم ، کاش انقدر قدرتمند باشن که زود نشکنن . اگه این پست من به انگلیسی بود هرگز این جمله ها رو نمینوشتم . وقتی کسی چنین داغی به دل داره بی انصافی و شکنجه است و نباید سرزنشش کرد . من خانواده اش رو سرزنش نمیکنم ولی این برای من مادر درس عبرت میشه که بچه های خودم رو محکم پرورش بدم که به هر بادی نلرزن . کاش کوچکترین علائم ضعف که در فرزندشون دیده میشه بلافاصله به مشاور مراجعه کنن و راه حل بطلبن . کاش بچه ها یاد بگیرن با مشکلاتشون منطقی تر برخورد کنن . ای کاش چنین درد عظیمی برای هیچ کس پیش نیاد ولی میتونیم پیشگیری کنیم فقط کافیه مراقب هر علامت رفتاری بچه هامون باشیم .
من که چشمهام رو بازتر میکنم و ریزبین تر میشم ، نه که بال پرواز و حرکت بچه هام رو ببندم ولی تلاش میکنم با دقت بیشتری نگاهشون کنم و بیشتر بشناسمشون . دعا کنیم خدا این بلا رو سر هیچکس نیاره الهی .
سلام . میگن اسکیموها توی زبونشون بیشتر از بیست کلمه برای توصیف رنگ و حالت برف دارن ولی عوضش برای هر دو رنگ آبی و سبز روی هم فقط سه کلمه دارن در حالی که ما ایرانیها برای هر رنگ جداگانه چندین کلمه ساختیم . فکر کنین چند نوع سبز به ذهنتون میرسه ؟ سبز کاهویی ، ارتشی ، چمنی ، پسته ای ، زیتونی ، لجنی ،صدری و ..... یا آبی ؟ فیروزه ای ، نیلی ، آسمانی ، غازی ، سلطنتی ، ........ تازه بگذریم از درجات روشن تا تیرۀ اینها :)
یعنی میخوام بگم هر منطقه و اقلیمی بسته به نیاز و شرایط خودش اختراعات و ابداعاتی داره . مثلاً توی فروشگاه های کانادا به خاطر برف زیاد و سنگین انواع پاروهای الکتریکی یا بنزینی فروخته میشه که باعث سوال چند تا از دوستان شد .
اینجا گاهی برف یهو غافلگیر میکنه و در عرض یکی دو ساعت چنان سنگین میاد که نیاز به پاروکشی پیدا میشه . در عین حال هوا چنان سرده که اگه نجنبیم و غفلت کنیم در جا یخ میزنه و دیگه تمیز کردنش با حضرت فیله . اینه که گاهی آدم مجبور میشه شبانه هم بره جلوی خونه رو پارو بزنه که فردا صبح یهویی بلایی سر رهگذر از همه جا بی خبر نیاد . یا اینکه صبح زود قبل از حرکت مجبور میشیم جلوی در پارکینگ رو باز کنیم که یادمون بیاد ماشین داریم .
این پاروهای پدر بیامرز ، همونطور که اشاره کردم یا با برق کار میکنن یا با بنزین . گاهی هم مثل یک تراکتور کوچولو کار میکنن یعنی صندلی سرنشین دارن یا گاهی به جلوی خودرو وصل میشن که فضاهای بزرگتر و پهنتر خیابانی رو تمیز کنن .
براتون چند تا عکس از سایزها و مدلهای مختلفش گذاشتم .
خوب از اینها بزرگترهاش هم هست که مثل تیغۀ بولدوزر به جلوی خودروی شما وصل میشه و میتونین خیابونتون رو باهاش پاک کنین . دیگه اگه بختتون گفته و برفی اومده مثل قطب شمال و ماشین بزرگتر لازم دارین برین سراغ بولدوزر واقعی یا حتی لابد چیزی شبیه به اسکریپر .
گفتم اسکریپر یه چیزی یادم اومد ، اسکریپر میدونین چیه ؟ به نظرم یکی از بزرگترین ماشینهای کشاورزی و راه سازی باشه . خیلی کوچیک بودم تازه کلاس اول ابتدایی رو تمام کرده بودم و تابستون با مادر و برادرم رفتیم پیش پدرم که توی کارخانۀ کود شیمیایی شیراز که بخشی از وزارت کشاورزی بود مأموریت داشت . برای اولین بار اسکریپر رو اونجا دیدم که طبعاً به دلیل کوچک بودنم و سایز ریز بدن خودم ، این ماشین به نظرم بیشتر بزرگ و غول میومد . هر بار که میخواست از کنار منزل ما رد بشه و بره خاک برداری میدویدم و تماشاش میکردم . یه روز با پدرم رفتیم سر زمین که از دور دیدم همۀ همکارهای پدرم و راننده ها و کارگرها دور اسکریپر جمع شدن و انگار که اونم مثل گهواره داره مدام تکون میخوره و میلرزه . وقتی نزدیکتر شدیم فهمیدیم که اسکریپر در حین برداشت خاک یک مار بزرگ هم برداشته که الآن توی مخزنشه و ماره که زخمی شده داره خودشو به دیواره ها میکوبه و ..... من از ترس در حال مرگ بودم ، پدرم گفت بمونم توی لندرور و ماشین رو برد خیلی دورتر پارک کرد و درهاش رو قفل کرد و برگشت .
شاید نیم ساعتی طول کشید که اسکریپر بیچاره آروم گرفت و معلوم شد که ماره بالاخره تمام کرده . وقتی جسدش رو بیرون آوردن در عالم بچگی فکر کردم ردخور نداره ، مار بوآست . چند تا از کارگرها به زور بلندش کردن و کنار چرخهای یه جیپ درازش کردن که از طول جیپ بلندتر بود . بعد مترش کردن و از پدرم شنیدم نزدیک سه متر بوده . ولی هنوز هم نمیتونم باور کنم حیوون خدا چه قدرتی داشته که اسکریپر به این بزرگی رو به لرزه انداخته بوده .
پدرم دو بار مأموریت شیراز داشت و من چه خاطرات خوشی دارم ، هر دو بار هم نزدیک تخت جمشید بودیم . یک بار داشتن شهرک آ-ر-ی-ا-م-ه-ر رو میساختن که برای جشنهای دوهزار و پانصد ساله طراحی شده بود که درست جلوی تخت جمشید بود و یه بار هم که همین مأموریتی بود که نوشتم و اونم توی جادۀ مرودشت به نظرم چهار پنج کیلومتری تخت جمشید بود . ماجراها مال بیشتر از چهل سال پیشه و شاید آدرسها درست توی ذهنم نمونده باشه . ولی خاطرات خوشش برام مونده . ای خدا دائم پاتوقمون توی تخت جمشید بود . تا بیکار میشدیم میپریدیم توی ماشین به سمت کوه . چند سال پیش که ببعد این همه سال دوباره رفتم به نظرم اومد که خیلی لخت و خالی شده ! نمیدونم بازم در دید بچگیهای من شلوغ و پر به نظرم میومد یا توی این چهل سال کلی از قطعات و آثار باستانی واقعاً به فنا رفته .
رفتم توی اینترنت گشت و گذار و دیدم آره جداً عکسهای قدیمی پر تر نشون میدادن . خدا کنه مسئولین به فکر حفظ باقی اش بیفتن ، دل آدم خیلی میسوزه .
![]()
سلام . بعد این همه مدت نوشتن یه خورده سخته . دوست دارم حرف بزنم یعنی بنویسم ولی انقدر حرف زیاده که مجبور میشم خلاصه کنم و فاکتور بگیرم و .....
قبل از هر چیز میخوام بگم خدا رو شکر که دادگاه حق رو به زندگی آقای رسولی داد . یادتونه ؟ نوشته بودم براتون ، نه تنها من که خیلی های دیگه هم نوشتن و ازتون کمک و دعا خواستیم . الهی شکر که خدا به دل خانوادۀ رسولی نگاه کرد و رأی دادگاه به نفع ایشون شد .
بعد دلم میخواد واسه یه نفر دیگه هم دعا کنین : این دختر طفلکی شش شبه که گم شده . ویندزور ما ، شهر آروم و قشنگمون شاهد یه غم سراسریه . دعا کنین که جایی زنده و سالم باشه و به آغوش خانواده برگرده .

ویکتوریا ، دوشنبۀ همین هفته ساعت هفت عصر با دوچرخه اش از خونه خارج میشه ولی این آخرین باری بوده خانواده اش اونو میبینن . شب برنمیگرده و فردا شبش یعنی سه شنبه ساعت نه پلیس چرخ این طفلک رو کنار رودخونه توی پارک پیدا میکنه . الآن نزدیک یه هفته است که نیروهای پلیس بسیج شدن و به دنبالش میگردن . دو سه روزه که غواصها دارن کف رودخونه رو هم جستجو میکنن . الهی که این جستجو ها بیخود باشه ، الهی که این دختر یه طور بچه گانه ای خواسته جلب توجه کنه و دل والدینش رو به دست بیاره و خودش برگرده . ولی اگه اینها آرزوی خام باشه چی ؟ دلم خیلی شور میزنه . هجده سالش هست و تا پارسال مدرسۀ شادان اینها میرفته . امسال سال اول دانشگاهش بوده بچه . باورتون میشه که ساعت هفت شب برای کسی خطر پیش بیاد ؟ آدم خیال میکنه همۀ مسائل باید توی تاریکی هوا باشه . آخه آدم هفت عصر توی روشنایی هوا هم نباید روی امنیت ببینه ؟ نمیدونم شاید هم دیرتر بوده ، ساعت هفت از خونه بیرون رفته ولی چه اتفاقی در چه زمانی باعث شده برنگرده خدا میدونه . یه عده میگن شاید یه ماشین دور از جون بهش زده و رفته ، شایعه شد که یه نامۀ خودکشی پیدا کردن ولی بعد تکذیب شد . یه عده هم میگن حتماً کسی دزدیده اونو . خدا بهش رحم کنه الهی .
گفتن که چرخش سبز و 10speed بوده . ضمناً شلوار لی تیره و سوئیتر سرمه ای تنش بود.
دوستان خوب ویندزوری اگه معجزه شد و این بچه رو دیدین یا این عکس شما رو به یاد مطلبی انداخت که کمکی باشه ، به این شماره که پلیس اعلام کرده خبر بدین :
519-255-6700 داخلی 4830
وقتی فکر میکنم مادرش الآن چه حالیه دلم آتیش میگیره . وقتی فکر میکنم خدایا نه شش شب ، نه یک شب ، یک ساعت حتی یک ربع بچه ام دیر میکنه میخوام بمیرم ، دلم آتیش میگیره . وقتی با اینکه تلاش میکنم مثبت فکر کنم ولی گاهی ناگهانی بدون اینکه بتونم جلوش رو بگیرم صحنه های بد و دردناک در مورد این بچه میاد به ذهنم ، دلم آتیش میگیره . شش شبه که با دیدن عکسش دلم میترکه و دائم دارم دعا میکنم . شما هم دعا کنین .
خوب دختر بزرگه این ترم ، دورۀ لیسانس رو تمام میکنه و داره به دنبال دانشگاهی میگرده که رشتۀ دلخواهش رو برای فوق داشته باشه . کوچیکه هم به زودی باید شروع کنه به فرستادن درخواست به دانشگاههای مختلف ، ولی هنوز در انتخاب رشته مطمئن نیست و بین چند رشتۀ نزدیک به هم شک داره .
خودم دارم برای شرکتها و ادارات رزومه میفرستم که یه کار تمام وقت پیدا کنم . ولی حال جسمی ام زیاد خوب نیست . نمیدونم چرا روز به روز انگار بی نفس تر میشم ، انگار کوه کندم ، روز به روز بالارفتن از پله ها سخت تر میشه برام و جاذبۀ زمین بیشتر . قبل ترها مدام خودمو سرزنش میکردم که لابد مال وزن زیاده ، خوب دیوانه باید در مورد رژیم اراده داشته باشی و ..... ولی یه روز نشستم با خودم حساب دو دو تا چهار تا کردم و دیدم من توی خونه از همه هم کمتر میخورم . انقدر که این ملت توی رگهاشون علاوه بر غذا، شکلات و چیپس و بستنی و اینها جریان داره والله من بدبخت خیلی هم سوء تغذیه دارم به خدا . بشقابم از همه کوچکتره و انقدر هم تنقلات نمیخورم . وقتی با یکی از دوستهام که پرستاره صحبت میکردم گفت به نظر من تو تمام علائم تیروئید رو داری چرا با دکترت صحبت نمیکنی ؟ میگفت این اضافه وزن بی دلیل ، سنگینی و بی نفسی و خستگی مداوم ، ریزش ابروها و .... خیلی مسائل دیگه همه علائم تیروئیده . خلاصه میخوام برم دکتر و ببینم جریان چیه .
دوباره تلاش رو روی ارتقاء زبانم گذاشتم . یه سری کتاب اصطلاحات روزمره داشتیم که دارم اونها رو میخونم . در عین حال خودمو بستم به ترانه های انگلیسی از نوع کانادائیش . یعنی فقط از خواننده های کانادایی گوش میکنم ، به حد کافی لهجه ام درهم و مخلوط هست ، دیگه نمیخوام وضعشو خرابتر کنم . بچه ها میگن مامان تو معجونی از لهجۀ انگلستان و میشیگان و کانادا هستی .
آقای شوهر رفته ایران و تنها شدیم . خدا پدر و مادر منو نگهداره که دختری بار آوردن به تمام معنا قدر قدرت . ( هیچکس نبود ازم تعریف کنه ، گفتم خودم بگم عقده ای نشم ) بار اول نیست که آقای شوهر سفر میره و ما عادت داریم . سالها قبل هم که ایران بودیم ایشون به خاطر کارش مدام دوبی بود و من یاد گرفتم که در واقع هم مرد خونه باشم و هم زن . البته زیر دست پدری بزرگ شدم که علاوه بر شغل و رشتۀ خودش بسیار هم " فنی " بوده و هست و زنی نیستم که بین آچار فرانسه و انبردست گیج بمونم . یادمه بچه که بودم پدرم برای من و برادرهام کیتهای مهران کیت رو میخرید که بسازیم . من توی دورۀ راهنمایی دو تا رادیو ترانزیستوری و یه دیمر و بلبل الکترونیک و خیلی چیزهای دیگه ساختم . حالا این روحیۀ فنی بودن نجاتم داد و هرگز نشد درمقابل اجناس خراب خونه دست و پامو گم کنم و بیخودی نگران بشم چه بسا که خیلی از ساده هاش رو خودم راه انداختم . تمام اینها رو گفتم که یه ماجرا تعریف کنم .
سیفون توالت فرنگی حموم طبقۀ بالا یه شورشی معروفه . هر چند وقت یه بار یه بامبولی سرمون در میاره . تا وقتی آقای شوهر بود دیگه حرفه ای این کار شده بود و زبون این سیفون رو خودش میفهمید . درست قبل رفتن هم یه بار دیگه خودشو لوس کرده بود که یه توسری از جانب شوهر جان باعث شد موقتاً لال بشه دوباره ولی ما با دل خوش خیال کردیم دیگه بار آخرشه و ارشاد شده . اما نشد !
دو شب پیش ساعت دوی صبح دیدم صدای آب میاد . انگار یه دستگاهی داره آبگیری میکنه . خیال کردم بچه ها قبل از خواب ماشین رختشویی روشن کردن . توی دلم بچه ها رو دعوا کردم و تصمیم گرفتم بیدار بمونم تا کارش تمام بشه و رختها رو پهن کنم و بعد بخوابم . رفتم زیرزمین که ببینم در چه مرحله ایه که دیدم اهه ! اصلاً خاموشه ! پس این صدای آب از کجاست ؟ ردیابی کردم دیدم بازم از سیفون معلوم الحال ماست !
اومدم بالا و رفتم سراغش ، دیدم آب بندش آب در میده و بازو هم که پایین میره ایشون دوباره آبگیری میکنه تا باز آب بند در بده و .....
حالا بچه ها هر دو تا خواب و دلم نمیاد با سر و صدا بیدارشون کنم . هر چی تلاش کردم و به گوشش خوندم که مثل بچۀ آدم خودت صاف بشو و راه آبو ببند گوش نکرد . از هر طرفی میچرخوندم و فشارش میدادم و .... به هیچ صراطی مستقیم نبود . خواستم فلکه رو ببندم که صبح یه فکری براش بکنم دیدم فلکه نه به راست میچرخه و نه به چپ ! به نظرم که سالهاست کسی اونو نچرخونده و اکسیده شده و گیر کرده . جا دست هم نداره و برای بستن فلکه باید توی یه زاویۀ خنده داری خم میشدم و دستمو دراز میکردم که از نادیا کومانچی هم بعید بود . همون لحظه به شوهر جان آفرین گفتم که با چه جادویی تونسته بود این چند بار سیفون رو تعمیر کنه . خلاصه به بستن فلکه امیدی نبود . نشستم فکر کردم چه ترفندی به کار ببرم که تا صبح کپه مرگشو بذاره تا ببینم چه میشه کرد ؟ یهو دوزاریم افتاد ، رفتم یه سیخ کباب آوردم و بازوشو بالا آوردم و سیخو از زیرش رد کردم و به لبه های مخزن تکیه دادم ، طفلی گول خورد و خیال کرد آب پره ! دیگه آب نگرفت و منم تونستم برم بخوابم . آهان یه یادداشت گنده هم برای بچه ها گذاشتم که چون سیفون موقتاً کودتا کرده از دستشویی پایین استفاده کنین . فرداش هم رفتم یه کلید و یه بازو که به آب بند وصل میشه گرفتم و تعویض کردم و تمام . یعنی ظاهراً تمام شد ولی از این سیفون بعید نیست . بدبختی اش اینجاست که این یارو خیلی پیره و بعضی از قطعاتش با امروزیها فرق میکنه . اگه بخوایم هم درسته همه چیزو عوض کنیم که بنایی میخواد . اینه که مجبوریم نازشو بکشیم .
خیال داریم یه پاروی مکانیکی برف بخریم یعنی از اینها که خودش راه میره و زحمت تو رو کم میکنه و دعا به جون سازنده اش میکنی . دیگه امسال با نبود آقای شوهر نمیتونیم مدام برف پارو کنیم .
خوب به نظرم دیگه بنزینم داره تمام میشه . باقی اش بمونه بعد . شب شما به خیر
پی نوشت : یادتونه گفتم یه دوست خوبی دارم به اسم شراره بانو که مدام میخوام بهش زنگ بزنم و یادم میره ؟ یادتونه گفتم که اگه پیاده میرفتم تورنتو زودتر باهاش حرف میزدم ؟ خوب خودش یا علی گفت و اومد ویندزور و اومد خونه مون ، جای شما خالی که چقدر خوش گذشت . یادم باشه دیگه به هیچ دوستی نه زنگ بزنم و نه نامه بدم ، شاید فرجی بشه و بیان اینجا خونه مون ![]()
سلام . بالاخره بدبختی اینترنت و تلفن تمام شد ، تا کی دوام بیاره خدا میدونه . از این " بل " هر چی بگی بعید نیست . به قول خودشون :
BELL IS HELL
براتون بگم که چه ها شد . از دو سه ماه پیش تلفن شروع کرد به بازی ، صداش هی قطع و وصل میشد ، فرقی نمیکرد به کسی زنگ بزنیم یا به ما زنگ بزنن . طوری که خیال میکردیم ایراد حتماً از گوشی ماست . گوشی رو عوض کردیم ، دوباره و سه باره ، بازم نشد . بعد اینترنت شروع کرد به بازی درآوردن ، انگار نه انگار که کانادا هستیم ، انگار هنوز ایرانیم با اینترنت دورۀ ژوراسیک پارک !! سرعت کم و باز نشدن بعضی سایتها و ..... گاهی هم کاملاً قطع میشد و چند ثانیه یا دقیقه بعد باز وصل میشد .
آقای شوهر رفت بهشون اعتراض کرد که بابا ما داریم ماهی هشتاد دلار میدیم ولی به اندازۀ سی دلار هم استفاده نمیکنیم . یه آقای جوونی که نشسته بود و اسمش مثلاً بشه اولی گفت مودم رو بیارین عوض کنیم . مودم عوض شد ولی وضع ما عوض نشد .
من حتی فکر کردم شاید ایراد فیزیکیه یعنی ربطی به خط اینترنت و تلفن نداره ، چون سیم تلفن که توی حیاط بود قبل از وارد شدن به خونه در محلی بود که دیوارش پر از نیلوفر رونده شده بود و این نیلوفر ها انقدر سنگین بودن که سیم آنتن تلویزیون رو میکشیدن ، شوهرم بنده خدا یه روز وقت گذاشت و تمام اون تکۀ باغچه رو از هر چیزی که دراومده بود خالی کرد و روی خاک رو پلاستیک کشید و تراشه چوب ریخت که دیگه سبز نکنه . تازه رونده ها به آنتن آویزون بودن و کاری به تلفن نداشتن ولی برای اطمینان همه اش رو پاکسازی کرد که بازم اثری نکرد.
سه هفته پیش دیگه کاملاً همه چیز قطع شد . ما با امید نشستیم و فکر کردیم خوب لابد مثل همیشه چند دقیقه دیگه وصل میشه ولی چند دقیقه شد چند ساعت و .....
دوباره آقای شوهر رفت اونجا ، آهان راستی بگم که مالک خط ما " بل " و پروایدرش " کلکام " تشریف دارن . خلاصه رفت و با یک آقایی که اسمش رو دومی میذارم صحبت کرد . ایشون گفتن ما به بل گزارش دادیم چون تا جایی که به ما مربوطه همه چیز سالمه و باقیش مربوط به بل هستش . ما هم منتظر شدیم که جناب بل معظم کاری انجام بدن . یه روز ، دو روز ، سه روز ، .... خبری نشد . دوباره مراجعه و از آقای سومی شنیدن اینکه ما گزارش دادیم باید صبر کنین . باز هم صبر ، بی تلفن ، بی اینترنت . صبر ، صبر ، صبر ... بازم مراجعه ، آقای چهارمی هم گفتن صبر .... دیگه اعصابها کاملاً خط خطی . چند روز بعد که حالا دیگه شده بود دو هفته ، باز مراجعه این بار همون آقای دومی نشسته بود که تا شوهرم رو دید شوکه شد ، گفت مگه خط شما وصل نشد !!! شوهرم گفت نخیر ما هنوز درگیریم ، جناب دومی گفت ما گزارش دادیم باید اقدام میکردن و اینها . چک کرد و گفت شکایت شما اینجا ثبت نشده !! یعنی جناب سومی و چهارمی از روی چی میگفتن صبر کنین من نمیدونم ! دومی گفت دوباره خبر میدیم بهشون و ببخشین و ما محاسبه میکنیم روزهایی که قطع بوده به کردیت حسابتون میذاریم و اینها .
ما دیگه واقعاً خسته و دلزده و عصبانی بودیم . یک بار در این مدت من رفتم کتابخونه که پست کوتاه قبلی رو گذاشتم و به بعضی نامه هام رسیدم و اینها ولی مگه میشه آدم هر روز زمان بذاره که بره اینطرف و اونطرف ؟ زمان بیکاری من برای اینترنت نیمه شبهاست ، کدوم کتابخونه ای بازه اون ساعت ؟
یه روز یه ماشین بل اومد که برای خونۀ همسایه کاری انجام بده . شوهرم رفت باهاشون صحبت کرد و مشکل رو گفت که یکی شون از دهنش چیزی پرید و برگشت به همکارش گفت میدونی فلانی ایراد از اون کاریه که ما فلان جا کردیم ها ! رفیقش پرید وسط حرفش و گفت نه نه اصلاً ربطی به ما نداره و اینها . به شوهرم هم گفت کار ما چیز دیگه است و ببخشین نمیتونیم کمک کنیم و زود رفتن . باورتون میشه پنح دقیقه نشد که بعد شونزده هفده روز از بل به ما زنگ زدن ؟ گفتن ما میخواستیم ببینیم مشکل شما حل شده ؟ راضی بودین ؟ شوهرم هم تمام ماجراها رو گفت و گله کرد و گفتن همین فردا صبح ساعت هشت یه تعمیرکار میاد که خط رو چک کنه !!
صبحش که حالا هفته سومه ، جناب تعمیرکار اومد و چک کرد و گفت هیچی نبود و ربطی به بل نداره و با کلکام صحبت کنین ، اینو داشته باشین تا ته ماجرا بگم نظر خودم چیه .
یارو یه گزارش هم نوشت که این خط سالم بوده و من چک کردم و اینها . ما گزارش رو برداشتیم و بردیم کلکام ، آقای پنجمی که نشسته بود گفت خوب پس همۀ دستگاههاتون و سیمها و هرچی هست برام بیارین که تست کنم . برگشتیم و همۀ دل و جگر بغل تلفن رو ریختیم توی کیسه و بردیم براش . تست کرد و با اینکه گفت این دستگاهها همه سالمه ولی بازم لابد واسه خالی نبودن عریضه دوباره مودم رو عوض کرد و اومدیم خونه . آذین نشست وصل کرد بازم کار نکرد . دیگه میخواستیم کله مونو بزنیم به دیوار . آذین با موبایل با کلکام تماس گرفت و یارو اونطرف خط و آذین اینطرف خط تو سر و کلۀ سیمها میزدن که وصل بشه ولی در نهایت رسید به اینکه هنوز تلفن قطع بود و فقط یه خط اینترنت کابلی داشتیم هنوز وایر لس وصل نبود . دو ساعت هم تماس ادامه داشت که همۀ دقیقه های عزیز موبایل من و آذین رفت .
ته ماجرا این شد که این دستگاههای جدید خط مارو شناسایی نمیکنه و باید مدلش رو از اینترنت در بیاریم و دوباره بهش پس ورد و اینها بدیم تا با هم رفیق بشن . آذین هم طفلک هم امتحان ترم تابستونی اش بود و هم سر کار میره بچه ام . گاهی شب ساعت دوازده میاد خونه . خلاصه یه شب با وجود خستگی مطلق نشست و مدل دستگاه رو پیدا کرد و پس ورد و آی دی ساخت و بالاخره طلسم شکست و از پریشب ما تلفن و اینترنت داریم .
حالا میدونین من چی فکر میکنم ؟ اون ماشین که اومد توی کوچه ، تعمیرکارهای بل فهمیدن یه جایی یه گندی زدن که به ما صدمه زده ، از دست شوهرم فرار کردن و رفتن سریع به مرکز گزارش دادن و اونها فرداش آدم فرستادن و مشکل رو حل کردن ولی نمیخواستن بگن کار ما بوده ، با توجه به اینکه آخر هفته بوده و میدونستن که به هر حال دو روز دیگه میکشه تا تلفن وصل بشه میخواستن به اسم کلکام تمامش کنن . در صورتی که مودم ما از همون اول عوض شده بود و امکان نداشت مشکل از کلکام باشه .
به هر حال حالا کابوس تمام شده ولی هیچ امیدی ندارم که دوباره شروع نشه .
راستی بگم که روزی که رفتم کتابخونه چی کشیدم واسه همون پست شیش تا و نصفی خطی .
این کتابخونه لپ تاپ منو قبول نکرد و نمیدونم اون روز چرا وصل نشد . رفتم نشستم سر کامپیوتر خودشون که فونت فارسی اش نمیدونم چی بود ، یک موجود کچ و کولۀ ناخوانا عین لشکر قورباغه های لاغر مردنی که چسبیدن به هم . جداً چنان عجیب بود که من نمیتونستم هیچی اش رو بخونم. در ضمن توی زبانهاش فارسی اینستال نشده بود . خیلی گشتم که بخش زبانش رو پیدا کنم خودم یواشکی فارسی آدم حسابی اینستال کنم ولی آیکونش هیچ جا نبود و حتی توی کنترل پنل هم گیرش نیاوردم و دیگه اگه جایی هیدن بود و باید از سوراخ غارش میکشیدمش بیرون من بلد نبودم . خلاصه هیچ راهی واسه تایپ فارسی نداشتم . بلاگفا رو هم وقتی توی گوگل کروم باز میکنم گزینۀ تعویض زبان نداره . هر چی گشتم هیچ جایی هیچ راهی واسه اینکه یه طوری فارسی تایپ کنم نبود . تنها چیزی که گیرم اومد باکس آریا دیکشنری بود که در هر حالتی میشه باهاش فارسی تایپ کرد . ولی اونم فقط تا چند کلمه قابل دید هستش و نمیشه باهاش متن طولانی تایپ کرد . کاش کسی اینو بخونه و اگه راهی هست به من یاد بده تا دفعۀ بعد که بل ماها رو مستفیض کرد بدونم چه خاکی به سرم کنم که توی کتابخونه بتونم فارسی تایپ کنم . خلاصه یه جمله یه جمله توی اون باکس تایپ میکردم و میاوردم توی وبلاگ کپی میکردم . تازه اونی که خودم توی ثبت وبلاگ میدیدم با اونی که داشت توی نت نشون میداد اصلاً شباهتی نداشت . توی وبلاگ مثل آدم بود و تا کلید ثبت رو میزدم و نگاهی بهش مینداختم میشد چند تا قورباغه که همدیگه رو محکم بغل کردن :) یعنی اصلاً نمیتونستم مطمئن باشم که شماها دارین درست میبینیدش یا همون قورباغه ها میان جلوی چشمتون ؟
بعد این همه مدت تازه وبلاگو باز کردم و میبینم که الهی شکر بابا قابل خوندن بوده و خبری از جک و جونورها نیست .
خوب اینم از ماجرای ما و جناب بل .
هوا هم که ماشاالله صد رحمت به خط استوا . روزی دو بار دارم سبزی و صیفی هام رو آب میدم باز هم امروز دیدم برگها همه زرد و آویزون شدن ، خدا هم به ما رحم کنه و هم به گل و گیاه های طفلکی . فعلاً خداحافظ
سلام . فقط اومدم بگم چهار روزه كه ا ينترنت و تلفن خونه قطعه . من مجبور شدم بيام توي كتابخونه به همه خبر بدم ما زنده ايم :) و همه با هم لطفاَ :
لعنت به "بل"
اينجا هم فونت كامپيوتر نميدونم عربيه يا پشتو به هر حال فارسي خودمون نيست .
نه ورد داره , نه فارسي داره , نه ميتونم عوضش كنم نه وبلاگم توي كروم تغيير زبان ميده, خداااااااااااا
باورتون ميشه دارم توي باكس آريا ديكشنري مينويسم كه بعد ببرم توي وبلاگ. بدبختي اجازه هم ندارم كه فونت اضافه كنم. همينه كه هه :)! حالا چي از آب دربياد خدا ميدونه.
من نميدونم براي چي داريم ماهي هشتاد دلار ميديم كه آخرش هم بشينيم توي كتابخونه تايپ كنيم. بعدا ماجراهاش رو براتون مينوسم .
ديگه اگه كج و كوله ، ناخوانا، عجيب غريب يا هر چي بود به بزرگي خودتون ببخشيد.
فعلا خداحافظ همگي
سلام ، به به ! چه عجب از اینورا ! راه گم کردی ؟
خودم گفتم که دیگه شماها نگین
. یه هفته است که تقریباً میشه گفت سرم خلوته ولی نمیدونم چرا قسمت نمیشد بیام بشینم سر یه پست جدید . انگاری بد جوری پشتم باد خورده و توی تایپ تنبل شدم ، ببخشید شما .
خوب از کجا بگم ؟ هفتۀ پیش ذکیه بانوی گلم از YMCA تماس گرفت که یه برنامه ای داریم ، فردا ساعت فلان ، تو هم بیا . این تلفن لعنتی ما هم نمیدونم چشه ، دائم صداها رو قطع و وصل میکنه . من پیغامو ساعت ده شب گرفتم که دیگه دیر بود و فرداش هم صبح زود رفتم بیرون . میدونستم که نمیتونم به اون برنامه برسم اگر چه که اصلاً نفهمیدم برنامه چی بود بسکه تلفن بازی درآورد . یه نامه هم واسه ایشون نوشتم برای عذرخواهی . این هفته دوباره خبرم کرد واسه یه برنامۀ جالب دیگه . YMCA یه برنامۀ Walking tour گذاشته بود از خود موسسه تا گالری هنر توی ریورساید . دو تا خانم کانادایی و خود ذکیۀ عزیز لیدرهای تور بودن . چون اکثریت گروه با چند خانوادۀ افغان و تاجیک تازه وارد بود که احتمالاً در انگلیسی خیلی مهارت نداشتن ، اول به دو زبان (اون خانمها انگلیسی و ذکیه با ترجمه به فارسی ) در بارۀ تور و اینکه کجاها رو قراره ببینیم شرح دادن و بینمون رانی خنک و انواع قاقا لی لی
پخش کردن و بعد راه افتادیم .
گروه شامل من و دو تا خانم ایرانی دیگه و اون خانواده ها با شش یا هفت فرزند از دو سه ساله تا به نظرم پونزده شونزده ساله بود . بعد از یک حادثه که همون اول باعث جراحت شدید پای یکی از بچه ها شد بالاخره افتادیم توی خیابون . طفلکی پاش به ویلچر پدرش گیر کرده بود و بدجوری زخم و خونریزی داشت که برگشت توی YMCA و براش پانسمان کردن و خیابون بعدی به ما ملحق شد.
اول به نظرم کمی ماجرا سخت بود چون بچه ها به هر حال به مقتضای بچگی شیطنت میکردن و کلافه بودن و کمی در سرعت حرکت گروه کندی ایجاد میشد ولی بعد به تدریج کارها روی غلطک افتاد البته غیر از بخش گذر از پارک ریورساید که بچه ها دیگه جوش آورده بودن و مدام از دست پدر و مادرها فرار میکردن و صحنه های خنده داری ایجاد میشد .
در این تور ساختمانهای سر راه از قبیل پارک آبی بزرگ ویندزور که قراره تا چند ماه دیگه افتتاح بشه ، ساختمانهای قدیمی و جدید ویندزور استار، چند نمایشگاه و فروشگاه آثار هنری ، موزۀ ویندزور ، گالری هنر ، ساختمان تئاتر کپیتال و کرایسلر و خیلی جاهای دیگه رو بهمون معرفی کردن . اگر چه که گاهی احساس کردم این مکانها برای تازه واردان مفهوم و عزتی ندارن ولی برای من که خیلی هاش رو قبلاً توی همین وبلاگ معرفی کرده بودم و دخترم توی دوتاش نمایش اجرا کرده و ..... داشتن اطلاعات بیشتر خیلی خیلی جالب بود . مثلاً تا به حال توجه نکرده بودم که جلوی در ورودی تئاتر کپیتال روی زمین داخل ستاره های طراحی شده اسمهایی حک شده . لیدر تور گفت که این اسم هنرمندان بنام و مشهوریه که اینجا برنامه داشتن. به خودم گفتم این همه از این در رفتی و آمدی ، زیر پاتو نگاه نکردی! به نظرم مشکل گردن دارم . ضمناً فهمیدم که این تئاتر نزدیک صد ساله که داره کار میکنه ، از سال 1920 تا الآن !! جالبه نه ؟ اسم آرشیتکتش هم توماس لمب بوده . بازم واستون آدرسش رو میذارم ، شاید دوست داشتین گاهی سری بزنین .
Capitol Theatre and Arts Centre
121 University Ave. W., Windsor, ON N9A 5P4
(519) 253-7729
راستی به زودی یه کنسرت سازهای بادی توسط ارکستر سمفونی ویندزور توی همین تئاتر برگزار میشه ، بلیط ورودیش بیست دلاره و یک اجرای فضای باز، یازده آگوست توی پارک ریور ساید دارن . ساعتش رو پیدا میکنم و براتون میذارم اگر چه که کنسرت توی سالن با صدا پردازی سالنی جلوۀ بیشتری داره و توی فضای باز حس میکنم صدای سازها هرز میره.
الآن گشتم دنبال ساعتش ، عجب آدمهای سحر خیزی ، ساعت هفت صبح شروع میشه ! عیبی نداره ، اگه همت کردم و رفتم واستون مینویسم چطور بود .
این کنسرت Woodwind Quintet هستش که یعنی معمولاً قطعات توسط پنج نوازنده با سازهای بادی فلوت، کلارینت، فاگوت، ابوا و فرنچ هورن اجرا میشن ( از ویکی پدیا واستون نوشتم) . محل اجرا هم Odette Sculpture Gardens .
خوب دیگه چی ؟ اصلاً به سایت وقایع ویندزور که واستون نوشته بودم سر زدین ؟ الآن داشتم نگاه میکردم دیدم اسم استخرهایی که دوشنبه ها مجانیه نوشته :
Atkinson, Central, Lanspeary, Mic Mac, Remington Booster and Riverside Centennial
from 1:30 pm to 4:30 pm
اینم دوباره آدرس سایت که اتفاقاتی که قراره در سطح شهر بیفته واستون ردیف کرده .
از اخبار روز اینکه نمایندۀ جدید ویندزور توی پارلمان انتاریو هم انتخاب شد ، Percy Hatfield که قبلاً مشاور شورای شهر بود و حالا با بیش از صد و چهل هزار رأی تونست به نمایندگی برسه و امروز اولین روز کار این نمایندۀ دموکرات بود .

این آقا میتونه به جای نمایندۀ پارلمان ، پاپا نوئل هم بشه :)
خبر بعدی اینکه یه مرد جوان ۳۲ ساله و دانشجو توی خیابون وایندات، سر رنکین نزدیک دانشگاه ، توسط دو تا سیاه پوست به شدت کتک خورده . این مرد در توضیح ماجرا گفته که مهاجمین با کتک و آزار در صدد بودن ببینن چه چیز ارزشمندی همراهشه . بعد هم کیف کولۀ این بندۀ خدا رو که لپ تاپش توش بوده بردن .
دلم سوخت ، نه واسه قیمت و ارزش مادی لپ تاپ ، واسه اطلاعاتی که توش داشت و لابد براش خیلی ارزشمندتر از خود لپ تاپ بود .
جادۀ مالدن هم برای دو هفته بسته است چون کارهای ساختمانی زیر زمینی در جریانه .
از اخبار بهداشتی درمانی اینکه بیمارانی که به بخش اورژانس رجینال مراجعه میکنن ، دیگه قرار نیست خیلی معطل بشن چون این بخش یک یونیت جدید راه اندازی کرده که به بیماران بیشتری سرویس بدن . خدا خیرشون بده ، یادتونه براتون نوشتم که من و شادان نه صبح وارد بیمارستان شدیم و سه عصر برگشتیم خونه ؟ تن شما سلامت ، واسه خودمون میگم انشاالله .
این مرد هم که عکسش رو از ویندزور استار منتقل کردم ، به یک خانه نزدیک هوران چرچ دستبرد زده و پول نقد و جواهرات و لوازم الکترونیکی به سرقت برده . یک دوچرخۀ سفید هم همراهش بوده . پلیس درخواست کرده که اگر اطلاعاتی دارین یا این مرد رو میشناسین بهشون خبر بدین .
توی یک جمعی صحبت این بود که اینجا نشاستۀ گندم گیر نمیاد، من توی فروشگاه چینی ها تو خیابون یونیورسیتی پیدا کردم . این آدرسش :
Ming Li Vegetables
N9A 5S6
توی این فروشگاه میتونین بعضی سبزیها که جای دیگه پیدا نمیشه یا گرونه ، بخرین . مثلاً تره که البته با تره های ایرانی یه کمی فرق داره و پایین ساقه کمی گوشتی تره ولی خوشمزه است . ریحونهای خوبی هم داره و به خصوص ملوخیۀ تازه پیدا میشه . میدونین ملوخیه چیه ؟ یه سبزی که عربها باهاش یه خورش خوشمزه درست میکنن شبیه به قرمه و کرفس ماها . یعنی به همون صورت خرد و سرخ میکنن و با یه گوشت حالا سفید یا قرمز و یه ترشی که خودشون آبلیمو میزنن ، میذارن جا بیفته . من درست کردم ، به نظرم از خانوادۀ پنیرک باشه ، خوب لعاب میده و خوشرنگ و خوشمزه است . سبزی و پیاز رو سرخ کردم و برای ترشی اش هم کمی قوره ریختم . بهش سیر و جوزهندی و میخک هم زدم . امتحان کنین ، بد نیست .
توی این فروشگاه مواد لازم برای " موچی " هم پیدا میکنین ، یعنی پودر چای سبز و آرد برنج گلوتینه و خمیر لوبیا قرمز .
برای داخل موچی من مخلوط عسل و کرۀ بادوم زمینی هم ریختم و خیلی خوشمزه شد . میشه از مخلوط مرباها و آجیلهای مختلف هم استفاده کرد . مربای گل و گردو هم یه ترکیب دوست داشتنی شد . کلاً موچی موجود خوشمزه و لذیذیه .
حتی میتونین از میوه درسته استفاده کنین ولی زود میل کنین که آب نندازه وگرنه کپک میزنه.
من با این آرد برنج گلوتینه تونستم باسلق گردویی درست کنم ، یعنی به جای نشاسته از این آرد استفاده کردم و خیلی خوب شد . کمی هل و گلاب و خدا پدر و مادر مخترع مکروویو رو بیامرزه ، ده دقیقه ای تمام شد ماجرا. البته حالا که نشاستۀ گندم پیدا کردم دیگه با خود نشاسته درست میکنم . اگر از این آرد استفاده کنین دیگه ژلاتین هم نمیخواد و اونم به خوشمزگی مدل سنتی میشه .
خلاصه فروشگاه مفید و به درد بخوریه ، دریائیهای خوبی هم داره که البته باعث میشه آقای شوهر فقط تا جلوی در فروشگاه بیان و دیگه از خیر ورود بگذرن . ولی سر بزنین و منو دعا کنین . اگه چیز جالبی دیدین واسه منم بنویسین . خیلی سخته که آدم از روی شکل قوطی بخواد قضاوت کنه توش چیه . خیلی از قوطیها ، هیچ متنی به انگلیسی ندارن و همه اش با خط و الفبای خودشونه . کارمندها هم نمیتونن خوب کمک کنن . من که داشتم دنبال پودر چای سبز میگشتم کلی به انگلیسی واسه یکی توضیح دادم که خود چایی رو نمیخوام و پودرش رو واسه شیرینی پزی لازم دارم و این با چای باز یا لیپتونی فرق میکنه و از نوع اریژینال میخوام و خانمه با دهن باز و لبخند نگام کرد و سر تکون داد و با صبوری منتظر موند تا حرفم تمام بشه ، بعد برگشت یه چیزی به چینی به همکار جوونترش گفت و اون اومد به من گفت ببخشین این یک کلمه انگلیسی بلد نیست ، من کمکتون میکنم !!
خوب من دیگه باید برم ، بعداً اگه دوباره طلسم بهش نیفتاد میام واستون بیشتر مینویسم . خداحافظ همگی .
![]()
سلام بعد یه ماه تقریباً دو سه روزه که اسمم یادم اومده . دیروز که به وبلاگ گردی گذشت و خوندن پستهای نازنین دوستان گلم . امروز دیدم میتونم یه کوچولو تایپی کنم و چیزکی بنویسم . اول چند تا خبر از خودمون بذارم براتون تا بعد .
فعلاً کلاسها تمام شده ، بماند که بعضی از آخریها رو غیبت کردم .
آلزایمر سوسایتی برای به نظرم هفتم حولای یه فراخوان داده از همۀ والنتیرها دعوت به همکاری کرده . نوشته بود که پونصد نفر !! لازم دارن که در فستیوال دوی اون روز به نفع خیریه همکاری کنن . نمیدونم این دوندگی چقدر میخواد عظیم باشه که پونصد نفر والنتیر لازم داره ! البته بروشورش رو سرسری نگاه کردم حالا بعداٌ واستون مفصل تر مینویسم . این والنتیرها در چند بخش آب رسانی ، پارکینگ ، مهمانداری و .... باید کار کنن . از دیروز دارم فکر میکنم کدومش آسونتره ، به نظرم پارکینگ از هم ساده تر باشه . یعنی فقط واستم و همراه چند نفر دیگه توی محوطه ماشینها رو راهنمایی کنم که کجا پارک کنن ، ها ؟ به نظر شما ها ساده است ؟ بازم باید فکر کنم . موضوع اینه که همه اش ایستادنیه و من از زانو بدبخت دو عالمم . دلم هم نمیخواد که جا بزنم و نرم . دوست دارم شرکت کنم و توی لیست باشم . حالا ببینم چی میشه .
وست دوباره یه کلاس نت ورکینگ و شغل یابی گذاشته ولی به نظرم که فعلاً بنزین ندارم ، شاید به خودم یکی دو ماهی استراحت بدم . یه جورهایی ذهنم درگیره و نمیتونم تمرکز کنم ، شاید علائم پیریه که بالاخره داره اعلام وجود میکنه . مادرم توی سن من نوه هم داشت :) من دوست ندارم سنم رو پنهان کنم ولی خوشم هم نمیاد که هی خودش بزنه در گوشم و بگه آهااااااای داری پیر میشی ها !! میگن پیری به دله ، اگه این طور باشه من شونزده سالمه :)
باغچۀ نعنا چنان غوغایی کرده که خیال دارم صادرات نعنا راه بندازم . هفتۀ پیش هر روز یه سینی بزرگ چیدم و پاک کردم و شستم و گذاشتم خشک بشه ، هنوز هم به ته باغچه نرسیدم . تمام زندگی و خودمون بوی نعنا گرفتیم که صد البته بسیار دلنشینه و ناراحت نیستیم . فلفلها رو هم نوبر کردیم ، سبزی خوردن تازه هم که هر روزه شده با تربچه های دورنگ خوشگل . منتظر نشستم که ببینم گوجه - گلابیها کی بزرگ میشن . از دالارما گلدونهای " دمرو " واسه گوجه ها گرفته بودم . اول یه دونه گرفتم و یه نشا توش زدم ببینم چی میشه . بعد چند روز که دیدم سرحال و در حال رشدن رفتم چند تا دیگه هم گرفتم و نشاها رو زیاد کردم . الهی شکر توی حیاط هم جا واسه آویزون کردنشون داشتم . الآن پر از غنجه هم هستن . باغچۀ سیر هم ماشالله پر و پیمون بود . کلی برگ سیر خورد کردم و گذاشتم توی فریزر ، منتظرم که ته ببندن و به نظرم دو سه ماهی طول میکشه .
شادان اولین " حاصل دسترنج " خودشو گرفت :) از طرف مدرسه واسۀ بچه های گروه WCCA یه نمایشگاه گذاشته بودن . شادان هم که پارسال توی کنکور ورودی این گروه قبول شده بود با دو تا کار چاپی روی پارچه که مهرش رو خودش از طراحیهای خودش روی پلاستیک فشرده و چوب تراشیده بود و دست بچه ام با قلم حکاکی بدجوری هم بریده بود سر این جریان و سه تا تابلوی کوبیسم و رئالیسم و یه چیزی که خودمم نمیدونم چی چی ایسمه توی نمایشگاه شرکت کرد . یکی از بازدید کننده ها به شدت از نقاشی رئالیسم شادان که از روی تصویر قلۀ دماوند کشیده بود خوشش اومد و ازش عکس گرفت و برد با شوهرش مشورت کرد . فرداش به معلم شادان زنگ زد و گفت من اون نقاشی رو میخوام و اگه نقاشش مایل باشه من میخرمش . معلم هم به شادان گفت و دیگه معلومه چقده دخملکم ذوق کرد. با معلمش مشورت کرد و گفت که این اولین باره و من نمیدونم چقدر قیمت بذارم . معلم گفت به نظرم بدون قاب چیزی حدود هشتاد تا صد دلار منطقی باشه . اون خانم خریدار اومد مدرسه و باشادان صحبت کرد و ازش پرسید خوب چقدر بدم بهت ؟ شادان طفلی روش نشد زیاد بگه و مینیمم هشتاد دلار رو گفت ، خانم هم زبل برگشت گفت که من امسال دیگه بازنشسته میشم و حقوقم کم میشه و از این حرفها و آخرش پرسید من روی پنجاه دلار فکر کرده بودم ، راضی هستی ؟ شادان هم دیگه حرفی نزد و پولو گرفت ، نقاشی رو امضا کرد و تحویل داد ، ولی با همون پنجاه دلار هم شنگول و شادمان بود . البته این بچه به مصداق اسمش همیشه شادان و شادمانه ولی اون روز دیگه خییییییییییییلی شاد بود .
وقتی اومد خونه از ذوقش نمیدونست پولو کجا بذاره :) هی از روی کابینت برمیداشت نشون میداد و میذاشت روی پا تختی ، باز نگاش میکرد و میذاشت روی میز ، باز ذوق میکرد و اسکناس رو باز میکرد و تا میزد و میذاشت روی دراور و .... خلاصه آخرش ما برداشتیم گذاشتیم توی کشو که گم نکنه . دوستهاش بهش گفتن با این پول یه چیزی بخر که یادگاری واست بمونه . حالا فردا قراره با آذین برن یه کاری باهاش بکنن . اینم اولین حقوق و دستمزد دخترک از عرق جبینش . ولی یه چیزی بگم ؟ راضیم به خدا و نوش جون خریدار اما خودم این نقاشی اش رو خیلی دوست داشتم . من دهاتی ام ، با این " ایسم " های حدید و عجیب غریب زیاد میونه ندارم . البته طبیعتاً به عنوان یه مادر هر چیزی بوی دست بچه ام رو بده برام عزیزه ولی سبک رئالیسم رو چون با یه نظر میفهمی ماجرا چیه و مجبور نیستی زیادی فسفر بسوزونی ترجیح میدم . حالا قراره یه قلۀ دماوند هم واسه دل مادرش بکشه همون شکلی :)
هوا مزخرف شده و قراره مزخرف تر هم بشه . تازه اول گرماست و ما داریم از شرجی خفه میشیم ، وااااای به بعدش . عادت دارم صبحها قبل از صبحانه به باغچه سر بزنم و رسیدگی کنم ، ولی چند روزه این رسیدگی واسم شده مرگ ! عین آدم میرم بیرون و عین گوشت چرخکرده برمیگردم داخل . اسمشه کانادا زندگی میکنیم . این شهر هیچ چیز تابستونهاش به کانادا نرفته ، صد رحمت به رشت و اهواز .
فعلاً کار بعد از ظهرم تمام شده چون زمان مالیات گذشته ولی به صورت On call هنوز کارمند همونجام و اگه کاری باشه با تلفن خبرم میکنن . اما کلاً تق و لق شده و چون آلزایمر سوسایتی هم دیگه هر روزه نمیرم و کلاسها هم تمام شده ، ساعات آزاد و استراحت منم زیادتر شده که خدائیش خیلی هم نیاز داشتم ، جسمی و بیشتر فکری البته .
خوب یه خورده هم از شهر و خبرهای امروز ویندزور استار بنویسم براتون :
مردی به اسم دیوید مک لنان که سال 2008 با رانندگی خطرناک باعث مرگ پسر شانزده سالۀ خودش شده بود ، در دادگاه تبرئه شد .

منبع : Windsor Star - 6/27/13
عکس از کتاب سال مدرسه / 2007
در شب حادثه ، پسر مک لنان روی صندلی عقب ماشین پدرش ، بدون بستن کمربند ایمنی نشسته بود و پدرش هم کمی مشروب مصرف کرده بود . ماشین در ناحیۀ امهرزبرگ از جاده خارج و چپ میکنه و پسر بینوا از ماشین به بیرون پرتاب و کشته میشه. دادگاه جدید رأی به بیگناهی پدر داد ، علی رغم رآی اولیه که در این حادثه پدر رو مقصر میدونست که مست بوده و با سرعت بیش از حد و غیر مجاز رانندگی میکرده و به پسرش تذکر نداده که کمربند ببنده . ولی قاضی به خبرنگارها گفت این یکی از غم انگیز ترین پرونده هایی بود که داشتم ، پدری که باعث مرگ پسر خودش شده و حالا علاوه بر غم و عذاب وجدانش شاید مجازات قانونی رو هم تحمل کنه ، اون تبرئه شده ولی تا آخر عمر مجبوره با بار وجدانش زندگی کنه .
خیلی تلخه ، آدم به بچه اش تنه میزنه ، هزار بار عذر خواهی میکنه وای به اینکه ...... ای وای .
خبر بعدی اینکه یه انبار در اسکس ریزش میکنه و دو تا مرد زیر آوار گیر میفتن . یکی بندۀ خدا مچ پاش شکسته بود و نصف تنش زیر خر پاهای سقف گیر کرده بود و دومی ساق پاش شکسته بود. خلاصه ساعت یازده گروه نجات میرسن و با کیسه های هوا و برش تیرآهن ها و .... میتونن مردی رو که گیر کرده بود نجات بدن . دومی جایی گیر نبود و راهنماییش میکنن و راهش رو باز میکنن که خودش با پای شکسته اش تونست بیاد بیرون .

منبع : Windsor Star - 6/26/13
به گزارش خبرنگار ویندزور استار ، یک ساعت قبل از ریزش ، بازرس ساختمانی اونجا بوده و به سه تا کارگرها گفته که کجا باید حائل اضافه بذارن که خودشون کوتاهی کردن و نذاشتن ، یعنی بازرس متوجه شده بود و تذکر داده بود ، ولی دارم فکر میکنم کاش میموند اونجا تا مطمئن بشه که هشدارش رو جدی گرفتن ، نه ؟
نوشته بود توی " ده " سال آینده ، 1100 نفر از 2500 کارمند شهرداری بازنشسته میشن و جا برای استخدامهای جدید باز میشه . نمیدونم ذوق کنیم یا حرص بخوریم . همچین میگه جا باز میشه انگار همین فردا میتونی بری سر کار !! ده ه ه ه ه ه ساااااااال !! این آمار بیکاری ویندزور تکون بخور نیست که نیست . نه دروغ نگم از رتبۀ افتخار آمیز اول رسیده به سوم . بازم یه پیشرفت و جای امیده بابا ، ناشکری نکنیم . پاشم برم واسه شهرداری رزومه بفرستم . ولی از شوخی گذشته ، این هرم جمعیتی داره رد میشه . اینها آخرین نفراتشون هستن و بعدش آمار بیکاری یهویی برعکس میشه در همه جای کانادا . اینها نسل بعد از جنگ هستن که با حرکتشون در هر لایۀ اجتماعی زندگی و تحصیلی و شغلی ، ترافیک انسانی به وجود آورده بودن و حالا دارن از لایۀ شغلی به بازنشستگی میرسن . لابد بعدش هم مراکز نگهداری سالمندان پر ترافیک میشه .
راستی مدام میخوام بپرسم هی یادم میره ، این گجت آشپزی که دست راست وبلاگ گذاشتم نگاه کردین تا حالا ؟ به نظرم نه ، وگرنه یه چیزی در موردش میگفتین ، فکر کنم توی ایران باز نمیشه که کسی اظهار نظری نکرده تا حالا ، دوستانی که خارج از ایران هستین میتونین ببینینش ؟ به نظرتون چطور میاد ؟ سایت خوبیه ، خودم خیلی ازش استفاده میکنم .
از آشپزی حرف زدم یادم اومد که هفتۀ پیش یه خبری از یه آشپز معروف خونده بودم . نمیدونم نایجلا لاوسون رو میشناسین یا نه ، اونهایی که مثل من معتاد به سایت فتافیت باشن قطعاً میشناسنش . یادمه وقتی ایران بودم توی کانال ام بی سی و برنامۀ فتافیت هر روز یه دستور آشپزی داشت و همیشه به نظرم میومد باید یه رگ ایرانی داشته باشه چون مثلاً یه بار یه چیزی خیلی شبیه به مرصع پلو درست کرد و یه بار دیگه رسماً نون پنیر هندونه گذاشت . بعد که اومدم اینجا هم توی یو تیوب بعضی برنامه هاش رو دیدم بازم .
منبع عکس : eonline.com
هفتۀ پیش خوندم که یه پاپاراتزی که اون و شوهرش رو تعقیب میکرده تونسته چند تا عکس شکار کنه از لحظه ای که شوهرش در یک مشاجره توی رستوران ، داشته گلوی اونو بدجوری فشار میداده . وقتی خبر رو خوندم دیدم شوهرش ایرانیه ! واسه همین بنده خدا آشپزی ایرانی هم بلد بود . ولی دلم براش سوخت ، عجب شوهر خشن و بیرحمی که چنین روشی رو برای جر و بحث انتخاب میکنه .
فکر کنم واسه الآن بسته . اگه تونستم فردا هم دوباره مینویسم ، معلوم نیست بازم اینطوری وقت گیرم بیاد . خوش باشین و سلامت .
پی نوشت : یکی از خوانندگان نازنین خبرم کرد که شوهر نایجلا ، ایرانی نیست و عراقیه . اشتباه من به خاطر فامیلی این شخص بود که " ساعتچی " هستش . اون " چی " آخر اسمش مشخصاً یک پسوند در آیین نگارش ایرانیه .
ضمناً دوست گرامی ، آدرس ایمیلت اشتباه بود و نامۀ تشکرم برگشت خورد . اینجا از اینکه اشتباهم رو گوشزد کردی متشکرم .
سلام . راستش خیلی گرفتارم این روزها و اصلاً توان نوشتن ندارم ، نمیدونم چرا قسمت نمیشه بیام چیزی بنویسم ولی در وبلاگ زندگی زیر پوست من که فریبای عزیز بهش لینک داده بود به موضوعی برخوردم که بسیار ناراحتم کرد و داغهای دل خودم تازه شد . دیدم بهتره اطلاع رسانی بشه تا در موقعیتهای خدای نکرده مشابه که انشاالله برای هیچ کس پیش نیاد ، آدم با دقت و احتیاط کامل رفتار کنه وگرنه داغی به دلش میمونه که قابل جبران نیست .
خیلی متاسفم که نمیتونم مثل سالهای قبل به روز باشم و دائم پست بذارم . ممنون که تا اینجا با من بودین و فراموشم نمیکنین . خیلی خوشحالم که راه اندازی این وبلاگ کمک کرد دوستان بسیار عزیزی پیدا کنم که دلم به وجود نازنینشون بنده . دعا میکنم روزی روزگاری بتونم دوباره پر کار باشم . این وبلاگ بسته نمیشه و فعلاً با پستهای ماهی دو سه بار چراغش روشن میمونه ، خدا بهم همت و توانی بده که دوباره چلچراغش کنم .

سلام . میخواستم هفتۀ پیش واستون خیلی چیزهای دیگه هم بنویسم ولی بنزین نداشتم . یکی اش ماجرای رستوران Rock Bottom بود .
فبلش میخوام از یه آرزو بگم که زمان کودکی ( خیلی خیلی کودکی ها ) داشتم . یادمه هنوز مدرسه نمیرفتم ، یکی از گله های همیشگی مادرم این بود که من کثیف غذا میخوردم و همیشه زیر پام پر از غذا میشد . مامانم میگفت تو منو غصه میدی ، منم برای اینکه مادرم غصه نخوره آرزو داشتم که کاش به جای سر سفره ، بشینم توی یه تشت بزرگ که هرچی غذا میریزم ، لااقل زمین کثیف نشه !! خوب به نظرم آرزوم افتاده بود پشت کمد خونۀ خدا اینها و تازه بعد چهل پنجاه سال ، موقع اسباب کشی بالاخره خدا پیداش کرده و آرزومو برآورده کرده ! چطوری ؟ این زیر نوشتم :
به نظرم باید رستوران ایرلندی باشه چون وقتی واسه عکسهاش توی گوگل گشتم بیشتر عکسها " سبز سبزم ریشه دارم " بودن ( همون جشن سنت پاتریک ایرلندی ) . باقی عکسها هم انگار طرفدارهای تیم هاکی Toronto Maple توی رستوران جشن گرفته بودن و سبز جای خودشو به سرمه ای با یه برگ افرای سفید داده بود . به هر حال روزی که ما رفتیم اونجا نه کسی سبز بود و نه سرمه ای .
چند روز پیش بچه ها با دجله ( دوست عراقی شون ) اومدن دم محل کارم دنبالم و گفتن که دجله دعوتمون کرده به یه رستوران . کلی ذوق کردم چون به شدت گشنه بودم و غصه ام شده بود که باید صبر کنم تا برسم خونه . اخه از صبح که در میام دیگه غذا نمیخورم تا غروب که برگردم خونه و رسماً نهار و شامم یکی میشه . فقط وسط روز قهوه میخورم با دو سه تا بیسکویت و شاید گاهی یه میوه هم بخورم . ( یه سایز هم کم کردم ، هوراااااا )
دجله میگفت که این رستوران یه نکتۀ جالب داره که دیدنیه و تا نریم اونجا تجربه نکنیم متوجه نمیشیم . خلاصه با کنجکاوی فراوون در طول راه هرچی تلاش کردم از زبون دجله بکشم که جریان چیه هیچی نگفت . البته بچه ها میدونستن .
به هر حال رفتیم و رسیدیم و تا لحظۀ ورود به رستوران هم هیچ چیزی به نظرم نیومد . یعنی در و دیوار و تابلو و محوطۀ جلوی رستوران هم مورد عجیبی نداشت . وارد که شدم متوجه اون نکته شدم ، یعنی اون نکته خودش با صدای بلند اعلام وجود کرد ، زیر پام با پوست اصلی پسته شام فرش شده بود !! تمام کف رستوران پوست پسته شام ریخته بود . قرچ قرچ بلندی که از زیر کفشم میشنیدم باعث شد لحظۀ اول کمی احساس مور مور کنم و ناراحت شدم . با یه نگاه دیدم روی همۀ میزها سطلهای کوچک تزئینی فلزی پر از پسته شام گذاشتن و مشتریها به راحتی بعد شکستن پوست اونو میندازن کف رستوران ! داشتم شاخ درمیاوردم . دجله گفت نکته اش همین بود . اینجا آزادی که پوستها رو بریزی زمین ! باورتون نمیشه که مردم با چه دل خوش و خجسته ای ، با شادمانی اینکارو میکردن .

ما هم که نشستیم همراه منو برامون یه سطل پسته شام سرحال و خوشمزه آوردن و مشغول شکستن شدیم . دجله خودش بدون هیچ احساس منفی داشت همگام با باقی مشتریها پوستها رو میریخت . دخمل کوچیکه گفت چاق میشم و اصلاً نخورد . بزرگه چند تایی شکست و پوستشو توی پیش دستی ریخت . من که در مقابل آجیل به شدت ضعیفم ( به نظرم به راحتی میشه سر منو با آجیل گول مالید ) جلوی دستم هی کوه پوست پسته شام بزرگتر میشد . داشتم فکر میکردم که میریزم توی یه بشقابی ، چیزی . دجله اصرار داشت که بریزشون زمین ! وا .... ، همینم مونده باموی سفید عین بچه کوچولوها زیر پام پر آشغال باشه ! از دجله اصرار و از من انکار ، گفت آوردمتون که تفریح کنیم . بابا خنده هم خوب چیزیه ، دائم کار و درس و .... یه خورده دلخوشی ، شادی ، بازی .... انقدر گفت و گفت که بالاخره شیطون گولم زد و هی توی گوشم ویز ویز کرد که یادته آرزوی یه تشت بزرگ داشتی ، خوب دیوونه این همون تشت بزرگه اس دیگه ، بریز زمین ، یالله ، زود باش ، بریز ، بریز ..... گفتم باشه باشه میریزم زمین .
اعتراف میکنم که این جنایت شنیع به دست شخص من بدون هیچ شریک جرمی در ساعت شش عصر اتفاق افتاد. با همین دستهایی که دارم تایپ میکنم ، اول به آرامی و بعد به سرعت تمام پوستها رو که تقریباً اندازۀ یک بشقاب بود روی زمین رستوران ریختم و بدبختانه دجله از تمام مراحل این جرم عکس گرفت . من خیلی خیلی متأسف و پشیمانم .

خدائیش احساس خوبی نداشت . شاید اگه سی سالی جوونتر بودم برام ماجرای جالبی میشد و عین باقی مشتریها با ذوق تمام از این رسم تبعیت میکردم . ولی به خدا چنان وجدان دردی داشتم که نگو و نپرس . پاهام حتی داشتن با من دعوا میکردن چون ریخته بودم زیر پام و حالا کفشهامو نمیدونستم کجا بذارم که صدای قرچ قرچ نده . شیطون سرشو انداخت پایین و واسه اینکه من کتکش نزنم دوید یه جایی قایم شد . منم هی پاهامو توی پوستها حرکت دادم تا به اندازۀ زیر کفش خودم جای تمیز باز کردم و یه خورده به آرامش رسیدم .
الآن که توی اینترنت گشتم دیدم رستورانهای دیگری هم هستن که این کارو انجام میدن . عکسی هم که گذاشتم مال یه رستوران دیگه است از کف خود اینجا عکسی پیدا نکردم . نمیدونم شاید رسمی هست که من نمیشناسم . اگه شما شنیدین و دیدین برای من هم بنویسین . به هر حال من که زیاد خوشم نیومد .
بعد همۀ این حرفها غذاش خوب بود . یه عالمه غذای غریبه توی منو بود که نمیشناختم برای همین مرغ سوخاری ساده انتخاب کردم البته بیشتر هم به این دلیل که چون مهمون دجله بودیم نمیخواستم زیاده روی کنم و روی غذاهای گرون مانور بدم . طفلی دجله بارها خونۀ ما اومده بود و حتی شبها هم میموند . چون از خانواده اش دوره و اینجا زندگی دانشجویی داره من هیچوقت دلم نیومد که سربارش بشیم و همیشه گفتم تو بیا خونۀ ما . مدام میگفت من شرمندۀ شمام و از این حرفها . دیگه این بار اصرار کرد که میخوام یه دفعه مهمونتون کنم و نه نگین . ولی من برعکس تفکر دجله، حسم اینه که ما مدیون دجله هستیم چون وقتی رفتیم ایران دو ماه پیشو رو برامون نگهداشت . این محبتش واقعاً انقدر عظیم بود که من همیشه خودمو شرمنده اش میدونم . طفلک با وجود اینکه امکانات نداره توی خونه اش ولی یه بار هم برای کیک و چای دعوتمون کرد که انقدر به خودش سخت گذشت دلم بیشتر براش سوخت . مدام به نظرم میاد دختر خودمه که داره با سختیهای زندگی دانشجویی و دور از خانواده درس هم میخونه . گاهی به شوخی بهش میگم ببین تو عراقی و ما ایرانی ، ولی جنگی با هم نداریم ، داریم ؟
این رستوران هم خاطره ای شد و گفتم بنویسم که اگه دوست دارین بازگشت به کودکی داشته باشین و هر چی میخورین بریزین بدون اینکه مامان بگه ای بچۀ بد ، برین Rock Bottom و جای منو واسه لیوان بزرگ آب یخش خالی کنین . راستی میدونین من هیچوقت نوشابه نمیخورم ؟ دوست ندارم هیچ رنگ و هیچ نوعشو . هیچی توی دنیا برام آب نمیشه . نه دروغ نگم ، دوغ خیلی دوست دارم و تنها چیزیه که حاضرم به جای آب با غذام بخورم. دوستهایی که ایران هستین دوغ میخورین یاد من کنین . راستی آدرس رستوران پلاک 3236 خیابون سندویچ هستش . خوش باشین .
![]()
سلام . به نظرم صد ساله که ننوشتم ، انقدر حرفهای جورواجور در موارد مختلف دارم که نمیدونم از کدومش شروع کنم . نه دروغ نگم ، میدونم از نمایش جدید دختره میگم :
CINEMA OF SCREAMS
پوسترش که بالای مطلبه ، این بار ماجرا در مورد زامبیها ، گرگینه ها ، ارواح ، خون آشامها و از این قبیل " وای وای " هاست . نمایش هشتم و نهم ژوئن در تئاتر کپیتال اجرا میشه . توی گوگل عکسی ندارن ولی صفحه شون توی فیس بوک پر عکسه .
خلاصۀ داستان : دو دوست تصمیم میگیرن به تماشای یک سری فیلم ترسناک برن (نتونستم عبارت Horror Marathon Movies رو ترجمه کنم ) این نمایش در واقع فیلمهائیه که این دو نفر دارن میبینن . نکتۀ جالبش اینه که دو بازیگر نقش دوستها ، داخل جمعیت میشن و با تماشاگران همزمان نمایشها رو نگاه میکنن و در واقع داخل تماشاگران بازی میکنن . مثل همیشه این نمایشها موزیکال و سرتاسر رقصه که نمایش با ترکیبی از باله، Contemporary ، مدرن ، Lyrical ، جاز و هیپ هاپ برای تماشاگران اجرا میشه . البته در تبلیغات نمایش اعلان شده که دیدنش برای کودکان توصیه نمیشود .
خوب خبر بعدی اینکه تعداد روزهای کارم برای بخش آلزایمر رو کم کردم که بتونم کلاسهای Public Speaking رو که " وست " برگزار میکرد شرکت کنم و بعد از ظهرها هم بتونم سر کارم برم . به زودی هم کلاسهای بانک کانادا تراست که دو ماه پیش ثبت نام کردم شروع میشه و دیگه دوباره حسابی درگیر میشم . خدا به خیر بگذرونه .
خیال میکردم که آخر آوریل که سال مالی تمام بشه و موج مالیات از سرمون بگذره ، کار من هم توی این موسسه تمام میشه ولی خنده داره هنوز آدمهایی هستن که کار مالیاتشون رو انجام ندادن و بازم برامون کار میارن . به هر حال فعلاً که هنوز سر هر دو تا کار میرم و درس هم دوباره بهش اضافه شده تا ببینم بعد چی میشه .
امروز روز چهارمی بود که پیشو بانو از خونه تشریف بردن بیرون . همیشه پشت پنجره میشست و بیرون رو تماشا میکرد. بچه ها دلشون سوخت ، رفتن براش قلادۀ مخصوص گربه خریدن که به کمرش بسته میشه و بردنش توی حیاط . گفتنی نیست که چه حالی بود ! نمیدونست روی زمین راه بره یا بدوه یا بخزه ! چنان روی چمنها غلت میزد ( دیکته اش درسته ؟ ) که تسمه میپیچید دور دست و پاش . به هر آیتمی با دقت نگاه میکرد و بو میکشید . حیوون بینوا از ذوق و حیرت داشت به سکته میرسید . روزهای بعد کمی آرامتر و خانمانه تر با پروانه ها و سوسکها و علفها برخورد کرد . ولی مشکل جدیدی که پیدا شده اینه که ایشون به شدت هوایی شدن و حالا روزی سه چهار بار میرن پشت در میشینن به گریه کردن . بینوا انقدر ناله میکنه و پنجه به در میکشه که یکی کارشو ول کنه و بره بچه رو ببره " ددر " ! کار بود واسه خودمون ساختیم ؟
ما یه ماشین گذاشتیم برای فروش ، شورلت ، خوشگل ، سالم ، ارزون . این مشخصاتش توی سایت کی جی جی :
کاملاً تمیز و بدون هیییییچ مشکل ، لک ، ضربه و .... خلاصه بدوید که حراجه .
دیگه داریم یواش یواش به انتهای پنج سالمون و تکمیل " سه سال در چهار سال " برای تابعیت نزدیک میشیم ، مدارک کامل شده و به زودی ارسالشون میکنیم ، حالا کی بالاخره این پروسه کامل بشه و تکلیفمون معلوم بشه الله اعلم . ماه ژوئن پنج سال میشه که ما وارد کانادا شدیم . دوران سخت و عجیبی رو گذروندیم ولی توی کفۀ ترازو ، اوضاع ما از خیلیها بهتر بود چون با دید بازتری اومدیم . خبر داشتیم که با چی روبه رو میشیم و جامعه چه توقعاتی از ما داره . میدونستیم که سختی های کار کجاست و خودمونو برای مبارزه باهاش حاضر کرده بودیم ، میدونستیم که با افت مدرک و سابقه مواجه میشیم ، هر چه که در ایران خوندیم و کار کردیم و ذخیره کردیم به هیچ شمرده میشن و مجبوریم دوباره تلاش کنیم و تلاش کردیم ، با تمام وجود ، هر چهار نفرمون . من خودمونو خانوادۀ موفقی میدونم . آدم از زندگی چی میخواد ؟ یک جامعۀ امن از نظر اقتصادی - اجتماعی - سیاسی و امکانات کامل و در دسترس پزشکی ، تحصیلی ، حمایتی و .... درسته ؟ من برای بچه هام چی از دنیا میخوام ؟ شماها چی ؟ میخوام دنیا نباشه ، بچه هام باشن ، وقتی اونها خوشن ، من خوشم .
وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتیم پی تمام سختیهاش رو به تنمون مالیدیم و اومدیم ، میدونستیم که شاید سالی یک بار بتونیم خانواده هامون رو ببینیم ، میدونستیم که زندگی ممکنه پایینتر از سطح زندگی ایرانمون شروع بشه ولی مطمئن بودیم که آدم میتونه خودشو بالا بکشه و " زندگی " بسازه اگه اهل تلاش و صبوری باشه و تعصب " چی بودم و چی شدم " رو بذاره کنار . کمی صبر ، کمی همت ، کمی اغماض و " تولد یک زندگی اضافه و دوم " .
بازم رفتم رو منبر ؟ ببخشین ، فرمایش شناسنامه است ، باید یکی باشه هر چند وقت یه بار گوشمو بگیره و منو از منبر بکشه پایین .
خوب با اخبار ویندزور چطورین ؟
الف ) یک شنبه صبح یک مرد بیست و شش ساله در خیابان رندولف به ضرب چاقو کشته شد و پلیس به دنبال قاتل میگرده .
http://blogs.windsorstar.com/2013/05/19/police-investigate-west-end-stabbing-sunday-morning/
وقتی میشنوم قتلی توی ویندزور آروم و " بی قتل " ما اتفاق افتاده دلم میگیره . بعد دو سال آرامش ، امسال این سومین قتلیه که داریم میشنویم . اگر چه که هنوز هم میتونه آمارمون جهانی باشه چون هنوز کمتر از ماهی یک قتل داریم ولی به هر حال دل آدم میگیره . این مقتول که طفلک جوان هم بوده .
ب ) توی منطقۀ امهرزبرگ ، یک ماشین مشکوک دیده شده . سرنشینان این ماشین ، نوامبر سال پیش در همین محل با شکستن شیشه وارد یک خونه شدن و بعد از دزدی هم فرار کردن . ساکنان همون موقع به پلیس گزارش دادن و OPP هم از اون وقت دنبالشون میگرده . با توصیف شاهدان پلیس طرح صورت دزدان رو آماده کرده و به ویندزور استار داده . با موی کوتاه به اشتباه نیفتین ، اولی زنه .


گاهی فکر میکنم مگه دزده یا قاتله ، احمقه که با همون شکل و سر و وضعی که در محل جرم بوده بمونه تا شناسائیش کنن و بگیرنش ولی بعد میگم خوب پلیس چه کنه ؟ از هیچ که بهتره و شاید روزی کسی که قدرت تجسم و شناسائیش بالا باشه به این یارو با موهای مثلاً بلند بر بخوره ، بتونه بفمهمه که این خودشه ، یا اصلاً یک فامیل یا آشنای طرف شناسائیش کنه و به پلیس اطلاع بده . این امهرز برگ هم جای خطرناکیه انگار ، به نظرم هر چی جرم توی این شهره یا توی امهرز برگ اتفاق میفته یا توی دروئیلارد .
ج ) یه خبر از پارک شهر : یک سال پیش مردی به نام Garry Dugal که به مدت دو سال ، هر روز با سگش داوطلبانه پارک دروئیلارد رو تمیز کرده بود ، در خود پارک سکته و فوت میکنه . سگ این مرد بالای سرش میشینه تا نیروهای اورژانس میرسن که خوب بنده خدا کار از کارش گذشته بود . امسال به پیشنهاد Ed Slieman ، نمایندۀ دروئیلارد در شهرداری ، تصمیم میگیرن اسم این پارک رو به نام اون مرد زحمتکش تغییر بدن . بنابراین از حالا به بعد اسم پارک دروئیلارد که به پارک شهر معروف بود شده : Garry Dugal Park
یاد ماجرای پارک رفتگر تهران افتادم ، نه ؟ خدا جفتشونو بیامرزه .
میدونین چیه ؟ به شدت خوابم میاد ، ساعت نزدیک دو صبحه . این پست رو از بعد از ظهر شروع کردم ولی پنجاه دفعه بلند شدم و به کارهای دیگه رسیدم و برگشتم ، الآن هم سه چهار ساعته که توی وبلاگهای دوستان میچرخم ، اینه که پست خودم تمام نشد . من اینو ثبت میکنم ولی میرم میخوابم ، فردا ادامه اش میدم ، باشه ؟
فعلاً شب شما بخیر .
سلام. باز هم یه پل زیبا بین حسابداری و ادبیات ، یکی دیگه از شاهکارهای همکار وبلاگی گرامی ، آقای عبدالرضا کوه پیما . من که واقعاً لذت بردم و برای این که این حس زیبا رو با دوستان بخصوص همکارها و هم رشته ای ها شریک بشم با اجازۀ ایشون اینجا ثبت میکنم ( ضمناً این متن الآن کنار متن قبلی روی دیوار اتاقمه ) . قطعاً برای کسانی که با زبان اختصاصی حسابداری آشنا هستن ، این نوشته خیلی خیلی جذاب تر و مفهوم تر میشه .
مناجات یک حسابدار با حسابرس ازلی
یادت را در پایان هیچ دوره ای با تراز اختتامی نمی بندم و اجازه نمی دهم دست هزینه ها دارایی وجودم را بستانکار کند.
تمام تحقق ها و تطابق ها را در هم می ریزم و آنچه واقعیت ماجراست بدون هرگونه محافظه کاری افشا می کنم.
هر روز ذخیره عشقت را تعدیل می کنم و طبق روال هر دفعه این درآمد است که بستانکار می شود.
دلم می خواهد بدانی که خاطراتت را تا ابد برای هیچ حق العمل کاری ارسال نمی کنم و همه را در دایره احساسم زیر یک آه تنگ و سرد حفظ می کنم.
در قبال محبت و عشقم هیچ حق العمل و حق التضمینی نمی خواهم و اگر روزی بنا به گرفتن مطالبات شود ، بدان آنکه نسبت به بقیه حق رجحان و برتری داشت ، هرگز برای مطالبه به نزدت نمی آید.
همیشه سعی در این دارم آنچه را که در ذهنت نسبت به من مغایرت دارد،خودم اقلام بازش را با احساس واقعی یکسان کنم.
چشمانم را به روی اهمیت نسبی ها می بندم، مرا چه سود است از آنچه به عنوان محبت ،مشکوک الوصول تلقی می شود.
احساس من در سررسید مقرر وصول می شود و نیازی به برداشت و واخواست بانکی هم نیست و با آنکه میان من و تو هیچ ذی نفعی دخیل نیست ، آنچه واضح است نکول های مداوم و پی در پی احساس توست .
نمیگذارم بهار زندگی ات تو را مستهلک نموده و به انباشته استهلاک تبدیل نماید ، از این رو وجود آسمانی ات را بالاتر از زمین به عنوان اولین دارایی ثابت عمرم قرار می دهم تا همه بدانند خزان استهلاک را با تو کاری نیست .
بدان برای یافتنت هزینه های زیادی به جان خریدم و برای اولین بار این را به حساب قیمت تمام شده ات بدهکار نمی کنم
و خسارات ناشی از محکومیت توسط مردم را حتی در پیوست های گزارشات مالی قلبم یادداشت نمی کنم تا مبادا روزی نگران شوی که جدا برایش سند اصلاحی زده ام .
برای روز رسیدن تو ، معین 11 و 31 ستونی کافی نیست . برای هر لحظه ستونی جدا خط کشی شده.
تمام حرفهایم نه تخمینی است و نه برآوردی ، قطعی قطعی و واقعی واقعی است.
ذخیره خاطرات بعد از جدایی را حتی زمان مرگ هم بدهکار نمی کنم ، اگر چه مرا حسابدار ناشی بخوانند و نظر به ابطال مدرک تحصیلی ام کنند.
...ادامه دارد..
این هم آدرس متن اصلی در وبلاگ " دل نوشته های یک حسابدار " زحمت آقای کوه پیما
http://www.abdorreza.ir/post-78.aspx

سلام . خواستم خبر بدم که بالاخره زحمات و تلاش بی وقفه دوست عزیز و نازنینم فریبا قربانی ، نویسندۀ وبلاگ " دل نوشته های مهاجرت " به سرانجام رسید و کتاب " دختری از افغانستان " وارد بازار شد . کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده و در سایت آمازون به فروش میرسه . این لینک پست های خود فریبا بانو در مورد این کتاب :
http://zane-shirazi.blogfa.com/post/677
http://zane-shirazi.blogfa.com/post/672
این کتاب به دو صورت چاپی و ای بوک در دسترس شماست .
![]()