دوره زبان تخصصی

 

      سلام . اومدم فقط بگم نهضت ادامه دارد   آخه امروز رفتم WEST که مخفف Wemon's Interprise Skils Training هستش و برای دوره ی ELT یعنی زبان  تخصصی ثبت نام کردم . یه دوره چهارده هفته ایه که برای زنان متخصص و تحصیلکرده ( کالج هم قبوله ) مهاجر کلاسهای زبان تخصصی برگزار میکنه  و بعدش انشاالله گوش شیطون کر دیگه کارفرماها برام فرش قرمز پهن میکنن و واسه استخدام من با هم مسابقه میدن

     این موسسه کاملاْ دولتیه و از کف تا سقف همه هزینه ها رو تقبل میکنه . بنابراین تنم واسه شهریه نمیلرزه و دیگه لازم نیست به وام اوسپی که برای دوره ی ‌Business Administration گرفتم چیزی اضافه کنم . آخیش ! یعنی بگو اگه با این دو تا مدرک نتونم یه شغلی پیدا کنم که دو ماهه بزنم رو دست اوناسیس که دیگه هیچ !

     آدرس سایت WEST رو واسه اونهایی که مثل من تابع نظریه معظم " زگهواره تا گور " هستن اینجا مینویسم .

http://www.westofwindsor.com/

647 Ouellette Avenue Suite 201
Windsor, ON Canada
N9A 4J4

Phone: 519.256.6621
Fax: 519.256.3963

      اینجا هم دوره های مختلف به درد بخور داره و هم کمک میکنه که شغل پیدا کنین . ورود برادران ممنوع ! مجلس کاملاْ خواهرانه است ضمناْ اگه خواستین اینجا ثبت نام کنین باید مدارک تحصیل دانشگاهتون رو ارائه بدین . مدارک من ترجمه ایرانه نمیدونم فردا بپذیرنش یا بگن بده خودمون ترجمه کنیم . ببینم چی میشه بعد براتون مینویسم . ضمناْ واسه بچه دارها مهد کودک هم داره .

    مشاوری که من باهاش صحبت کردم خانم Elizabeth Nagy بود که اول خیال کردم ایرانیه و ذوق کردم چون به نظرم اومد که فامیلیش لابد باید " ناجی " باشه . ولی بعد دیدم انگار اروپائیه با یه لهجه سخت و برای من کمی تا قسمتی :) غیر قابل فهم . خدا به دادم برسه . مثلاْ قراره اینجا زبانم " تخصصی " بشه . ولی از این مشکل گذشته ، زن بسیار فهیم و مهربانی بود و خیلی کمک و راهنماییم کرد .

    واسه الآن کافیه . بعداْ بیشتر مینویسم براتون .

     پی نوشت اول: بعد از مدت کوتاهی با یک خانم دیگه به اسم Juan Wang هم آشنا شدم که میشه گفت آچار فرانسه است چون بنده خدا برای همه کار دوندگی میکنه و برخوردش بسیار مهربان و دوستانه است . تقریباً حس میکنم که کارهای دورۀ ای ال تی واقعاً روی دوش تیم دو نفرۀ الیزابت و جوآن میچرخه .

     پی نوشت دوم: اسم موسسه میگه که فقط زنها ثبت نام کنن ولی امروز توی کلاس دو تا آقای " شب " هم بودن . بنابراین تابلوی ورود آقایان ممنوع توهمه بابا . بیایین شماها هم .

     پی نوشت سوم: حالا که مدتی گذشته گوشم به همه لهجه ها عادت کرده .

     پی نوشت چهارم: من واقعاً هم کلاسی های این دوره رو دوست دارم چون همه ما در یک مورد شریکیم ، اونم تلاش تا پای جون برای درس خوندنه . آدمها تا وقتی جوون هستن واسه از زیر درس در رفتن هزار و یک دلیل دارن ولی وقتی پا به سن میذارن واسه سر درس نشستن هزار و یک دلیل دارن که همه اش در یک کلمه خلاصه میشه :  انگیزه . تنها چیزی که یه موسفید نیم قرنی مثل منو وادار میکنه درس بخونم " انگیزه " است که وقتی جوون بودم خدائیش یک دهم هم نداشتم . 

     پی نوشت پنجم: استادها جداً معرکه هستن به خصوص خانمی به اسم Evelyn Washington که استاد درس شغلیابی ماست . خدا خیرش بده که جدی کمک بزرگیه . آدم باورش نمیشه که همین شغلیابی که در ذهن ما به گشتن توی نیازمندیهای روزنامه و اینترنت خلاصه شده ، در واقع چقدر راه و روش و تخصص میخواد . از نوشتن یک رزومه موفق و ساختن کاور درست و درمون بگیر تا تمرین برای مصاحبه شغلی . یعنی رشته هایی که در ذهن ما " رشته " به حساب نمیان در عمل چقدر زیر و بم و چقدر فن و تخصص لازم دارن . این خانم هر هفته یک متخصص موفق در رشته های مربوط به مسائل مالی دعوت میکنه و شنیدن حرفها و تجربه ها و نکات مهمی که این آدمها مطرح میکنن به شنونده کلی ایده و انگیزه میده. معمولاً از متخصصینی دعوت میکنه که خودشون مثل ما مهاجر بودن و شرایطی درست مثل ماها گریبانشون رو گرفته بوده و در یک کلام از صفر شروع کردن و حالا جای پاشون محکم شده . 

     پی نوشت ششم: واحدهای خوبی هم برامون انتخاب شده . چند تا از درسها از طرف سنت کلره و مدرکش هم از همون جا صادر میشه . یعنی در واقع ماها دانشجوی مهمان سنت کلر هستیم . 

آذربایجان بی عکس

 

     سلام .از خونه با خودم کلی عکس آوردم که اینجا هم اسکن کنم و هم دوباره آلبوم بسازم . آلبومهای قدیمی دیگه از کیفیت افتاده بودن و عکسها داشتن زرد میشدن و دیدم اگه به دادشون نرسم از دست میرن . تصمیم گرفتم از آلبوم دربیارم و با خودم بکشونم اینجا . نشستن و تماشا کردن همه عکسها لذتی داشت نگفتنی . سالها بود که دل سیر نگاشون نکرده بودم . مثلاْ عکسهای کارهای معماری ام ولی بازبینی یه دسته اش بدجوری حالمو خراب کرد .

      اون قدیم ندیم ها که معماری میخوندم ( بیست و چند سال پیش ) یکی از استادها برای امتحان پایان ترم گفت چند تا تیم تشکیل بدین و یه روستایی خارج از تهران انتخاب کنین و برین ازش عکس و گزارش تهیه کنین . میخوام یه طرح اصلاحی واسه خونه های روستا ارائه بدین و اگه منطقه بی امکانات و مثلاْ جنگی باشه نمره اضافی دارین .

    من و هم گروهی هام نشستیم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بریم خوزستان و به کمک پدر من که اونموقع از طرف اداره خودشون توی سوسنگرد ماموریت داشت ، یه روستای جنگ زده درنظر بگیریم و روی اون کار کنیم در عین حال که با همراه بودن با تیم بابا دیگه غصه خونه و غذا و حمل و نقل نداشتیم .

    خلاصه بعد تماس با بابا و برنامه ریزی راه افتادیم و رفتیم . بچه ها توی مهمانسرای کارمندها جاگیر شدن و من هم اتاق و تخت پدرم رو مصادره کردم . خودش هم یک روستای جنگزده برای کار ما انتخاب کرده بود و ما بی مشکل شروع کردیم  . مهم نیست که ما چکار توی اون ده انجام دادیم و چه طرحی برای استاد آماده کردیم و چه نمره ای گرفتیم . ماجراهای نقشه برداری خطوط اصلی و عکس و گزارش و مصاحبه با مردم و آمار و طرحها و ماکت و اینها باشه یه روزی که حال و حوصله داشتم براتون مینویسم .  مهم چیزهائیه که تو منطقه دیدم و ته دلم سالهاست که رسوب کرده . مهم دردیه که هنوز که هنوزه گاهی وقتی به صورتها و نگاههای اون مردم فکر میکنم ، یه جوری سنگین و تلخ به دلم چنگ میزنه که از زندگی سیر میشم .

    وقتی رفتیم و کار تمام شد ، بابا گفت با گروهت برنگرد و چند روز اضافه پیش من بمون . منم قبول کردم و بچه ها رو راهی کردم . از فرداش بابا عین یه تور منو برد جاهای مختلف اون منطقه . خودش کارت تردد داشت . سال آخر جنگ بود وملت بال بال میزدن برگردن سر خونه زندگیشون . گفتم خونه  ؟ ..... باور نکنین . نه ، خونه ای در کار نبود . لااقل در مناطقی که من دیدم . توی بستان ، هویزه و خیلی جاهای دیگه . بابا میگفت روزهای جنگ از رادیوهای مرزی عراق مدام کرکری میخوندن و میگفتن اگه تونستین خونه هایی که بمباران کردیم بازسازی کنین ما میاییم رنگش میزنیم !! یعنی مهلت نمیدادن ، پشت هم حمله بوده که مردم نفس هم کم میاوردن . من یه عالمه عکس گرفتم که سالهای سال فکر کردم کاش نمیگرفتم چون با هر بار دیدنش اون درد سنگین دوباره برام تازه میشد ولی بعد به خودم گفتم خوب که چی ؟ چشمهاتو هم بذاری و بگی ایشاالله گربه است ؟ یعنی خیال کنی همه ی اون تلخی ها رویا بوده ؟ بستن چشمها یا ندیدن عکسها چیزی از بار درد کم نمیکنه .

    یه عکس دارم از یه چادر روی یه تل خاک مشکوک . یادمه از زنی که توی چادر زندگی میکرد پرسیدم چرا اومدی این بالا روی تل ؟ خوب چادرتو اون پایین کنار نهر علم میکردی ! گفت اینجا خونه ام بوده ، همین تل ، آوار خونه ی منه . کجا برم از اینجا بهتر ؟ گاهی بعض بدجوری خفه کننده میشه ...

    یه جا یه میز بود و یه مردی پشتش نشسته بود . جلوی میز ملت صف بسته بودن . من داشتم فکر میکردم که چه عجب یه صف منظم و بی دعوا دیدم ، اونم تو همچین جهنمی که همه دنبال بدبختی خودشون سگ دو میزنن . میز و مرد و ملت همه روی زمین خاکی که اونطرفش هم یه موشک یه جایی توی زمین فرو رفته بود و دورش طناب کشیده بودن . به بابا گفتم اون موشکه جریانش چیه ؟ گفت عراق زده ، عمل نکرده . دورش طناب میکشن کسی طرفش نره تا تیم نظامی بیان و یه فکری به حالش بکنن .عکس گرفتم ، تیلیک .

      دوباره برگشتم به طرف میز نگاه کردم و تازه متوجه جعبه های دارو کنار پایه اش شدم . دقت کردم و دیدم که اونجا مثلاْ مطبه و اون آقا هم پزشک . عکس گرفتم ، تیلیک .

      چرخیدم طرف تل خاک و چادر بالای سرش ، زنه داشت توی یه بشکه آتیش روشن میکرد . عکس گرفتم ، تیلیک .

    بعد سرشو بلند کرد و به من دوربین به دست نگاه کرد .  طولانی ، با درد ، عکس گرفتم ، تیلیک و ..... زد زیر گریه و پشتشو کرد و رفت پایین از اونطرف تل خاک ، دور از دید عدسی دوربین من  .....!

    یه حس بدی پیدا کردم . یهو توی خودم تا شدم . به نظرم اومد شاهد یه " مامان بازی " دردمندانه  هستم . عین بچگی ها که توی حیاط یه گوشه ای میشستم و برای خودم " زندگی " تشکیل میدادم . یه زندگی در نقش زندگی .

   این مثلاْ خونه مه : یه ملافه که با لنگه کفش مامان بالای ایوون بندش کردم .

  این مثلاْ میز آشپزخونه است : یه جعبه میوه که دمرش کردم و روش روبالشی انداختم .

  این ها مثلاْ بشقابه : چند تا در قوطی شیرخشک با قاشق بستنی .

  این مثلاْ غذاست : بیسکویت خرد شده با دونه های انگور روی اون .

  این مثلاْ بچه مه : یه عروسک با چشمهای تیله ای .

   و این مثلاْ " زندگی " منه .

   دلم ترکید . یهو حالیم شد که دارم به زندگی واقعی مردم نگاه میکنم . اونی که از بمباران درد و بدبختی و سیاهی براشون باقی مونده ، یه میز اینجا : مثلاْ مطب ، یه گلیم اونجا: مثلاْ اتاق ، ...... خاک ، خاک ، خاک و هزاران هزار عزیز از دست داده .

    تازه عمق تصویری که جلوی چشمم بود به منطقه درک ذهنم رسید و از خودم خجالت کشیدم که داشتم تند و تند عکس میگرفتم . من کی هستم که بخوام از این مردم " موضوع " بسازم ؟ من کجای ماجرا ایستادم که به خودم حق میدم در موردشون قضاوت کنم ؟ من به چه اجازه ای اصلاْ وارد " خونه شون " شدم ؟ اینجایی که من ایستادم زمانی خونه ای بوده انگار . پاتو بردار یارو ! با کفش وارد خونه ام نشو ! نمیبینی تازه جارو زدم ؟ به داشته و نداشته من احترام بذار ، من زمانی اینجا ، همین زیر پای لعنتی تو ، زندگی عزیز و محترمی داشتم ! ازت نخواستم عکس بگیری ، خواستم ؟ بهت نگفتم بیا منو تماشا کن ، گفتم ؟ هرگز آرزو نداشتم کیس خبری تو باشم . داشتم  ؟

   یاد عکسهایی افتادم که از زلزله آذربایجان دیدم و .... چی بنویسم ؟ از کدوم درد ؟ از کدوم سیل ، کدوم زلزله ؟ طبس ؟ منجیل ؟ سیستان ؟ فومن ؟ گلستان ؟ لرستان ؟ بم ؟ حالا آذربایجان ؟ بعدی کجا ؟ درد که یکی دو تا نیست . کشور بدبخت ما که روی مزخرفترین خط زلزله نشسته مگه بار اولشه ؟ بار آخرم نیست . همه میدونیم که دیر یا زود تکرار میشه . همه همیشه منتظریم . نه فقط برای زلزله ، همین الآن زلزله سیاسی که دیگه نون شب و روزمونه . چپ و راست تهدید تحویل میگیریم ، از اسرائیل ، از آمریکا ، از همه . دوباره تل خاک ؟ دوباره موشک و بمباران ؟ این دفعه چی ؟ از چی بلرزیم ؟ خدایا الحمدالله برامون یه سهمیه دائم گذاشتی انگار .

     توی گوگل یه جستجو کن روی کلمه آذربایجان . این همه خبر ، این همه عکس ، کمک چقدر ؟ کمکها کافی هست ؟ براشون یه زندگی " مامان بازی " لااقل فراهم میشه ؟ خوندم که سر سیل سال ۶۹ سیستان که صد در صد تخریب داشته ، دولت خانواده ای صد و پنجاه هزار تومن وام داده که به هیچ جا نرسیده . سر زلزله لرستان و بم  هم دولت بهشون وام داده بوده و قرار بوده مصالح از دولت و ساخت از خود زلزله زده ها باشه . میخوام بدونم وقتی طرف همه چیزش منجلمه شغلشو از دست داده ، از کجا باید قسط وامو بده ؟ یارو مغازه داشته که باخاک یکسان شده ، چند تا گاو داشته که همه زیر آوار موندن ، یه وانت داشته که باهاش بار میبرده ، بابا همه چی از بین رفته ، چطوری باید قسط به شماها برگردونه ؟

    طرف توی خبر از قول مردم نوشته بود سر ماجرای لرستان و بم نه تنها نتونستن وامو برگردونن تازه روش جریمه هم اومده !! آااااااای دولت و ملت ، اینها کمک بی برگشت لازم دارن . هی وعده و وعید ندین که ما چنین و چنان میکنیم . میخوای وام بدی که خونه بسازه ؟ خودت بیا براش بساز و برو .  تازه بگذریم که سر همین چندرغاز وام هم کل کل راه افتاده . بعضیها میگن چرا باید زلزله آذربایجان مهم تر از باقی زلزله ها باشه و انگار خون اینها رنگین تره !! نمیدونم والله . انگار وقتی آدم درد داره ، دلش هم نازکتره و به مویی بند میکنه . نوشته بود حالا دارن واسه روستاهای اطراف اهر خونه میسازن انگار . خدا کنه ادامه بدن ، " لازم و کافی " باشه ، زیادی پیشکش .

   مردم انقدر بدبختن که دستشونو میگیرن به زانوی خودشون و میگن یا علی ! اونها نمیتونن منتظر حساب و کتاب دولتی و مراحل اداری و جنگ و جدلها بشن که آیا بودجه میرسه بهشون کمک " کافی " بشه یا نه . مردم الآن کمک میخوان ، نه سر سیاه زمستون . فکر کنین یه جمعیت هفتاد میلیونی اگه هر کدوم نفری هزار تومن ناقابل کمک کنیم میشه هفتاد میلیارد تومن !!

    من هیچ سایت یا وبلاگی رو معرفی نمیکنم . انقدر تقلب زیاد شده که خودم هم میترسیدم و کمک خودمو دستی به یه آدم مطمئن دادم . از هر راهی که میتونین کمک کنین . هر مسیری که خودتون اطمینان دارین . ولی عقب نشینی نکنین . این بلا شاید سر خودمون بیاد . یه یاعلی میخواد فقط . آ ماشاالله ....

    خدایا به فریاد این مردم برس و نذار روی آوار خونه شون چادر بزنن . خدایا خودت رحمی بکن و صبوری بهشون بده تا از پا نیفتن. خدایا قبل از اینکه سرمای زمستون بدبخت ترشون کنه دستی به سرشون بکش . خدایا خودت بزرگی کن و دیگه سرمون نیار لطفاْ ، بستمونه دیگه . آمین

     به دلیل درد همون نگاهی که گفتم عکسی نمیذارم

خداحافظ

آذربایجان بی عکس

 

     سلام .از خونه با خودم کلی عکس آوردم که اینجا هم اسکن کنم و هم دوباره آلبوم بسازم . آلبومهای قدیمی دیگه از کیفیت افتاده بودن و عکسها داشتن زرد میشدن و دیدم اگه به دادشون نرسم از دست میرن . تصمیم گرفتم از آلبوم دربیارم و با خودم بکشونم اینجا . نشستن و تماشا کردن همه عکسها لذتی داشت نگفتنی . سالها بود که دل سیر نگاشون نکرده بودم . مثلاْ عکسهای کارهای معماری ام ولی بازبینی یه دسته اش بدجوری حالمو خراب کرد .

      اون قدیم ندیم ها که معماری میخوندم ( بیست و چند سال پیش ) یکی از استادها برای امتحان پایان ترم گفت چند تا تیم تشکیل بدین و یه روستایی خارج از تهران انتخاب کنین و برین ازش عکس و گزارش تهیه کنین . میخوام یه طرح اصلاحی واسه خونه های روستا ارائه بدین و اگه منطقه بی امکانات و مثلاْ جنگی باشه نمره اضافی دارین .

    من و هم گروهی هام نشستیم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بریم خوزستان و به کمک پدر من که اونموقع از طرف اداره خودشون توی سوسنگرد ماموریت داشت ، یه روستای جنگ زده درنظر بگیریم و روی اون کار کنیم در عین حال که با همراه بودن با تیم بابا دیگه غصه خونه و غذا و حمل و نقل نداشتیم .

    خلاصه بعد تماس با بابا و برنامه ریزی راه افتادیم و رفتیم . بچه ها توی مهمانسرای کارمندها جاگیر شدن و من هم اتاق و تخت پدرم رو مصادره کردم . خودش هم یک روستای جنگزده برای کار ما انتخاب کرده بود و ما بی مشکل شروع کردیم  . مهم نیست که ما چکار توی اون ده انجام دادیم و چه طرحی برای استاد آماده کردیم و چه نمره ای گرفتیم . ماجراهای نقشه برداری خطوط اصلی و عکس و گزارش و مصاحبه با مردم و آمار و طرحها و ماکت و اینها باشه یه روزی که حال و حوصله داشتم براتون مینویسم .  مهم چیزهائیه که تو منطقه دیدم و ته دلم سالهاست که رسوب کرده . مهم دردیه که هنوز که هنوزه گاهی وقتی به صورتها و نگاههای اون مردم فکر میکنم ، یه جوری سنگین و تلخ به دلم چنگ میزنه که از زندگی سیر میشم .

    وقتی رفتیم و کار تمام شد ، بابا گفت با گروهت برنگرد و چند روز اضافه پیش من بمون . منم قبول کردم و بچه ها رو راهی کردم . از فرداش بابا عین یه تور منو برد جاهای مختلف اون منطقه . خودش کارت تردد داشت . سال آخر جنگ بود وملت بال بال میزدن برگردن سر خونه زندگیشون . گفتم خونه  ؟ ..... باور نکنین . نه ، خونه ای در کار نبود . لااقل در مناطقی که من دیدم . توی بستان ، هویزه و خیلی جاهای دیگه . بابا میگفت روزهای جنگ از رادیوهای مرزی عراق مدام کرکری میخوندن و میگفتن اگه تونستین خونه هایی که بمباران کردیم بازسازی کنین ما میاییم رنگش میزنیم !! یعنی مهلت نمیدادن ، پشت هم حمله بوده که مردم نفس هم کم میاوردن . من یه عالمه عکس گرفتم که سالهای سال فکر کردم کاش نمیگرفتم چون با هر بار دیدنش اون درد سنگین دوباره برام تازه میشد ولی بعد به خودم گفتم خوب که چی ؟ چشمهاتو هم بذاری و بگی ایشاالله گربه است ؟ یعنی خیال کنی همه ی اون تلخی ها رویا بوده ؟ بستن چشمها یا ندیدن عکسها چیزی از بار درد کم نمیکنه .

    یه عکس دارم از یه چادر روی یه تل خاک مشکوک . یادمه از زنی که توی چادر زندگی میکرد پرسیدم چرا اومدی این بالا روی تل ؟ خوب چادرتو اون پایین کنار نهر علم میکردی ! گفت اینجا خونه ام بوده ، همین تل ، آوار خونه ی منه . کجا برم از اینجا بهتر ؟ گاهی بعض بدجوری خفه کننده میشه ...

    یه جا یه میز بود و یه مردی پشتش نشسته بود . جلوی میز ملت صف بسته بودن . من داشتم فکر میکردم که چه عجب یه صف منظم و بی دعوا دیدم ، اونم تو همچین جهنمی که همه دنبال بدبختی خودشون سگ دو میزنن . میز و مرد و ملت همه روی زمین خاکی که اونطرفش هم یه موشک یه جایی توی زمین فرو رفته بود و دورش طناب کشیده بودن . به بابا گفتم اون موشکه جریانش چیه ؟ گفت عراق زده ، عمل نکرده . دورش طناب میکشن کسی طرفش نره تا تیم نظامی بیان و یه فکری به حالش بکنن .عکس گرفتم ، تیلیک .

      دوباره برگشتم به طرف میز نگاه کردم و تازه متوجه جعبه های دارو کنار پایه اش شدم . دقت کردم و دیدم که اونجا مثلاْ مطبه و اون آقا هم پزشک . عکس گرفتم ، تیلیک .

      چرخیدم طرف تل خاک و چادر بالای سرش ، زنه داشت توی یه بشکه آتیش روشن میکرد . عکس گرفتم ، تیلیک .

    بعد سرشو بلند کرد و به من دوربین به دست نگاه کرد .  طولانی ، با درد ، عکس گرفتم ، تیلیک و ..... زد زیر گریه و پشتشو کرد و رفت پایین از اونطرف تل خاک ، دور از دید عدسی دوربین من  .....!

    یه حس بدی پیدا کردم . یهو توی خودم تا شدم . به نظرم اومد شاهد یه " مامان بازی " دردمندانه  هستم . عین بچگی ها که توی حیاط یه گوشه ای میشستم و برای خودم " زندگی " تشکیل میدادم . یه زندگی در نقش زندگی .

   این مثلاْ خونه مه : یه ملافه که با لنگه کفش مامان بالای ایوون بندش کردم .

  این مثلاْ میز آشپزخونه است : یه جعبه میوه که دمرش کردم و روش روبالشی انداختم .

  این ها مثلاْ بشقابه : چند تا در قوطی شیرخشک با قاشق بستنی .

  این مثلاْ غذاست : بیسکویت خرد شده با دونه های انگور روی اون .

  این مثلاْ بچه مه : یه عروسک با چشمهای تیله ای .

   و این مثلاْ " زندگی " منه .

   دلم ترکید . یهو حالیم شد که دارم به زندگی واقعی مردم نگاه میکنم . اونی که از بمباران درد و بدبختی و سیاهی براشون باقی مونده ، یه میز اینجا : مثلاْ مطب ، یه گلیم اونجا: مثلاْ اتاق ، ...... خاک ، خاک ، خاک و هزاران هزار عزیز از دست داده .

    تازه عمق تصویری که جلوی چشمم بود به منطقه درک ذهنم رسید و از خودم خجالت کشیدم که داشتم تند و تند عکس میگرفتم . من کی هستم که بخوام از این مردم " موضوع " بسازم ؟ من کجای ماجرا ایستادم که به خودم حق میدم در موردشون قضاوت کنم ؟ من به چه اجازه ای اصلاْ وارد " خونه شون " شدم ؟ اینجایی که من ایستادم زمانی خونه ای بوده انگار . پاتو بردار یارو ! با کفش وارد خونه ام نشو ! نمیبینی تازه جارو زدم ؟ به داشته و نداشته من احترام بذار ، من زمانی اینجا ، همین زیر پای لعنتی تو ، زندگی عزیز و محترمی داشتم ! ازت نخواستم عکس بگیری ، خواستم ؟ بهت نگفتم بیا منو تماشا کن ، گفتم ؟ هرگز آرزو نداشتم کیس خبری تو باشم . داشتم  ؟

   یاد عکسهایی افتادم که از زلزله آذربایجان دیدم و .... چی بنویسم ؟ از کدوم درد ؟ از کدوم سیل ، کدوم زلزله ؟ طبس ؟ منجیل ؟ سیستان ؟ فومن ؟ گلستان ؟ لرستان ؟ بم ؟ حالا آذربایجان ؟ بعدی کجا ؟ درد که یکی دو تا نیست . کشور بدبخت ما که روی مزخرفترین خط زلزله نشسته مگه بار اولشه ؟ بار آخرم نیست . همه میدونیم که دیر یا زود تکرار میشه . همه همیشه منتظریم . نه فقط برای زلزله ، همین الآن زلزله سیاسی که دیگه نون شب و روزمونه . چپ و راست تهدید تحویل میگیریم ، از اسرائیل ، از آمریکا ، از همه . دوباره تل خاک ؟ دوباره موشک و بمباران ؟ این دفعه چی ؟ از چی بلرزیم ؟ خدایا الحمدالله برامون یه سهمیه دائم گذاشتی انگار .

     توی گوگل یه جستجو کن روی کلمه آذربایجان . این همه خبر ، این همه عکس ، کمک چقدر ؟ کمکها کافی هست ؟ براشون یه زندگی " مامان بازی " لااقل فراهم میشه ؟ خوندم که سر سیل سال ۶۹ سیستان که صد در صد تخریب داشته ، دولت خانواده ای صد و پنجاه هزار تومن وام داده که به هیچ جا نرسیده . سر زلزله لرستان و بم  هم دولت بهشون وام داده بوده و قرار بوده مصالح از دولت و ساخت از خود زلزله زده ها باشه . میخوام بدونم وقتی طرف همه چیزش منجلمه شغلشو از دست داده ، از کجا باید قسط وامو بده ؟ یارو مغازه داشته که باخاک یکسان شده ، چند تا گاو داشته که همه زیر آوار موندن ، یه وانت داشته که باهاش بار میبرده ، بابا همه چی از بین رفته ، چطوری باید قسط به شماها برگردونه ؟

    طرف توی خبر از قول مردم نوشته بود سر ماجرای لرستان و بم نه تنها نتونستن وامو برگردونن تازه روش جریمه هم اومده !! آااااااای دولت و ملت ، اینها کمک بی برگشت لازم دارن . هی وعده و وعید ندین که ما چنین و چنان میکنیم . میخوای وام بدی که خونه بسازه ؟ خودت بیا براش بساز و برو .  تازه بگذریم که سر همین چندرغاز وام هم کل کل راه افتاده . بعضیها میگن چرا باید زلزله آذربایجان مهم تر از باقی زلزله ها باشه و انگار خون اینها رنگین تره !! نمیدونم والله . انگار وقتی آدم درد داره ، دلش هم نازکتره و به مویی بند میکنه . نوشته بود حالا دارن واسه روستاهای اطراف اهر خونه میسازن انگار . خدا کنه ادامه بدن ، " لازم و کافی " باشه ، زیادی پیشکش .

   مردم انقدر بدبختن که دستشونو میگیرن به زانوی خودشون و میگن یا علی ! اونها نمیتونن منتظر حساب و کتاب دولتی و مراحل اداری و جنگ و جدلها بشن که آیا بودجه میرسه بهشون کمک " کافی " بشه یا نه . مردم الآن کمک میخوان ، نه سر سیاه زمستون . فکر کنین یه جمعیت هفتاد میلیونی اگه هر کدوم نفری هزار تومن ناقابل کمک کنیم میشه هفتاد میلیارد تومن !!

    من هیچ سایت یا وبلاگی رو معرفی نمیکنم . انقدر تقلب زیاد شده که خودم هم میترسیدم و کمک خودمو دستی به یه آدم مطمئن دادم . از هر راهی که میتونین کمک کنین . هر مسیری که خودتون اطمینان دارین . ولی عقب نشینی نکنین . این بلا شاید سر خودمون بیاد . یه یاعلی میخواد فقط . آ ماشاالله ....

    خدایا به فریاد این مردم برس و نذار روی آوار خونه شون چادر بزنن . خدایا خودت رحمی بکن و صبوری بهشون بده تا از پا نیفتن. خدایا قبل از اینکه سرمای زمستون بدبخت ترشون کنه دستی به سرشون بکش . خدایا خودت بزرگی کن و دیگه سرمون نیار لطفاْ ، بستمونه دیگه . آمین

     به دلیل درد همون نگاهی که گفتم عکسی نمیذارم

خداحافظ

سلاااااام به روی ماه همگی

 

     سلام . رسیدم ولی هنوز از اسبم پیاده نشدم . کله ام یه طرف میره و پام یه طرف دیگه . ببینم بی من خوش بودین ؟ انقدر واسه گپ و گفتهای وبلاگی دلتنگم که نگو . دلم واسه مطالب قشنگتون شده اندازه کنجد ! انشاالله دونه دونه پستهای همگی رو میخونم و شادمان میشم .  انقدر حرف دارم واستون بزنم که نمیدونم از کدوم یکی شروع کنم .

    مهم ترین و عزیز ترینش یه کلمه رمز " قیطریه " داره که آگاهانش میدونن من چی میگم . میخوام بدونن که پنج تا گل به ذخیره گلدون دلم اضافه شد . بهاره گلم ، نیوشا جانم ، آنی بانو ، گلی عزیزم و سهای نازنین ، انشاالله که بار اول و آخرمون نباشه و این دیدارها در آینده هم ادامه پیدا کنه .

    برسیم به باقی ماجراها و از شروعش بگم که یه اعصابی از ما خورد کرد که نگو و نپرس . چی بود ؟ آقا توی فرودگاه امام رفتیم سر ریل چمدونها که بالاخره بعد بیست و چند ساعت حرکت از خونه ، بارهامون رو بگیریم و بریم پی کارمون . آقا وایستادیم ، وایستادیم ، وایستادیم ، خسته شدیم نشستیم ، حوصله مون سر رفت راه رفتیم ،هی حرص خوردیم ، هی از مردم و کارمندها سوال کردیم ، دوباره وایستادیم و ...... یه دونه چمدون مال من بخت برگشته نیومد که نیومد . ریل خاموش شد ، مسئولش اومد چک کرد و رفت و چمدان های بی صاحب رو جمع کردن و من دماغ سوخته و آویزون سر جام بهتم زد . دیگه نگم که چه حالی داشتم ،خوب ؟

    بعد طی مراحل خسته کننده و " ایستاننده " اداری بالاخره گفتن چمدون توی فرانکفورت جا مونده !! و با اولین پرواز میاد ، یعنی فردا صبح . خوب دست شما درد نکنه ، ما صبرمون زیاده . نشون به اون نشونی که چمدون صبح روز چهارم ورود به دست من رسید ! بدیش این بود که گفته بودن بشینین خونه تا باهاتون تماس بگیریم و من به همین دلیل سه روز از جام تکون نخوردم مبادا زنگ بزنن و من نفهمم . فکر کن از کانادا هلک و هلک بکشی و بیای ایران و بعد سه روز هم صبر کنی تا از خونه بیای بیرون !! هی مامان طفلکی من میگفت بابا ولش کن بیا کرج ولی میترسیدم اگه خودم نباشم که تحویل بگیرم ، دوباره چمدون بیچاره رو برگردونن فرانکفورت !

     تازه وقتی هم که رسید دیدم هر چی توش بوده تبدیل به آش شده ! ته چمدون و کنار چرخش هم شکسته و پاره بود که آخرین روز مجبور شدیم یه دونه نو بخریم .

    خوب جدا از شروع جذابش !! باقی ماجرا خوشگل و شیرین بود . دلم باز شد به خدا . آدم هر چند وقت یه بار باید به دلش استراحت بده و شادمانش کنه . اینم سهمی امسال دل من بود .

    آخ که هر سال که میام میبینم تهران خوشگلتر و دیدنی تر شده . به خصوص اون قسمت دو طبقه اتوبان صدر که دیگه نگو . چه خاکهای زیبایی !! چه اتوبان باریک و قشنگی !! به به چه ترافیک مدرن و شیکی !! واقعاْ لذت بردم به خدا .

    ولی از شوخی گذشته نمیدونم این کار جواب میده و ترافیک صدر و بابایی سبک میشه یا نه ولی به هر حال کار عظیم و جالبیه . در کل تهران داره جداْ جذاب میشه . از نقاشیهای دیواری خیلی خوشم اومد . مثلاْ اون نقاشی کنار حسینیه ارشاد که انگار آینه گذاشتی جلوی گنبد . در دید اول خیال کردم یه مسجد دیگه ساختن اونجا ، خیلی ابتکار قشنگی بود .

    وای یادم اومد که در مورد دندونم واستون بنویسم . اگه یدونین چه ماجرایی شد !

    یه دندونی داشتم که ده بیست سال پیش پرش کرده بودم . ماه اولی که اومدم یهویی سربش افتاد و سوراخش برام باقی موند . رفتم کلینیک نزدیک خونه و دندونپزشک کلینیک برام دوباره پرش کرد . قبلش هم عکس گرفت و گفت هیچ خرابی جدیدی نداره و به عصب نرسیده . منم با خوشحالی برگشتم خونه . هفتاد و پنج تومن هم دستمزدش شد . ولی از اونجایی که من اسمم شانس الله نیست ، در عرض هفته بعد ، این پرکردگی جدید هم تکه تکه شد و ریخت ! و من موندم و یه دندون غار مانند .

     این بار رفتم پیش یه دکتر بهتر و ایشون گفت که اصولاْ سالها پیش الگوی لباسی که دندونپزشک اولی از دندان من در آورده بود چیز بیخودی بوده و باید پایینش مثل دامن کلوش پهن تر خالی میشده تا سرب سرجاش گیر کنه ولی مقطع غار دندون من ذوزنقه بوده و سرب گیر نمیکرده و تا به حال هم که مونده بوده لابد برای این بوده که از تاج دندون یه گیری بالای سرش بوده که در طول این سالها نگهش داشته ولی حالا دیگه با سائیدگی رفته و سرب هم افتاده . دندونپزشک هفته قبل هم اشتباه کرده و همون ذوزنقه رو پر کرده و خوب طبیعیه که افتاده و تازه لابد از آمالگام تقلبی استفاده کرده بوده وگرنه باید درسته میفتاده نه اینکه خورد بشه ! ایشون گفت که حالا باید دوباره کمی بیشتر عمق غار رو خالی کنه و دخمه آخری رو بزرگتر بگیره که بتونه سرب جدید رو نگهداره ولی عوارضش اینه که دیواره در اون نقطه نازکتر میشه و خطر شکستنش هست و باید روکش بشه به خصوص که اگه از توی لثه بشکنه دیگه مجبور میشن بکشنش !

    خلاصه ما نشستیم و ایشون دوباره شروع به سابیدن کرد . آهان اولش هم گفت که باید عکس بگیرم ولی من حاضرم ده تا دندون بدون داروی بی حسی بکشم ولی یه دور عکس دندون نگیرم که برای من درست معادل فیلمهای ترسناک هالیووده . واسه دکتر آیه و قسم آوردم که دندونپزشک قبلی عکس گرفته بوده و گفت به عصب نرسیده . اونم با توضیح و التماسهای من دیگه  کوتاه اومد . کمی که پایینتر رفت یهویی انگار میخ فرو کرد توی دندونم و دلم از درد ترکید . گفت اهه این که عصب کشی میخواد و خلاصه کار بالا گرفت .

     سرتونو درد نیارم . من چهار جلسه رفتم و اومدم تا بالاخره یک شب مونده به پرواز صاحب یه دندون پرکرده مدل دامن کلوش شدم که قدش مثل کوتوله های سفید برفی نیم وجبی شده . من وقت نداشتم که برای روکش صبر کنم و به دکتر گفتم که فعلاْ فقط پرش کنه و قول دادم که مراقبش باشم تا نشکنه . دکتر هم برای اینکه مدام با دندون بالایی روش ضربه نزنم قدش رو کوتاه تر کرد . امسال از گردو و پسته و .... به خصوص " خاشه خوری " خبری نیست . ( هم وطنهای گیلکم میفهمن چی میگم من ) آخ که دلم واسه این آخری تنگ میشه ولی بهتر والله ، دکتر گفته معدن کلستروله . سیصد تومن هم توی دندونم گیر کرده بود که دراومد الهی شکر . ( رفتم اون هفتاد و پنج اولی رو پس گرفتم ها )

   اما یه بلای اضافه سرم اومد . اولین جلسه ای که پیش دکتر آخری رفتم و برگشتم ، مثل همه دفعات قبلی ، بعد چند ساعت بی حسی از بین رفت و درد شروع شد که مسکن خوردم و گذشت ولی کاملاْ تمام اجزای صورتم رو حس میکردم و مشکلی نداشتم . از فرداش کابوس آروم آروم وارد زندگیم شد ! متاسفانه درست در ده روز اجلاس بود و دکتر من هم تعطیل کرد و رفت و دسترسی بهش نداشتم و خودم تکی تنهایی واسه خودم لباس عزا پوشیدم . کابوس این بود که از کنار گوشم دوباره شروع کرد به بی حس شدن . اول شک کردم که دارم درست حس میکنم و داره واقعاْ دوباره خواب میره یا نه ولی بعد مدتی دیدم نخیر این حس کاملاْ درست و حقیقیه و تمام قسمت فک تا وسط چونه و دندانهای بالای اون ساعت به ساعت دارن بی حس تر میشن ! بعد نصف روز دیگه دقیقاْ احساس اون قسمت از دست رفت و ..... تا دو سه شب از نگرانی هزار بار مردم و زنده شدم . خیال کردم الآنه که سکته مغزی کنم . الحمدالله گوش شیطون کر هیچ دندونپزشکی هم در اون چند روز در دسترس نبود که نبود . آخرش رفتم پیش یک پزشک داخلی و ماوقع رو گفتم . ایشون برام توضیح داد که گاهی آمپول بی حسی که در فک تزریق میشه بدون اینکه کسی مقصر باشه ، بخشی از رگ عصبی فک و دندانها رو که از دو طرف تا وسط چانه میان ، تخریب میکنه و این ضایعه که ترمیمش چند ماه هم ممکنه طول بکشه باعث این بی حسی ها میشه ! ولی جای ترس نیست و کاملاْ درمان میشه و فقط صبوری و تحمل میخواد . تازه گفت که من شانس آوردم که زبانم بی حس نشده وگرنه در بلع غذا و تنفس و تکلم هم مشکل پیدا میکردم و باید خدا رو شکر کنم .

    به هر حال بعد چند روز که دکترم از سفر اومد برام همین توضیحات رو داد و گفت که این مشکل خیلی نادره ولی من که اصولاْ جزو نوادر روزگارم و شایسته و سزاوار تمام نکات نادر علم پزشکی هستم ، بایستی این یکی رو هم به لیستم اضافه کنم که کردم . اگه یه دونه پشه منحصر به فرد آفریقایی تمام مسیر آنگولا تا ویندزور رو تک نفره بال بزنه و دنبال فقط یه نفر بگرده که نیشی بزنه و به بیماری  تب بنفش چهار خونه مریخی مبتلاش کنه ، بی برو برگرد اون یه نفر منم !

    نظرتون چیه که اگه شغلی وابسته به مدرکم پیدا نکردم برم بدل سینما بشم ؟ میتونم بگم با مشت بکوبن به فکم ! چطوره ؟

     دیگه چی از این دو ماه براتون بگم ؟ یه خورده پیرزن بازی دربیارم ؟ آاااای مردم از زانو درد ! امان از این پله های مترو ! ای داد از این خونه نوک تپه ! ای فغان از جیب من که نمیتونه فعلاْ یه دوچرخه واسه ما جور کنه چه برسه به چهار چرخه ! فکر کن تازه بعضی ایستگاههای مترو  دیگه انگار خوراک دوربین مخفی باشن ، هی برو بالا و بیا پایین و برو چپ و برو راست و .... ایستگاه ارم سبز دیگه آخر شوخیه والله . ماها که ماشین نداریم و باید هی مشرق مغرب کنیم و هزار تا کار انجام بدیم و هی بین کرج و تهران بریم و بیاییم و  زانو هم نداریییییم چه کنیم خدا ؟ حالا خدا میدونه این ویندزور مسطح بینوا چقدر باید جون بکنه که زانوی منو دوباره زنده کنه . کاش دکتر اون آمپول رو به زانوم زده بود !

    خوب فعلاْ بسته ولی هنوز حرف باقی مونده . یه صحنه ای دیدم که دلم میخواست واستون تعریف کنم و به بحث بذارمش ولی الآن بنزین ندارم . باشه یه روز دیگه . خوش باشین .

 

    منابع عکسها

   http://tellinghisstories.blogspot.ca/2011/06/excuse-me-thats-not-your-bag.html

   http://www.skyscrapercity.com/showthread.php?t=1435286&page=5

  http://www.aftabir.com/photoblog/page/2659

من و تپه و اینترنت

    

     سلام  . اومدم تلگرافی یه ببخشید بگم  و یه پست کوچولو بذارم و برم . توی خونه اینترنت ندارم و نزدیک ترین کافی نت به ما هم پایین تپه است . یعنی شده ماجرای من و تپه و زانوی طفلکی و گرمای هوا و تاریخ شناسنامه و ..... خلاصه شرمنده ام ولی واقعاً به مشکل خوردم . الآن بالاخره به زانوم اعلان جنگ دادم و از تپه پایین اومدم ولی دیگه برگشتنم با خداست . اگه پست بعدی رفت تا یه ماه دیگه بدونین عین این پله برقیها هی از تپه بالا اومدم و هی قل خوردم و برگشتم پایین و به خونه نرسیدم . کاره دیگه !!

     آقا از سفر بگم :‌ از ویندزور یه ماشین کرایه کردیم تا میلتون و از اونجا هم با تاکسی رفتیم فرودگاه . خیلی بهتر از " رابرت کیو "‌و " گری هاوند "‌دراومد . اختیارمون هم دست خودمون بود . از صبح راه افتادیم و خوش خوشک رفتیم و هر جا هم دلمون خواست ایستادیم و خستگی درکردیم و قاقالی لی خوردیم .

    قرار بود یه " نخودچی خوران " جانانه در مورد لوفت هانزا بذارم ولی باور کنین پرچم سفید دستمه . نمیدونم ما شانس آوردیم یا آلمانیها عقب نشینی کردن چون من که بد رفتاری و سردی و ... ندیدم . خیلی عادی و مهربان و با وظیفه شناسی کامل کار کردن و جدی ماجرا یا خاطره بدی یادم نمیاد که بنویسم .دروغ نگم ، غذاشون مزخرف بود والله .

    از روزهای اولی که رسیدیم تا به حال هم طبیعتاً مدام بین خونه مامانها در رفت و آمد بودیم اگر چه که کلی کار اداری وقت گیر و اعصاب خورد کن هم داشتیم . مثلاً ماجرای گذرنامه دختر کوچکم :

    دختر کوچیکه چندی پیش پونزده سالش کامل شد و دیدیم شناسنامه و گذرنامه و ... باید عکس دار بشه و بزرگه هم تاریخ گذرنامه اش گذشته بود و تعویض میخواست . تمام مدارک مورد نیاز رو جمع کردیم و فرستادیم اتاوا به سفارت ایران . بعد سه ماه گذرنامه عکس دارشون رو برامون فرستادن ولی از شناسنامه خبری نبود . انقدر نیامد و نیامد که ما اومدیم ایران . گذرنامه ها نیاز به مهر خروج داشت وگرنه موقع برگشت به مشکل میخوردیم . یه روز این بنده خداها از صبح زود رفتن اداره گذرنامه و من خوش خیال فکر کردم خوب یه مهر میخواد دیگه ، چیزی که نیست و سر ظهر میان . آقا نشون به اون نشونی که دو هفته دویدن تاکار تمام شد !! برای این مهر شناسنامه لازم بود . شناسنامه ی کوچیکه کجاست ؟ خدا میدونه لابد یه جایی وسط راه اتاوا و ویندزور . گفتن یه شناسنامه موقت یه روزه براش بگیرین . اینها هم رفتن ثبت احوال و ( اینهایی که من یه جمله ای مینویسم شما بخونین دو سه روزه و از این اداره به اون اداره و از این خیابون به اون خیابون )‌ ثبت احوال هم کلی طولش داد و اینها رو نوک انگشت چرخوند و  بالاخره معجزه شد و یه بنده خدایی گفت اون مدارک از اتاوا میاد ایران و شناسنامه صادر میشه و برمیگرده اتاوا تا بفرستن ویندزور برای شما و معنیش اینه که چون ورود مدارک به ایران سوم خرداد بوده شاید شناسنامه اصلی هنوز در ایران باشه و به اتاوا نفرستاده باشن ! این قبیله خسته و بخت برگشته منم کلی ذوق کردن و فردا صبحش جناب شوهر رفت و پی گیری کرد و دیدن بعععله شناسنامه اصلی صادر شده و ایرانه ( صورتک ندارم که براتون بذارم . یه خنده گنده و از بنا گوش دررفته با مقادیری حرکات موزون تصور کنین . )

     بعد هم با آخرین سرعت یعنی دو روز بعد ! بالاخره گذرنامه با مهر نامرئی ! به دستمون دادن . نامرئی میگم چون روی گذرنامه مهری ندیدیم ولی گفتن وارد سیستم شده و نگران نباشین و از این حرفها . ولی از اونجا که نگرانی در خون ما ایرانیهاست و هم وطنهای مسئول و حواس جمع و دلسوز خودمونو میشناسیم ، حاضریم یه دور الکی بریم تا فرودگاه امام و حضوری از همه امضا بگیریم که مطمئن بشیم مالک این گذرنامه اجازه خروج داره . 

     جدا از این ماجراها ، روزهای خوشی داریم و با دیدن عزیزان انرژی میگیریم و شاد میشیم . دور هم جمع شدنهای دوست داشتنی و گرم و مهمانیهای لذت بخش ایرانی و خلاصه جای همگی خالی . 

     خوب دیگه باید تمام کنم و بلند شم و وارد جنگ خانمانسوز " من و تپه " بشم . همینجا از همه دوستان وبلاگر عذر میخوام . جفت گوشهای من مال شما که بکشین . واقعاً نمیتونم پست های زیبای شما رو بخونم . همه میمونن تا برگردم ویندزور و دسترسی دائم به اینترنت سالم و سرحال و قبراق کانادایی داشته باشم . قول میدم که هفته اول برگشت ، غذا هم نخورم و فقط بشینم همه پستهای نخونده رو از اول تا آخر بخونم و نظر بذارم . دلم برای وبلاگهای قشنگ و مطالب نازنین و دوستیهای وبلاگی مون تنگ شده . جای منو در حلقه خودتون خالی کنین تا بیام . 

    قبل از سفر هم دو تا پست خوشگل آماده کردم که یکی اش رو الآن براتون ثبت میکنم ولی اگه نتونستم نظرهاتون رو به سرعت جواب بدم به بزرگی خودتون ببخشین . خوش باشین و گاهی هم یاد من کنین .

خداحافظ همگی

    

اندر احوالات پیشو بانو

    

     سلام . یادتونه اینجا گفتم به اصرار دخترم یه بچه گربه آوردیم و رسماً " پت دار " شدیم ؟ اعتراف میکنم که در این پست هم گفته بودم که از هرچی گربه است بدم میاد و عمراً اگه با ورود یه گربه به خونه موافقت کنم !!! خوب این بچه گربه که اسم شریف و محترم " پیشو بانو " رو یدک میکشه بسیار بانمک و شیطون از آب دراومد و من رسماً از موضع خودم عقب نشینی کردم .

   خیلی تلاش کردم عکسهای جدیدشو بذارم ولی موفق نشدم . نمیدونم چرا با وجود اینکه از سایتهای خوب برای ثبت عکسهای شخصی استفاده میکنم بازم هربار بعد انتقال بهم یه باکس خالی با همون ضربدر بد ترکیب قرمز میده که همه مون بدمون میاد . به هر حال گفتم که بدونین اینها هیچ کدوم عکس پیشو نیست و من هنوز اندرخم کوچه انتقال عکس شخصی به وبلاگم موندم .

    اولین شبی که آوردیمش خیلی گریه کرد . باور کنین راست میگم . رفت زیر تخت و تا نزدیک صبح همون زیر مویه کرد . به حدی غمگین و وضعیتش سوزناک بود که من کاملاً پشیمون شده بودم . مدام فکر میکردم وااااای این یه بچه است که از مادر جداش کردیم آخه بیچاره تازه سه هفته اش بود و کل هیکلش توی یه قوری جا میشد . ولی مسئله اینجاست که صاحبش اعلام کرده بود میخواد بچه گربه ها رو ببخشه و اگه ما هم نمیگرفتیم به شخص دیگه ای میداد یا حتی میفرستاد به مراکز نگهداری حیوانات . یعنی در واقع ما نجاتش هم داده بودیم . همون شب نزدیکیهای صبح دخترم با قربون صدقه کشیدش بالای تخت و کنارش نشست و سرش رو ناز کرد تا یواش یواش خوابش برد . بعد دو سه روز هم دیگه به ما عادت کرد و دست از مویه کردن برداشت .

     هفته های اول چنان شیطنت میکرد که گاهی به خودش صدمه میزد . مثلاْ درست عین دیوونه ها سر تاسر طول خونه رو میدوید و دور میزد انگار زیر دم کوچولوش آتیش روشن کردن . انقدر میدوید و میپرید که بالاخره کله اش دامبی به یه جایی میخورد و درد میگرفت . بعد آروم میرفت زیر مبلی میزی جایی و یواشکی جای صدمه خورده رو لیس میزد . اصلاْ وقتی صدمه ای میخوره جلوی چشم نمیاد . هر وقت که میره جایی پنهان میشه میفهمیم بلایی سر خودش آورده و درد داره . ولی حالا دیگه هشت ماه گذشته و بزرگ و خانووووووووم شده و کمتر بدو بدو میکنه .

     یه صندلی مامان بزرگی ننویی دارم که به عنوان اشیاء متبرکه وارد خونه شد یعنی قراره جز خودم کسی حق استفاده نداشته باشه ولی تنها کسی که فرصت استفاده بهش نمیرسه منم . جناب آقای شوهر روز اول با آب و تاب فراوون آورد و گذاشت توی آشپزخونه و گفت عیال جان عزیزم اینو برای تو خریدم که بشینی خستگی در کنی . منم زود سرم گول مالیده شد و گفتم آخی چه خوب . بعد مدتی دیدم تا میگم بیا یه چایی باهم بخوریم زودی میره میشینه روی صندلی من !! تازگیها انتقام من به وسیله پیشو بانو گرفته میشه اساسی . چطوری ؟ اینطوری که تا میبینه ما توی آشپزخونه جمع شدیم خیال میکنه چه خبره و بدو بدو میاد پیش ما . بعد اگه صندلی خالی باشه که عین جن میپره و میشینه روش . اگه کسی نشسته باشه روی زمین جلوی پای یارو میشینه و انقدر خیره تو چشم طرف نگاه میکنه تا از رو بره و بلند شه . بعد میپره موضع استراتژیک خودشو اشغال میکنه .

     یه بار شوهرم نشسته بود و داشتیم با هم حرف میزدیم . پیشو هم جلوی پنجره مشغول تماشای منظره بیرون بود . تلفن زنگ زد و شوهرم کمی ، باور کنین فقط کمی نیم خیز شد که از روی میز تلفن رو برداره . در عرض یک ثانیه من نمیدونم چطوری در آن واحد متوجه بلند شدن شوهرم شد و تصمیم خودشو گرفت و با یک جهش از پنجره پرید کف صندلی که در ثانیه دوم که شوهرم میخواست دوباره بشینه سر جاش نزدیک بود ایشون به کاغذ تبدیل بشه ( نه بابا شوخی کردم بیچاره شوهرم اصلاْ اضافه وزن نداره ) من یه داد زدم که نشییین ! و ماجرا ختم به خیر شد .

     من بعد از هفت هشت ماه که از اومدن این حیوونکی میگذره هنوز هم نمیتونم با خیلی چیزها کنار بیام و فقط تحملش میکنم . مثلاْ بچه ها ناراحت نمیشن که نیمه شب یهویی بپره روی تخت و بیدارشون کنه ، ولی من واااااای . بچه ها اجازه میدن که گاهی دست هاشون رو لیس بزنه ، من وااااااای . بچه ها سرشو می بوسن ، من وااااااای . بچه ها میتونن خاکشو عوض کنن ، من دیگه خیلی واااااااااااااااااای .

     فقط گاهی نازش میکنم و براش آب و غذا میذارم ولی اگه در حین این کارها سرشو بیاره جلو که دستهامو بو کنه بلافاصله خودمو عقب میکشم چون نگرانم که نوک مماخ همیشه خیس و سردش به دستم بخوره . نمیتونم تحمل کنم نیمه شب بیاد بالای تختم و بیدارم کنه . اگه بیاد حسابش با کرام الکاتبینه و سرش داد میزنم که بره پایین حتی شاید هم بشم زن بابای سیندرلا و یه کوسن پرت کنم طرفش  . برای همین بینوا عادت کرده که از من حساب ببره . معمولاْ با یه انگشت تکان دادن و یک داد کوچولو ماستها رو کیسه میکنه . وقتی باشم امکان نداره بیاد روی میز . در حالی که حتی روی کتاب در حال خواندن آقای شوهر هم میره میشینیه و مانع مطالعه میشه .

     شبها در آشپزخونه رو میبندم چون مچشو چند بار گرفتم که دوست داره از آب آبشار مصنوعی کوچیکی که گوشه دیوار دارم بخوره که من ابداْ دوست ندارم . وقتی باشم شهامت نداره بیاد بالای حوضچه ی آبشار ولی نباشم خدا میدونه چه غلطی میخواد بکنه .

     خلاصه از دید اون ، من لابد یک گربه ظالم بزرگ بدون مو هستم که باید ازش بترسه . دلم گاهی براش بد جوری میسوزه ولی به نظر من هر بچه ای تربیت میخواد حتی بچه گربه . با تمام این حرفها دوست دارم بشینم در حین شیطنت ها و بازیگوشیهاش تماشاش کنم . به خصوص وقتی که داره با کفش روفرشی پشمالو کشتی میگیره و گازش میزنه !! یا وقتی که ظرف آبشو پر میکنم و در حین آب خوردن مدام با تشکر بهم نگاه میکنه ، یا وقتی که دارم توی باغچه سبزی میچینم و تمام مدت روی لبه پنجره میشینه تا کارم تمام بشه و از پشت توری به هر جمله ی من با یک میوی کوچولو جواب میده .

     اگه تا به حال خیال میکردین گربه ها فقط از کلمه " میو " استفاده میکنن سخت در اشتباهین . ما متوجه شدیم که ایشون توانایی و مهارت در آوردن اصوات عجیب غریب تری هم دارن . مثلاْ اگه بخواد دقیقاْ مثل مباحثه در موردی با ما صحبت و گفتگوی دو نفره داشته باشه میگه : ققق اؤوووو یا یه همچین چیزی . احتمالاْ یعنی : بله با شما موافقم . واسه گشنگی یا تشنگی از واژه بسیار دلنشین و مودبانه و دوست داشتنی گاز گرفتن شست پای ما استفاده میکنه . اهه اشتباهی شد ، این " واژه " نبود . وقتی عصبانیه چیزی بین ایففففففو و فییییفو میگه . خودش گفت که در نظر داره یه لغتنامه فارسی - گربه ای بنویسه . حالا هر وقت نوشت توی وبلاگم اعلام میکنم .

     به شدت به بعضی چیزهای مضحک علاقه داره . باورتون میشه که یه گربه عاشق کاهو باشه ؟ کاهو رو براش خیلی ریز خرد میکنم و میذارم و با یک ملچ و مولوچی میخوره که بیا و ببین . در عوض اصلاْ به " علف گربه " علاقه ای نشون نمیده . دو سه بار سبز کردم براش ولی خوشش نیومد . عوضش سبزه عید که خود گندم بود براش جالبتر بود ولی بازم به پای عشقش به کاهو نمیرسه . از موز و توت فرنگی هم خوشش میاد . سریال صبحانه هم خیلی دوست داره و قاقالی گربه ای هم که دیگه صدر همه است .

      با اینکه کلی اسباب بازی مخصوص گربه ها داره مثل موکت مخصوص ناخن کشیدن و انواع توپهای مخزن دار و بند دار و دسته دار تا  طعمه و موش و خرس و ... مصنوعی ، ولی از همه بیشتر عاشق  کاغذ مچاله است . هر جای خونه باشه به صدای کاغذی که داره توی دست مچاله میشه واکنش نشون میده و سوت ثانیه پیداش میشه و صبورانه منتظر میشینه که کاغذو پرت کنی تا بدوه و باهاش بازی کنه . عاشق اینه که توپ کاغذ مجاله رو براش بندازیم و بپره توی هوا بگیره . بعد میاره دوباره میندازه جلوی پامون که بازم براش پرت کنیم . باورتون میشه ؟ اگه مثل الکس هیلی برم دنبال شجره نامه اش قطعاْ یه جایی به یه سگ میرسم . دلمون خوشه گربه داریم !

     البته ما هم از این عشقش به پرش استفاده ابزاری میکنیم و در یک سری عملیات محیر العقول به محض رویت شیء پرنده ناشناس مثل مگس یا پشه یا .... با بلند کردن پیشو و نزدیک کردنش به موقعیت هواپیمای مهاجم بهش فرصت میدیم که توانایی نظامی خودشو به نمایش بذاره و با چنگول کشیدن در هوا بالاخره قادر به سقوطاندن جنگنده دشمن بشه . خوشتون اومد از این همه توانایی در کار تیمی ؟

     یکی دیگه از اسباب بازیهای محبوب خونگی اش کش سره ! مدتها بچه ها ناراحت بودن که ما بهش کش سر میدیم ولی میبره گم میکنه میاد یکی دیگه میخواد . بعد متوجه شدیم که نخیر گم نمیکنه بلکه میبره پنهان میکنه . وقتی یه روز سر فرشو بلند کردم که زیرشو جارو کنم دیدم عجب معدنی شده از کش سر !! عروسکهاش هم میبره پشت پرده توری میذاره . طفلک خیال میکنه دیده نمیشن و جای امنی پیدا کرده . ما هم اصلاْ بهشون دست نمیزنیم که خیال کنه موفق شده . هر چند وقت یکی اش رو بیرون میاره و مدتی بازی میکنه و بعد به قول خودش یواشکی میبره دوباره میذاره پشت پرده .فقط بسکه علاقه به لیس زدن کله عروسکها داره مجبورم نوبتی هر بار یکی شونو بردارم و بشورم و بذارم سر جاش . موندم  این همه آب دهن از کجا میاره ؟  یا داره خودشو لیس میزنه یا عروسکشو !

     صبحها هر روز درست سر ساعت هشت انگار کوک شده میره پشت پنجره پذیرایی میشینه به تماشای بیرون . من هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا میره درست پشت اون پنجره . بعد کشف کردم که دختر کوچک همسایه که در همون ساعت با مادرش به سمت مدرسه میره از پشت پنجره باهاش چاق سلامتی میکنه . رفیق پیدا کرده دخملک ما و جالبه که انگار ساعت درونی داره .

     حمام کردنش مثل اکثر گربه های عالم داستانی داره . تا قبل از ماجرایی که میگم براتون ، هر بار هر سه تای ما بسیج میشدیم و دسته جمعی در نهضت عظیم حمام کردن پیشو بانو شرکت میکردیم . هر بار سالم و سرحال میرفتیم توی حمام و خیس و پنجول کشیده و خونین و آشفته میومدیم بیرون . ولی خودش بیشتر از ما صدمه میخورد و واقعاْ دلسوزی لازم داشت . بار آخر از شدت فشار روحی درست بعد اینکه بالاخره ماجرا تمام شد و دورش حوله پیچیدیم و آوردیمش بیرون ، بینوا که هنوز از استرس و حمله ی عصبی در حال ویبره و لرز کامل بود یهویی خودشو خیس کرد که واقعاْ از یه گربه همچین چیزی بعیده . معلوم بود خیلی حالش خرابه که منتظر خاک و ظرف مخصوصش نشده . مجبور شدیم دوباره ببریمش حمام و باز همون ماجراها و .... خلاصه با اینکه ماههای اول تلاش میکردیم به هر صورت شده حتماْ ماهی دو بار بدنش شسته بشه ، بعد اون روز دیگه کوتاه اومدیم و حالا دو ماه یک بار اونم خیلی سرسری و ساده حمامش میکنیم و در عوض از شامپوی خشک مخصوص گربه استفاده میکنیم .

     حالا بچه ها برای سفر دلشوره دارن . دخترم کسی رو در بین دوستهاش پیدا کرده که حاضره در طول مدتی که ایران هستیم ازش نگهداری کنه ولی نگرانه که نکنه به اندازه ما مراقب گربه اش نباشن . ما نمیذاشتیم از خونه بره بیرون آخه اثبات شده که گربه های " بیرون رو " عمرشون کوتاه تر از گربه های خانگیه چون با انواع و اقسام هپلی ها در ارتباطن در حالی که گربه کوچولوی خونمون همیشه از تمیزی برق میزنه  . پیشو بانو هر ماه چک آپ میشه و همون دکتر مهربون اسلوانیایی که براتون نوشتم کاملاْ از وضعیتش راضی و مطمئنه . حالا میترسیم که یه گربه ی سالم استرلیزه و پاستوریزه و چی چی ایزه های دیگه تحویل بدیم و بعد برگشتن یک پیشوی بیمار پر از هپلی و شپش تحویل بگیریم . تازه بگذریم از نگرانی این که لابد شب اول بازم میخواد بره زیر تخت اونها بشینه و مویه کنه حیوونکی . خوب چاره ای که نداریم . نمیتونیم با خودمون ببریمش ایران . تازگیها انقدر سر جنگ و جدال با " پت " و " پت دار " ها ماجرا میخونیم که دیدیم بهتره ایشون اینجا تشریف داشته باشن . اگر چه که کسی هنوز ظاهراْ در مورد ممنوعیت گربه داری حرفی نزده ولی شانسه دیگه ، اگه بریم و همون توی فرودگاه بگن پیشو بانو رو تحویل بدین دیگه من نمیدونم دنبال پیشو برم یا دنبال آب قند واسه دختر کوچیکه .

وای چه طولانی شد . ببخشین . خوش باشین 

 

 منبع عکسها

http://www.baileygirl.net/cowandcompany.html

http://www.dipity.com/tickr/Flickr_superbmasterpiece_flickrdiamond/

http://www.flickriver.com/groups/cats_n_kits/pool/interesting/

ابطال پرونده های قدیمی مهاجرت  : حق یا ناحق ؟

 

     سلام . مهمونی هم اومد و رفت و به خیر گذشت . همه چیز خوب و عالی برگزار شد ولی دو تا از مهمونها نیومدن و خیلی مشکوک و غیر عادی ، حتی خبر هم ندادن . قرار بود بین شش تا شش و  نیم ، شام رو بکشم ولی تا هفت و نیم هم که صبر کردیم هیچ خبری ازشون نشد . راستش حتی یه خورده نگران هم شدم . یعنی میشه آدم به صاحبخونه تلفن هم نزنه و بی خبر از یه مهمونی غیبت کنه ؟ به تلفن های من هم جواب ندادن . به نظر آدمهای بی ادبی نبودن طفلی ها . به هر حال انشاالله که بالاخره پیغامهای من و دیگران رو میبینن و خبر سلامتی میدن و ماها رو از نگرانی در میارن و الهی که به خیر و  خوشی غیبت کردن نه به مشکل و ناراحتی . بگذریم .

   همینجا توضیح بدم که دوستان نازنینم فریبا و مهری ، متاسفانه دیر بهم گفتین که نظر شوهرم رو در مورد قرمه سبزی تایید میکنین . من شنبه دیگه خورشها رو پخته بودم . انشاالله دفعه بعد براشون قرمه درست میکنم . این دفعه تلاش کردم از هر گروه غذایی یه چیزی بذارم . دو تا خورش کرفس و قیمه بادمجان و یک دمی ( لوبیا پلو ) گذاشتم و یک حلیم بادمجان جانانه که به سبک خانم برادرم توش گوجه فرنگی هم ریختم . ماه شده بود . من هیچ وقت برای حلیم بادمجان یا داداشش یعنی کشک بادمجان ، گوجه استفاده نمیکردم . پارسال که رفتم ایران ، خانم برادرم برام کشک بادمجان با گوجه درست کرد . گوجه رو پوره کرده بود که خودش رو نشون نمیداد . خیلی خوشمزه بود و گفتم فلانی عالی شده ، چکارش کردی ؟ برام توضیح داد و خیلی تعجب کردم . این عزیز دل من آذریه و از اول عروسی سلیقه و کدبانویی آذری خودش رو به ما نشون داد . خلاصه دیشب حلیم بادمجون ما به سبک آذری توش گوجه هم داشت و این ملت بیشتر از همه از اون خوششون اومد . کشک هم " دهکده نصر " بود که از ایران آورده بودم .

    یه چیز بامزه براتون بگم . شروع غذا براشون توضیح دادم که خورش یعنی چی و هر کدوم اینها چطوری خورده میشه . گفتم خورش ما مثل خوراک شماست . شما با نان میخورین و ما با برنج و با دستم به ظروف قیمه و کرفس اشاره کردم ولی بنده خداها خیال کردن هر چیزی روی میزه قراره با برنج خورده بشه . در نتیجه برای شروع حلیم بادمجان رو با برنج خوردن !! جالب اینکه خوششون هم اومد . البته همگی گفتن چون میخوان از تمام مزه ها امتحان کنن از هر کدوم یکی دو قاشق میکشن . برای همین تا من بیام توضیح بدم که بابا این یکی باید با نون خورده بشه دیگه لقمه آخر بودن . ولی به هر حال تعریف کردن . حتی دوستی که از روسیه بود زیتون پرورده رو هم با برنج خورد و به دیگران هم با اصرار  تعارف کرد . منم که دیدم دلش خوشه و داره لذت میبره دیگه توضیح ندادم . به هر حال دوستان عزیز مطمئن باشین آبروی آشپزان ایرانی رو حفظ کردم .

    دیشب کلی از وقتمون به " نخود چی خوران " در باره کلاسها و استادها و شاگردها گذشت . حالا که دوره تمام شده و تمام استادها آخرین نمره ها رو دادن دیگه ترسی نداریم و میتونیم تا جا داریم غیبت کنیم . آخرین امتحان مربوط به درس آنالیز مالی بود که خدائیش واقعاْ سخت بود ولی چیزی که سخت ترش هم میکرد این بود که خانم استاد انگار میخواست انتقام پدر کشتگی رو از جمع سی نفره  کلاس بگیره . تنها کاری که نکرد این بود که رسماْ چوبه ی دار جلوی تخته کلاس برپا کنه . هر طوری که بلد بود پوستمونو کند و جاش کاه پر کرد و .... مهم تر اینکه نمره جزئی از گوشت تنش بود . یعنی واسه گرفتن هر یه درصد نمره باید به خدا میرسیدیم و برمیگشتیم . در تحویل دادن برگه ها و جواب دادن به ای میلهای حاوی فایل پروژه ها هم الهی شکر از لاک پشت کند تر عمل میکرد . خلاصه اینکه کلی آیتم داشت که میشد برای " نخود چی خوران " استفاده کرد . من چقدر بدجنسم ، جام ته ته جهنمه .

    راستی دیشب حلوا هم درست کردم و با خامه ریز توی کاغذ شیرینی گذاشتم . خیلی خوشمزه و خوشگل شده بود . انقدر خوششون اومد که ازم خواستن دستورش رو بنویسم . گفتم باید سر فرصت بشینم واستون ترجمه کنم و شاید لینک انگلیسی پیدا کنم .

    واااااای اگه بدونین چی شد ؟ من برنجهام رو از ظهر آبکش کردم و تصمیم داشتم یه ساعت قبل از شام بذارم دم بکشه . هر دو تا قابلمه آماده روی گاز بودن . کتری هم بینشون بود . ساعت پنج و نیم اومدم زیر کتری رو روشن کردم و درجه رو هم بالا گذاشتم که زود به قل قل بیفته . پنج دقیقه بعد دیدم بوی دود و سوختگی ته دیگ آشپزخونه رو برداشت . یعنی بگو میخواستم گریه کنم . من گیج به جای کتری زیر قابلمه لوبیا پلو رو روشن و زیاد کرده بودم !! مثل گلوله دویدم و قابلمه رو برداشتم و دخترها اومدن کمک و سریع قابلمه تمیز بهم رسوندن و دوباره نان تازه ته دیگ و باقی قضایا . از رو برنج رو جمع کردم و توی یه سینی پهنش کردم و روش حلقه های پیاز و چند دقیقه بعد که دیگه سه تا دماغهای ما ظاهراْ هیچ بویی حس نمیکرد ، بخش نجات داده ی غذا رو دوباره روی نان زعفرانی دم کردم . تمام لا به لا رو هم باز ادویه و گل محمدی ریختم . نصفه ی پایینی قابلمه هم با اشک و آه رفت توی سطل آشغال  . خلاصه زمان شام با ترس و لرز و دقت تمام منتظر بودم که تنها مهمون ایرانی ام که دوست دخترها بود  عکس العملی نشون بده ولی الهی شکر انگار هیچ اثری از آثار گیجی من باقی نمونده بود . خودم که چیزی حس نکردم ولی دلشوره اش راحتم نمیذاشت . اما به خیر گذشت و دوستهام هم خیلی خوششون اومد . یعنی خدائیش از همه چی لذت بردن . خدا عمر بده این منوی غذائی ایرانی رو که واقعاْ مورد علاقه ی همه است . من بعید میدونم کسی توی دنیا بتونه بگه غذاهای ما بده . اون دوست روسم که گفتم زیتون پرورده رو هم با برنج خورد ، به شدت دنبال دستور کرفس بود . باید امروز براشون بنویسم و پست کنم . میخوام بگردم ببینم توی یوتیوب فیلمی به انگلیسی هست یا نه . در مورد بعضی از غذاها فیلمهای انگلیسی دیدم .

    راستی یه فیلم عالی در باره روش پخت نون بربری در منزل پیدا کردم . امتحانش هم کردم و بسیار کاربردی و به درد بخوره . یعنی اینطوری بگم که من عصر پریروز که نونها رو از توی فر درآوردم هم بچه ها و هم شوهرم تصمیم گرفتن به جای شام ، عصرونه بخورن و بچه ها خیلی رمانتیک با نون بربری ها عکس گرفتن ! همینجا از این آقا که فیلم رو توی یوتیوب گذاشته تشکر میکنم و آرزو میکنم خدا خیرش بده و انشاالله که فیلمهای بیشتری ازش ببینیم . اینم لینکش ، درست کنین و یه دعا واسه من و هزار تا واسه این آقا :

http://www.youtube.com/watch?v=OGvcOA9norQ

     داشتیم با بچه ها در باره شغل و کاریابی صحبت میکردیم . ما یه بخش شغل یابی داشتیم و مسئولینش از اول ثبت نام ضمانت کرده بودن که تا شش ماه بعد اتمام دوره در شغل یابی به ما کمک کنن . من ولی شک داشتم که آیا واقعاْ میتونن کمکی کنن یا چون بدبختانه ویندزور نمیدونم چرا بالاترین آمار بیکاری رو داره ما هم توی این چرخه گرفتار خواهیم شد . ولی دیشب از طریق یکی از دوستان که به یمن نمرات بالایی که داشت ( شاگرد اول بود ) تونست بلافاصله به عنوان استادیار همونجا استخدام بشه ، فهمیدیم که چند نفر از بچه ها در همین دو سه هفته سر کار رفتن . پس یعنی تضمینشون درست بود  .

      گاهی فکر میکنم شوهرم راست میگه و اینجا " بیکار " داره ، نه " بیکاری " ! ایشون عقیده داره که اگر ملت بخوان کار کنن ، کار هست . وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم واقعاْ تمام کسانی که من میشناسم به محض نیاز به کار تونستن شغل پیدا کنن . وقتی میگم " تمام"  یعنی واقعاْ همگی . اما یه علامت سوال بزرگ این وسط هست . اونم اینه که " چطور " شغلی ؟ این معضلیه که تقریباْ همگی مهاجرین گرفتارش هستن . یعنی همون افت بزرگ مدرک و تحصیلات که همه میدونیم و مبتلائیم . هم من و هم شوهرم و هم گروه بزرگی از مهاجرین از سر تا سر دنیا در کشورهای خودمون تحصیلاتی داشتیم و تجربه کاری و خلاصه کلی پوئن مثبت برای رزومه ، ولی اینجا به هیچ گرفته شده و خیلی ها مجبور شدن خیلی از دروس رو دوباره بگذرونن و گاهی حتی از ابتدا شروع کنن . این مشکلیه که دولت کانادا و به خصوص بخش مهاجرت دائم باید به همه جواب بده که چرا با وجود اینکه میدونن مدارک تحصیلی مهاجرین اینجا ارزشی نداره  باز هم از طریق مهارتی مهاجر پذیری میکنن و درست به همین دلیله که این قانون اخیر رو گذروندن و تصمیم گرفتن که درخواست مهاجرت عده کثیری رو لغو و فایلهاشون رو ببندن . یعنی متوجه شدن که دارن آمار بیکاری و هزینه های دولتشون رو بالا میبرن . به خصوص که به خاطر طولانی شده پروسه ، لیست مشاغلی که معرفی میکنن ، مدام تغییر میکنه و کاربرد خودش رو از دست میده . مثلاْ برای یک استان نیاز به متخصص تاسیسات اعلام میکنن ولی تا چند سال پروسه مهاجرت طول میکشه و زمانی که مهاجر بی نوا با مدرک بالای تاسیسات قدم به شهر مورد نظر میذاره ، بازار این شغل چنان  اشباع شده که دیگه جایی برای این طفلک نیست .

    بابا ، بنده خداها ، شما که نمیتونین به یه مهاجر بهایی رو بدین که در کشور خودش داشته چرا قبولش میکنن و بهش امید میدین و میکشینش اینجا که  چند سال بیکار بمونه و تلاش کنه خودش رو به سطح مورد انتظار شما از نظر زبان و آگاهی برسونه تا تازه برای پیدا کردن شغل ، شااااااید هم تراز معادل کانادائی خودش بشه ؟ اونم به شرطی که در این مدت از فشار تحصیل و بیکاری و شاید بی پولی  ، بعضاْ در سن بالا ، افسرده و بیمار و گرفتار نشه .

    شرطی که ظاهراْ الآن صحبتش هست خیلی منطقی تره ، یعنی اینکه ارزش تحصیلی مهاجر قبل از خروج از کشور خودش برآورد بشه و امتحان انگلیسی رو در سطح سخت تری رد بکنه . مثلاْ توی فرم درخواست از شما میپرسن که انگلیسی تون در چه سطحیه . خوب شما هم مثل من مثلاْ مینویسین " متوسط  " . این کلمه یعنی چی ؟ واقعاْ نشون دهنده ی زبان من هست یا نه ؟ سطح زبان به عنوان یکی از پوئن ها در لیست قرار داشته  که هر چه بالاتر باشه خوب معدل شما بالاتره ولی به عنوان یک " اجبار " و " شرط لازم " مطرح نمیشده در حالی که گفتن نداره و همه میدونیم که نفسمون به سطح انگلیسی مون بنده .

    در عین حال این خیلی مهمه که یه مهاجر از قبل از خروج بدونه با چی قراره روبه رو بشه . من هزار بار خدا رو شکر میکنم که ما با چشم باز اومدیم . یعنی از قبل میدونستیم که نمیتونیم با رزومه ی ایرانمون حرکتی کنیم . میدونستیم که دو سه سال سخت در پیش رو داریم و میدونستیم که نباید انتظار داشته باشیم همون سطح زندگی و هویت و مقام ایران رو در ابتدای ورودمون پیدا کنیم . از اول و قبل از اینکه قدم به فرودگاه بذاریم میدونستیم باید دوباره درس بخونیم و باید تلاش کنیم سرمون رو بالای آب نگهداریم تا یواش یواش جای پامون محکم بشه . ولی خیلی ها اومدن و غرق شدن یا در حال غرق شدن هستن و راهی برای برگشت هم ندارن .

     چشم انداز باطل شدن پرونده های  مهاجرت خیلی غم انگیزه . من فکر میکنم اگر پرونده ی ما باطل شده بود ، عکس العملمون چی میتونست باشه . خیلی سخته که چند سال برنامه ریزی کنی ولی بعد که کارها کلی پیشرفت کرده یهویی بگن نه ! نمیشه ! ولی وقتی به ته ماجرا نگاه میکنم و اینجا زندگی سخت و بی سر و سامان گروهی از دوستان رو میبینم باورم میشه که حرکت اداره مهاجرت منطقی پشتش داشته . البته نه اینکه عاشق چشم و ابروی مهاجرین ایرانی باشن . اونها هم به سود خودشون فکر میکنن و اینکه مهاجری که میاد و در سطح مورد انتظار اینها نیست چه هزینه های مادی و معنوی روی دستشون میذاره . کمترینش کلاسهای رایگان انگلیسیه که خیلی ها تا چند سال هنوز دارن استفاده میکنن . مثلاْ سازمان دولتی  YMCA هم از همین گروه هزینه هاست که باید به تازه مهاجرین نیازمند به کمک به طور رایگان سرویس بده و موسسات دولتی اینچنینی کلی بودجه و هزینه لازم دارن . یکی دو تا هم نیستن  . اگه مهاجر خودش قوی باشه نیازی به سرویس دائمی نداره . یعنی عاشق دلخسته ی ما نیستن که بگیم به آینده سخت و دردناک ما فکر میکنن و دلشون میسوزه بلکه میدونن که مهاجر " خام " هدایت و حمایت بیشتری لازم داره که باری به دوش دولت میشه . برای همین تصمیم گرفتن که سخت گیری بیشتری روی گزینش مهاجرین انجام و از صافیهای  ریزتری عبورشون بدن تا در وحله ی اول ، خودشون و در مرحله ی دوم ، مهاجرین به سختی نیفتن .

    توی همین دوره من یه همکلاسی از زامبیا داشتم که در یکی از دروس کنارم مینشست . متوجه بودم که با درس مشکل داره . بیشتر کارهای این درس هم با کامپیوتر بود و میطلبید که هم انگلیسی بدونه و هم کامپیوتر تا بتونه کتاب و استاد رو دنبال کنه . البته خدائیش انگلیسی اش خیلی هم ترسناک نبود ولی لهجه اش کاملاْ " غیر قابل فهم " بود . یعنی نه من بلکه خود کانادائیها هم چیزی نمیفهمیدن . من بعد از مدتها مراوده کمی به لهجه ی عجیبش عادت کردم ولی واقعاْ فقط " کمی " . چند روز که از شروع کلاس گذشت از من کمک خواست . دلم سوخت و تصمیم گرفتم کمکش کنم که البته بعدها به شدت پشیمون شدم و میگم چرا . این خانم طفلکی همونطور که گفتم ، در وحله اول با انگلیسی مشکل داشت و در وحله دوم با درس و از هم مهم تر اینکه از گروه آدمهای طلبکار بود . دیدین بعضی آدمها دائم ناله میکنن و همه رو در مشکلات خودشون مقصر میدونن و از همه دنیا تقاص میخوان ؟ این از همون گروه بود . یه چشمه اش رو شاهد بودم و بعد از اون دیگه ناله هاش و غیبتهاش رو باور نکردم . برای یکی از دروس نیاز به وارد شدن به برنامه ای داشت که پس وردش گرون بود . ما همه این سی دی و کتاب و در واقع پس ورد رو خریدیم . ایشون نمیخواست هزینه کنه . انقدر ناله کرد که مسئول کتابخونه اومد و یک پس ورد مجانی در اختیارش گذاشت . من پیشش نشسته بودم و دیدم که مسئول با محبت و ادب و دلسوزی تمام کارت پس ورد رو بهش داد و این خانم هم بعد رفتنش کلی پیش من تعریف کرد که آره چه زن خوبی بود ، دستش درد نکنه و از این حرفها . ولی بعد مدتی انگار یادش رفت من اونجا بودم و دیدم و تعریفهای ایشون رو یادمه چون وقتی اومده بود خونه ی من تا در دروس کمکش کنم جلوی خودم برای دخترهای من از بی ادب و نامهربان بودن اون خانم حرف زد و گفت میدونم من چون سیاه پوست آفریقایی هستم اینها آزارم میدن و همه نژاد پرستن و از این چرت و پرتها . وااااااای من خیلی ناراحت شدم و عکس العمل نشون دادم . میدونین فکر کردم من دارم این همه به این بشر کمک میکنم لابد بعدها پشت سر من هم از این اراجیف خواهد گفت . بعد هم به خاطر چند ماجرای این چنینی و توقعات بی پایان این خانم دیدم بنزینم داره تمام میشه و وقتم به جای خودم برای این خانم مصرف میشه و تازه از دید اون کم هم هست و بیشتر میطلبه . کمترینش اینکه عادت کرده بود هر روز از ساعت چهار و پنج بیاد خونه ما و تا ساعت ده و یازده شب بشینه که با هم بخونیم و بنویسیم و .... خوب ، مهمون یه روز ، دو روز ، .... بابا خودم زندگی دارم انگار . وقتی بهش گفتم که من باید زمانی برای خودم و زندگیم باقی بذارم بهش برخورد و بنده رو هم گذاشت توی لیست نژادپرستان اطرافش . فیلم Rain Man داستین هافمن یادتونه ؟ این رفیق ما هم  یه لیست ذهنی از آدم بدهای دور و برش داشت که  " همه " رو شامل میشد . منم با کمال میل رفتم توی اون لیست و تصمیم گرفتم که یه دیوار بلند بین ایشون و خودم بکشم . بعدها متوجه شدم که تقریباْ تمام بچه ها یک تجربه اینچنینی با این شخص داشتن . یعنی اگه فقط کمی ممنون و متشکر و خوش زبان بود شاید انقدر ازش نمیرنجیدم . ای وای من چه آدم بدی شدم امروز ولی این باعث نمیشه که ته قلبم براش احساس دلسوزی نکنم .

     اینها رو گفتم که بگم چرا باید امثال این خانم بیان اینجا ؟ نمیشد توی مملکت خودش برای انگلیسی تلاش بیشتری میکرد ؟ اگر امتحان انگلیسی جدی تری داده بود بهش میگفتن که لهجه اش مشکل داره و اینجا نمیتونه با این انگلیسی شغلی پیدا کنه . باید  اکیداْ گوشزد میشد که مدرک کشور خودت اینجا به درد نمیخوره . بهتره فلان مدرک از بهمان رشته رو داشته باشی و پروسه ی مهاجرتش انقدر طول نمیکشید که ارزش مدرکش از بین بره ؟ به گفته ی خودش توی زامبیا سر پرستار بود و اینجا داشت دوره پرستاری میگذروند . شوهرش در کشور مونده بود و خودش و بچه ها اینجا داشتن مثلاْ " زندگی "  میکردن . من رفته بودم خونه اش . خونه نبود . یه لونه کوچک و تنگ و تاریک با کمترین امکانات . چرا باید یک نفر در واقع خام بشه و زندگی خوب خودش رو بذاره و بیاد ؟ اگر فیلتر جدی تری سر راهش میذاشتن یا نمیومد یا با دست پرتری وارد میشد . درسته ؟ امثال این بنده خدا درست محک نخوردن و بالاتر از توانائیشون حرکت کردن و باختن . این باخت در وحله ی اول به خودشون و بعد به دولت صدمه میزنه .

    وقتی به این مسائل فکر میکنم و به کسانی مثل این خانم نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که باطل شدن پرونده ی گروه کثیری از این مهاجرین در واقع جهیدن اینها از بلایای آینده و رهائیشون از نژاد پرستان پلیدی مثل من بوده !  ولی دلم برای عده ای که توانایی اسقرار و زندگی رو داشتن اما راهشون بسته شده میسوزه . قطعاْ بودن کسانی در این گروه که کاملاْ آمادگی و قدرت پایداری در مقابل مشکلات رو داشتن و میتونستن سریعاْ خودشون رو با نیاز بازار وفق بدن و باری به سر دولت کانادا که نبودن هیچ ، بلکه یه مهره بسیار مفید جامعه میشدن . کسانی که میدونستن با چی روبه رو میشن و خودشون رو برای سختی ها اماده کرده بودن و مطمئن بودن که میتونن از سد عظیم مصائب سالهای اول مهاجرت رد بشن . حتماْ مدتها برای برنامه ریزی وقت صرف کرده بودن و مقادیر عظیمی از هزینه های انجام شده در لیستشون داشتن . شاید حتی شروع به بستن پرونده ها و کارهای ایرانشون کرده بودن یا حتی فروش مایملک . سالها منتظر جواب مونده بودن و کما بیش خودشون رو موفق و رد شده از فیلتر قبولی حساب میکردن . کانادا با وسعتی به پهناوری یک قاره و جمعیتی به اندازه یک کشور کوچک نیاز به مهاجر داره ولی مهاجری که بار به دوش دولتش نشه و واقعاْ مهره مفیدی در بخشی از سیستم اقتصادی و اجتماعی کانادا به حساب بیاد . بگذریم از مهاجرینی ( که انشاالله ایرانی نیستن و از کشورهای دیگه اومدن)  که از زور بیچارگی به بزه و جرم هم کشیده میشن . اما ایمان دارم بودن خیل عظیمی از مهاجرینی که انگلیسی معرکه و تخصص کاربردی داشتن و قادر بودن بدون معطلی در همون ماههای اول وارد چرخه ی کار بشن که حتماْ کلی از پرونده های باطل شده مربوط به این دسته بوده . جداْ برای این دسته از هم وطنانم متاسفم و میتونم مجسم کنم که چه حالی دارن .

     اما روی صحبتم با کسانیه که تازه میخوان اقدام کنن . تو رو خدا انگلیسی رو جدی بگیرین . آدم رفتگر هم بخواد بشه باید زبان بلد باشه . بعد میایین اینجا و مجبورین دو سال برین کلاس زبان و غرغرش رو به همه عالم میکنین و میگین این کانادائیها ماها رو دوست ندارن . بابا تو مملکت خودتون که بشقاب غذای مامان جلوتون آماده است درس خوندن خیلی راحت تره تا اینجا که باید تو سر خودتون و جیبتون بزنین و بدون شغل گذران زندگی کنین . بخووووونین ، بنویسین ، روی شنوایی و مکالمه خیلی کار کنین ، فیلم ببینین ، ترانه گوش کنین  . لطفاْ ، التماس ، واسه خودتون میگم . چیزیش به من و ما نمیرسه . همه اش واسه خودتونه .

     الآن دیدم که چقدر طولانی شد این پست . پای دو مورد غرغرهای پیرزنانه و نصیحت که میرسه زمان از یادم میره .  متوجه شدم تازگیها زمانی که به نصیحت کردن میدم بیشتر از باقی مسائله  . همه از فرمایشان شناسنامه است . ببخشین شما . خداحافظ .

پی نوشت : الآن توی وبلاگ دوستی دیدم که بخش ویزای سفارت در تهران بسته شد !! دلم بیشتر سوخت . یعنی یه بار اضافه به جیب و انرژی و زمان متقاضیان . خدا به دادشون برسه .

   

 

من و ننه سرما

   

     سلام . اومدم عذرخواهی کنم  . سرم خیلی شلوغه . خودم از خودم خجالت میکشم که نمیتونم مطلبی بنویسم . هرچی به آخر دوره نزدیک میشم درسها سخت تر و سنگین تر میشن . آخه فکر کنین ، مثلاْ کتاب KEY ACCOUNTING PRINCIPLES مرحله دوم ، نوشته Neville Joffe رو که 450 صفحه است باید در دو هفته تمام کنم و امتحان بدم . این انصافه ؟ بگو آبت نبود ، نونت نبود ، سر پیری معرکه گرفتنت چی بود ؟ حالا خوندنش یه طرف و بارکشی هر روزه ی کتاب نیم تنی با یه work book همون هیکلی در قطع بیلبرد رو چکارش کنم ؟ اونم با اون لباسهای خیلی راحتی که همیشه تنمه .نیست که توی هونولولو زندگی میکنم ، میتونم با یه تا پیرهن حریر برم بیرون .

صد رحمت به قطب شمال

     منو مجسم کنین صبحها در حال رفتن به کلاس این شکلی : دو تا شلوار روی هم ، دو تا گرمکن و یه پلوور هم طبقه بالاش ، یه جوراب کلفت و یه ساق گرمکن ، یه کاپشن که صد رحمت به کاپشن اسکی ،همچین که عین جاهل های قدیم بسکه بازوهام کلفت میشه نمیتونم دستهام رو درست آویزون کنم و بالا میمونن بعلاوه یه دستکش پدر مادر دار ، کلاه کاپشن تا منتهی الیه پیشونی پایین و دور کلاه کاپشن هم  یه شال کلفت پشمی تا منتهی الیه دماغ ، بالا . حالا به این مجموعه ی بقچه پیچ اضافه کنین : یه کیف زنانه به صورت مایل به بنده آویزون و یک چمدون که قادر باشه کلی کتاب و دفتر و دمبک دستک کلاس اکابر بنده رو حمل کنه هم دستم . کی ماجرا خیلی سوزناک میشه ؟ وقتی مجبورم تلاش کنم طوری نفس بکشم که شیشه عینکم بخار نگیره . از  اون سوزناک تر میخواین ؟ از یه جایی نمیدونم کدوم جیب  این بقچه متحرک گنده صدای زنگ موبایل بیاد !! تازگی متوجه شدم که موبایل با دستکش هیچ میونه ای نداره . باید درش بیارم تا کلیدهاش کار کنه یعنی با دستی که نداری شال رو بکش پایین و با دندون دستکشو دربیار و اگه هنوز یارو قهر نکرده گوشی رو بذاره تو میتونی جواب بدی به شرط اینکه قبلش دستکشها رو فشار داده باشی در اولین جیب دم دست . اگه جیب خالی موجود نبود میتونی موقتاْ لای دندونهات نگهداری و به جای سلام بگی هلام . تجسم بامزه ایه ؟ مدیونین اگه بخندین .

 

دلمون خوشه رودخونه داریم !!

     خلاصه اینکه شرمنده . انشاالله سرم خلوت میشه و میام پست جدید میذارم . من دوست ندارم چراغ این خونه خاموش بشه . ولی شماها هم اینترنت ندارین که سراغ من بیایین . آمار وبلاگ نشون میده که مراجعه از ایران خیلی کم شده . چه کنیم ؟ فعلاْ باید تحمل کنیم و دعا کنیم که هر چه زودتر " بیماری "  اینترنت طفلکی ایران درمان بشه . خداحافظ

     

معرفی سایت " استاد آنلاین "

 

استاد آنلاین

     سلام . گفته بودم که طرفدار پرو پا قرص این نظریه هستم که توی این دوره و زمونه هر کس انگلیسی و کامپیوتر ندونه ، بی سواده . مطمئنم هیچ کس با این نظر مخالف نیست . هست ؟

     تا چندی پیش ، اوج استفاده من از کامپیوتر برمیگشت به میزان نیازم برای این وبلاگ که از همین صفحه ساده اش که خواهر کوچیکه ی Word باشه برای ثبت مطالب استفاده کنم یا نهایت ماجرا اینکه کد ابزار رو در بخش ویرایش قالب بذارم . دیگه بیشتر از این نیازی نداشتم که فکر کنم لازمه یاد بگیرم . تازه اون استفاده از ابزار هم با روش آزمون و خطا خودم یاد گرفتم . انقدر کد هواشناسی رو توی بخش ویرایش گذاشتم و هزار دفعه از وسط متن یا تیتر یا جاهای دیگه سر درآورد و پاکش کردم تا یاد گرفتم کجای برنامه قالب بذارم که درست باشه و برام کافی هم بود .

      اگر چه که قبلاْ هم براتون اون داستان قشنگ رو گفتم که هر نکته ای که آدم در طول زندگی یاد میگیره یه زنگوله است که یه صدای لطیف کوچولو داره و من عاشق شنیدن کنسرت این زنگوله ها توی دنیای خودم هستم . همین هم باعث شده که تقریباْ تمام عمرم با حضور در یه کلاس و درسی گذشته باشه .

     خلاصه اینکه از وقتی که برای ادامه حسابداری تصمیم گرفتم اینجا ثبت نام کنم به طور ناگهانی کامپیوتر خون من بالا جهید . دیدم برای هر ارائه ای از آدم Powerpoint و Windows Movie Maker میطلبن . توی کلاس جلوی همه یکی یه دونه کامپیوتر ژیگولی گذاشتن و اصلاْ کار کاغذ مدادی پیرزنی که به سن و سال من بخوره وجود نداره . بابا من چه میدونستم موجوداتی به نام Excel و Outlook و .... هم وجود دارن ؟ باور کنین روزهای اول خیلی برام ترسناک بود . من مثل هر کس دیگه یه اطلاعات اولیه و پراکنده داشتم ولی قادر به انطباق این اطلاعات جدید روی دانسته های قبلی خودم نبودم که بتونم روی اونها بسازم و بالا برم . خلاصه مجبور شدم به دروس کامپیوتری خوش آمد بگم و وارد یه جنگ نا برابر بین خودم و دنیای کامپیوتری انگلیسی زبان بشم .

     جوونهای این نسل با کامپیوتر بزرگ میشن . از ده بیست سال پیش توی هر خونه ای کامپیوتر دیگه حزء لوازم اصلی شده . برای هم سن و سالهای دختر من مسائل کامپیوتری کاملاْ عادیه . ولی برای من که نمیتونستم یه سری عکس از دوربین توی کامپیوتر بریزم این کارها اعمال شاقه بود و این کلمات ترسناک . به خصوص که مجبور باشم اینها رو به انگلیسی یاد بگیرم .

     مجسم کنین که رفتین آفریقا و میخواین یه دستور غذا از یکی بگیرین . طرف مدام میگه مثلاْ " گولا گولا " رو توی غذا میریزیم . شما هر جا میگردین نمیتونین معنی " گولا گولا" رو پیدا کنین . کی معجزه میشه و میفهمین که بابا همون زردچوبه بود دیگه ؟ وقتی که یارو خود " گولا گولا " رو بهتون نشون بده . دیکشنری ها یه کلماتی نزدیک به ماجرا بهتون میگن ولی بازم درک اصل ماجرا باقی میمونه . معلم هم که قطعاْ یک کلمه فارسی بلد نیست . اگه مثل من توی یه جزیره فضایی هم افتاده باشین که الهی شکر یه همکلاسی ایرانی هم ندارین . انگلیسی خودتون هم مثل من بی بخار باشه که نمیتونین متنهای سخت رو بخونین . خلاصه اینکه یکی تو سر خودم و یکی تو سر کتابها داشتم روزگار میگذروندم و در به در دنبال کسی میگشتم که خود اصل " گولا گولا " رو جلوی چشمم بگیره .

     خیال نکنین من شاگرد ضعیفی هستم ها !! بهم برمیخوره . با وجود مشکلات بالا بازم مدام دارم الف میگیرم اما واقعاْ با جون شیرین بازی میکردم تا یه درس تموم بشه . با واحدهای مربوط به حسابداری و مدیریت هیچ مشکلی ندارم چون همه اینها رو ایران گذروندم و در واقع مثل گذروندن انگلیسی اختصاصی ، فقط باید دروس رو به انگلیسی یاد میگرفتم که خوب قابل تحمل بود . ولی در مورد کامپیوتر چون خودم زمینه کمرنگی داشتم نمیتونستم روی آگاهیهای خودم مانور بدم .

    تمام این حرفها رو زدم که به یه جا برسم . چند شب پیش یه معجزه اتفاق افتاد . من در مورد فرمول نویسی توی اکسل به مشکلی برخوردم . بازم یه کلمه ای گفته میشد که ما به ازای فارسی اش رو پیدا نمیکردم . از دیکشنری و گوگل ترنسلیت و خلاصه آویزون شدن به جناب آقای شوهر و بچه ها و .... ولی نشد که بشه .

     داشتم کلمه اصلی رو توی گوگل فارسی جستجو میکردم که یهویی به یه سایت خارق العاده برخوردم . باورتون نمیشه . انگار درهای بهشت به روی من باز شد . اصلاْ نمیتونستم به چشمهای خودم اعتماد کنم که برنامه های یه سایتی انقدر کامل و دقیق و مفید باشن . هم توضیح داره و هم عکس و هم فیلم اونم به زبان شیرین وطنی . از ساعت ۸ شب شروع کردم و نفهمیدم چطوری ساعت شد یک نیمه شب . بخش اکسل رو از اول تا اونجایی که به مشکل فرمول نویسی خودم برسم دوره و تمرین کردم و  نمیتونم بهتون بگم چقدر از پیدا کردن این سایت خوشحالم . مسئولان و دست اندرکاران سایت هم نهایت همکاری رو در مشاوره و رفع اشکال انجام میدن که من در کمتر آدمی سراغ دارم . تازه در انتهای کار میتونین با یک امتحان حضوری مدرک هم بگیرین . من که اونجا نیستم . مدرک نوش جون شما . ولی خدا عمرشون بده که به داد من بیچاره رسیدن .

اینم آدرس سایت که استفاده کنین و دعا به جون سازندگانش یادتون نره :

http://www.ostadonline.com/

      این سایت وابسته به سازمان فنی حرفه ای کشوره و از من به شما نصیحت که از دستش ندین . رشته های تحت پوشش این گروه خیلی زیاده و گستره فعالیتشون وسیعه . از آموزش فتو شاپ بگیرین تا طراحی وب و خلاصه همه چیزهای مفید و واقعاْ واجب در زمینه کامپیوتر که به درد هر دو دنیای آدم میخوره . هم زندگی روزمره که کم کم دیگه بدون کامپوتر قابل گذراندن نمیشه و هم شغل یابی که دیگه از روز روشنتره .

       حتماْ امتحان کنین و میبینین که کف پاتون به سایت میچسبه و دلتون نمیاد خارج بشین . دعا فراموش نشه لطفاْ .

شب یلدای ایرانی در ویندزور

  

کریسمس مبارک

 

     سلام . احوال شما ؟

     من میخواستم هفته پیش دوباره براتون یه پست در باره سانتا و آرزوهای بچه ها بذارم . یادتونه ؟ همون قلبهای کوچیکی که یه پاپانوئل نمایشی رو باور میکنن و با آرزوهای ساده و بچه گانه شون صف میبندن تا برن روی پای سانتا بشینن و در گوشش از خواسته هاشون بگن . 

     امسال هم باز توی بازارهای مختلف این صحنه رو دیدم . وای که چقدر دلم برای سادگی این بچه ها میلرزه . چقدر راحت باور میکنن و شاد میشن . کاش همه زندگی ما همینطوری بود و آرزوهامون به همین راحتی برآورده میشد . کاش همیشه آرزوها همینقدر کوچیک و دست یافتنی بودن . یه دوچرخه ، یه عروسک ، یه اسکیت ،....... پاپا نوئل ! آرزوی من یه دنیای بی جنگه . میشه لطفاً ؟

      راستی شب یلدا اینجا به همت یه سری دانشجوی نازنین ایرانی ، یه برنامه توی دانشگاه گذاشته بودن که رفتیم و خیلی خوش گذشت . البته  چون برنامه در محیط دانشگاه بوده و فقط دسترسی دانشجوها امکان داشته و به هر حال همه ایرانیها رو پوشش نداده .

     نمیدونم چرا تا به حال اقدامی برای تشکیل یه کمیته یا انجمن یا به هر حال جمعی از ایرانیان ویندزور نشده . البته شاید یه دلیل مشخصش این باشه که  جمع بزرگی از ایرانیان اینجا در واقع دانشجویانی هستن که اکثراً برای دوره های  دکترا اومدن و مدتی طولانی تر از دو سه سال در ویندزور نمیمونن و این احساس موقت بودن باعث میشه که کسی برنامۀ طولانی مدت برای خودش نظر نگیره . بعد اتمام تحصیل  هم بعضی ها به شهرهای بزرگتر مثل تورنتو کوچ میکنن و یا به ایران برمیگردن و خلاصه ویندزور قشنگ ما میزبان طولانی مدت افراد زیادی نیست و این ماجرائیه که برای اکثر شهرهای دانشجویی پیش میاد و گریز ناپذیره. به نظرم که همین باعث میشه اینجا کسی به فکر تشکیل هیچ گروه و انجمن پایا و ماندگاری نباشه .

اینم دست دوستی کریسمس و یلدا

     به هر حال جمعی که ما در اون شرکت کردیم بسیار دوست داشتنی و گرم بودن . برنامه به صورت Potluck یا به قول خودمون " دنگی " بود . یعنی هر کس لااقل به اندازه سهم خودش چیزی برای خوردن میاره . گردانندگان برنامه سالن خوبی در نظر گرفته بودن و هماهنگی لازم برای خبر رسانی انجام شد .

 من همیشه دلم میخواست که با ایرانیهای بیشتری در ویندزور آشنا بشم و اعلام این برنامه برای من دورنمای قشنگ پیدا کردن دوستان تازه رو داشت . ولی متاسفانه چون همون روز در حین آشپزی دستم بدجوری سوخته بود کمی بنزین از دست دادم و حتی دقایق اولیه سوختن فکر میکردم که خودم نمیتونم برم . در ذهنم بود که غذایی که پختم میدم آقای شوهر و بچه ها که از حضور در جمع لذت ببرن و خودم توی خونه میمونم و برای دستم عزاداری میکنم . ولی خوشبختانه کمی که گذشت و شدت سوختگی قابل تحمل شد دخترم با یک قابلمه پماد و باند و .... پانسمانش کرد و یه دونه ساق گرم کن روی پانسمان کشیدم و به طرف دانشگاه راه افتادیم . 

    دخمل کوچیکه در یه کار عمومی در مدرسه خودش شرکت داره که مدتهاست نمیتونه شبها زودتر از هفت و هشت خونه باشه چون در گروه تدارکات یک نمایش کار میکنه و در حال حاضر دارن برای یک اجرا لباس میدوزن . خلاصه اینکه گفته بود که زودتر از هشت نمیتونم بیام خونه . در حالی که ما قرار بود که سهم شام خودمون رو ببریم و میترسیدم که اگه دیر برسیم شرمندگی برام بمونه که سهمم رو به موقع به میز نرسوندم . برای همین قرار شده که دخمل بزرگه من و جناب آقای شوهر رو برسونه و برگرده تا ساعتی که بتونن با هم دوباره بیان . اینه که ایشون ماها رو برد و دم در دانشگاه و سالن مربوطه پیاده کرد و برگشت .

 البته لابد به دلیل اینکه دانشگاه چند روزیه که تعطیله و ماجرا در ساعات تاریکی بوده ، برای ورود احتیاج به کارت ورودی خاص برای باز کردن درها بود که باعث شد من و شوهرم که زودتر از دخترها رفته بودیم دقایقی بین طبقات و درها گم بشیم تا راهی برای ورود پیدا کنیم . از طبقه هم کف به اول به کمک نگهبان شب که با محبت با کارت خودش برامون دری رو باز کرد به سلامتی گذر کردیم . بعد درست مثل بازیهای کامپیوتری بین درهای و پله ها و آسانسورهای بعدی گم شدیم . تمام درهای ورودی به راه پله ها قفل بودن و آسانسورها کارت لازم داشتن و ...... شدیم مثل آلیس در سرزمین عجایب .

     یک خانم کانادائی هم با بار و بندیل فیلم برداری از راه رسید و جمع گمشدگان به سه نفر رسید . بعدتر فهمیدیم که اون خانم هم اتفاقاْ قرار بوده از مراسم ما برای کانال سی بی سی فیلم بگیره . ( آقا مهم شدیم رفت پی کارش به خدا ) بنده خدا خودش هم گفت که باید برم از جایی فیلم برداری کنم ولی فکر نمیکردم منظورش ماها باشیم .

     در کمال ناامیدی ایستاده بودیم و تلاش میکردیم با موبایل با این ملت تماس بگیریم که یکی بیاد نجاتمون بده . خانمه به دیسهای خوراکی که توی دست من و شوهرم بود اشاره کرد و گفت عیبی نداره عوضش خودمون اینجا ترتیب این خوراکیها رو میدیم . شوهرم به فارسی گفت یه خورده بهش تعارف کنیم . گفتم نه نه ولش کن بابا ، دکور دیس بهم میخوره . بعد که فهمیدم ای واااااااااای قرار بوده ازمون فیلم بگیره به خودم گفتم ای دل غافل کاش دلشو به دست میاوردم که از من بیشتر بگیره ها !! آقا سرم کلاه رفت به خدا .

 

     دو تا دانشجوی چشم بادومی هم از راه رسیدن و رفتن به طرف آسانسور و ما ها مثل جوجه اردک دنبالشون راه افتادیم . ولی کارت اونها هم برای طبقه دوم کار نمیکرد . یعنی بگو این طبقه دوم که ما میخواستیم بریم مرکز و ستاد سری فرماندهی کل دانشگاه بلکه هم ویندزور بوده که انقدر رمز و کارت و مامور امنیتی لازم داشته .

    به هر حال در غصه و ناراحتی غوطه ور بودیم و حدس میزدم که باید صبر کنیم تا دخترم بیاد و ما ها رو از این مخمصه نجات بده که یهویی یه فرشته نجات به شکل یک پسر جوان ایرانی از راه رسید و با لبخندی گرم از پشت پنجره به سبک پاپانوئل به ما اشاره ای کرد و با دستش یه جهتی رو نشون داد و گروه گمشدگان با شادمانی به سمت در پشتی رفتیم . ما دو تا با سینی خوراکی و اون خانم کانادائی که به وضوح خوشحال تر از ما بود با دمبک و دستک فیلم برداری . خلاصه در عقب ساختمان و بعد راه پله و بعد بالاخره سالن و جمع شادمان ایرانی و خوشامدهای نازنین و گرم وطنی ......

    بچه ها واقعاْ تلاش کرده بودن و تمام سعی شون این بود که شب خوبی رو به یادگار بذارن . سالنی با میز و صندلی و هوای مناسب آماده پذیرش مهمان و غذاها جدی جدی خوشمزه  و تزئینات قشنگ و تنقلات شب یلدایی هم از آجیل بگیر تا هندوانه و انار کامل کامل بود . برای خاطره انگیز تر شدن ماجرا هم دو تا از دانشجوها یه قابلمه بزرگ آش رشته جانانه  درست کرده بودن . 

    اگر چه که من انقدر که نگران دخملهام بودم ذهنم مشغول بود و متوجه نشدم که چه کسی ، کدوم غذا رو آورده بود ، ولی همه اش عالی بود . من در عرض این دو ساعت به اندازه تمام پکیج تلفنم اس ام اس فرستادم و گرفتم تا بچه ها اومدن . نگران بودم که نکنه اونها هم بین درها و طبقات گم بشن و مجبور باشن تا آخر تعطیلات کریسمس توی آسانسور زندگی کنن !!! البته وقتی رسیدن و از دم در خبر دادن که اومدیم باباشون با یک آقای مهربان رفتن و از راههای پنهانی که رمز و کارت نمیخواست آوردنشون و خوشبختانه به سهم خودشون از آش رشته خوشمزه رسیدن .

عکس تزئینیه و میز ما خیلی خوش مزه تر بود والله

    یکی از بچه های خوش ذوق هم مدام پیشنهاد کارهای جالب میداد . مثلاْ حافظ خوانی که با دکلمه گرم دو سه نفر از آقایون خیلی به دلمون چسبید . باز همون جوون خوش ذوق پیشنهاد کرد که خودمون رو کامل معرفی کنیم . از رشته تحصیلی و شهر زادگاه و ..... در نتیجه همه شروع کردن و از سر صف تا ته صف خودشون رو به جمع معرفی کردن که با کلی خنده و شوخی و طنز همراه شد . حتی دخمل گل دو تا از مهمانها هم خودش رو با نام و اینکه دانشجوی برد تخصصی رشته شادمانی در مهد کودک هستش معرفی کرد که دل همه رو برد . البته بیشتر بچه ها از قبل با هم آشنا بودن و تعداد غریبه هایی مثل ما کم بود .

     در این مراسم معرفی متوجه شدیم که تعداد اصفهانیهای دانشگاه ویندزور انقدر زیاده که میتونن کودتا کنن و دولت رو در دست بگیرن . عوضش از هم وطنهای من کسی نبود و خاک پاک گیلان بی یاور موند . من تلاش کردم با عنوان کردن اینکه دورگه رشتی - لاهیجانی هستم کلک بزنم و دو تا کرسی نمایندگی بگیرم ولی موفق نشدم .

     ساعت یازده دیگه بنزین من تموم شد و در عین حال سوختگی دستم آزارم میداد و  آستینم داشت بدجوری مزاحمم میشد . اینه که تصمیم گرفتیم عطای مهمونی رو به لقاش ببخشیم و برگردیم خونه . همینجا از همه بچه ها تشکر میکنم . خیلی خیلی خوش گذشت . انشاالله برنامه های دیگه و سالهای دیگه  .

      راستی شب کریسمس خوش گذشت ؟ کادو چی گرفتین ؟ میدونین سانتا در یک اقدام متهورانه و غیر قابل پیش بینی برای من کادو آورد ؟ من بیچاره ی همیشه در حال لرزیدن ، از پاپانوئل یه حفت چکمه روفرشی پشمالوووووووی گرم کادو گرفتم . ای خدا زندگی در این چکمه ها چفدر شیرین شده !! دارم از لحظه های خوشم لذت میبرم . یعنی بگو زنده شدم تازه .

یه چیزی تو همین مایه هاست

    دخملهای من دیدن مادرشون داره از سرما به صورت تدریجی به مرگ مطلق میرسه و دیگه دوتا دوتا هم شلوار روی هم میپوشه بازم داره از ویبره موبایل جلو میزنه ، تصمیم گرفتن منو به عنوان یه مورد اورژانسی به پاپانوئل معرفی کنن . سانتا هم از اونجایی که خیلی مهربونه و لابد مسیحی و مسلمون براش فرقی نداره  برای من این هدیه خارق العاده رو آورد و من دیشب یهویی دیدم دستهای نامرئی واسم روی میز آشپزخونه این چکمه های نجات بخش رو گذاشتن . آاااااااااااخ نمیدونین چه حالیم الآن !!!!

   

بالاخره ما هم " پت " دار شدیم .

    

     سلام . وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم یه روز که میخواستم برگردم خونه ،توی سرپایینی کوچۀ مدرسه ، یه توپ کوچولوی حنایی دیدم که به سرعت داشت قل میخورد و از شیب کوچه پایین میرفت . دنبالش دویدم و اونو که سایز یه توپ تنیس بود از زمین برداشتم که ببینم چیه . یهویی دیدم دست و پا درآورد و با پنجولهای کوچولوش به بلوزم آویزون شد !! فهمیدم یه بچه گربۀ حنایی بوده .

    خلاصه گفتن نداره که دیگه دلم نیومد از خودم جداش کنم  تا وقتی که یه سال بعدش توی یه دعوای بین گربه ها بی نوا زخمی شد و  به قول بچه ها رفت پیش خدا . این که چطور مادر طفلکی من به خاطر دل دخترش حاضر شد بار نگهداری از یه حیوون رو بکشه و این که چه کارهایی براش میکرد خودش مثنوی هفتاد منه .

     مادر نازنین من  با قصابی محل قرار گذاشت که هر هفته یه جگر سفید براش کنار بذاره . این جگر سفید شسته و پاک و پخته میشد و بعدش به اندازه دهن ریز این بچه گربه خرد میشد تا من از اینکه گربه ام شادمانه ، شادمان بشم . اگر چه که خودم هیچ کاری برای نگهداری این گربه نمیکردم ولی گربۀ من با تلاش مادرم بزرگ میشد و زندگی شاهانه ای داشت . 

     اسمش رو بامبی گذاشتم . نمیدونم چرا منو یاد کارتون بامبی والت دیزنی مینداخت . خدای شیطنت و دلبری بود .  هر وقت که گم میشد میدونستیم کجا پیداش کنیم . توی کمد بابام ، درست وسط لباسهای زمستونی پشمی اش !! 

    بامبی توی خونۀ ما خوش بود ولی سی سال پیش که  این امکانات و قرو فر های امروزی برای نگهداری حیوانات وجود نداشت . واکسن و دامپزشک ماهیانه و ... ای بابا سوئیس که نبود ایران گل وبلبل . بسته های خاک مخصوص و غذای کارخونه ای آماده و لوازم مدرن شیک و .... طفلک مادرم . 

     نگهداری یه حیوون خیلی امکانات میخواد که صاحبخونه از زندگی سیر نشه . امکانات که نبود هیچی تازه منم خیال میکردم که میتونم مدام ببرمش بیرون و باهاش به دخترهای همسایه پز بدم . اینجا فهمیدیم که اگه میخوایم گربه مون سر دو سه سال نره دنبال بامبی باید توی خونه بمونه و بیرون نره . میگن گربه هایی که خونه نشین هستن سیزده چهارده سال عمر میکنن ولی عمر گربه ای که در خونه به روش باز باشه به دو سه سال نمیکشه .  خلاصه کنم که خیلی زود این حیوونکی رفت و دل سیزده سالۀ منو هم با خودش برد .

     سالها بدون حیوون خونگی گذشت تا پونزده شونزده سال پیش که یه روز از جلوی شهروند میدون آرژانتین یه بچه لاکپشت خریدم و برای بچه هام آوردم خونه . هیچ کس باور نمیکرد که زنده بمونه .  توی یه جعبه کبریت جا میشد . نگهداری لاکپشت توی آپارتمان کار سختیه به خصوص که آب زی باشه . یعنی عین ماهی آبشش داشته باشه و نتونه بیرون از آب تنفس کنه . ما یه آکواریوم داشتیم با یه عالمه ماهی تزئینی . لاکپشت ریزه رو هم که از نوع پوزه دار بود  انداختیم توی آکواریوم .

     تا مدتی مشکلی وجود نداشت و لاکپشت کوچولوی ما هم کنار ماهی ها بزرگ میشد . تا اینکه دیدیم ماهی ها انگار مدام دارن کمتر میشن !! یکی ، دو تا  ، سه تا و ..... نمیفهمیدم ماهی ها کجا میرن . آکواریوم بزرگ بود و پر از اشیاء تزئینی و هی خیال میکردم لابد لابلای این لوازم پنهان شدن و خلاصه خیال بد نمیکردم . تا اینکه یه روز یه ماهی نصفه ! دیدم . تازه دوزاری کج من افتاد که ای دل غافل جناب لاکی در حال میل نمودن ماهی ها هستن . به خدا اصلاً بهش نمیومد انقده زبل باشه که ماهی های سریع و فرز کوچولو رو بتونه بگیره .

     خلاصه سریعاً یه جلسه استراتژیک خانگی تشکیل دادیم و مسئله رو مطرح کردیم که لاکی یا ماهی ها ؟ بعد از دقایق طولانی  به این نتیجه رسیدیم که بعله جناب لاکی که تا آخرین روز هم نفهیمیدم آقا تشریف دارن یا خانم بیشتر عزیزن و ماهی ها به درک . اینطوری شد که ایشون تقریبا دوازده سال توی همون آکواریوم بزرگ شدن و بزرگ شدن تا به سایز یه بشقاب رسیدن . دیگه روزی یه نخود گوشت براش کم بود و باید ده پونزده تا کله گنجشکی فندقی درست میکردم که سیر بشه .

     عادت داشت که اگه از چیزی ناراحت بود زود شن ها و سنگ ریزه های کف آکواریوم رو کنار بزنه و زیرشون استتار کنه . فقط نوک دماغ خرطوم مانندش بیرون میموند که با زحمت پیداش میکردیم و معمولاً چند ساعتی طول میکشید که دوباره تصمیم بگیره بیرون بیاد . به دیدن ماها دور و بر آکواریوم عادت کرده بود و با حرکت دستهای ماها روی شیشه بازی میکرد . یه روز کارگری که داشت خونه رو تمیز میکرد رفت سراغ آکواریوم . من مثل همه صاحبخونه ها کارگرم رو زیر نظر داشتم که ببینم از کارش راضی هستم یا نه ، دیدم بیش از حد برای تمیز کردن شیشه آکواریوم وقت تلف میکنه . گفتم فلانی پاشو دیگه ولش کن تمیز شد . برو سراغ یه کار دیگه . گفت خانوم بیا ببین این لاک پشته چکار میکنه . دیدم با حرکت کهنه روی شیشه اونم درست حرکت دست رو دنبال میکنه و دایره میزنه و برمیگرده .

    به نظرم که ابعاد بدن ماها و شکل کلی صورتمون رو میشناخت . چون فقط با دیدن ماها و کارگر آشنای خونه فرار نمیکرد . هر بار که مهمون داشتم از اول مهمونی میرفت زیر شنها تا آخر در نمیومد . انگار از سایه های غریبه میترسید .

     قبل از مهاجرت دیدم هیچ کس حاضر نیست نگهش داره . چون گوشت خوار بود کسی نمیخواست ماهی هاش رو به خطر بندازه . مادرم به خاطر نوه های دیگه اش نگران بود و برادرهام به خاطر بچه هاشون . خانواده شوهرم اصلاً اهل حیوان خانگی داشتن نبودن و خلاصه این بینوای بی پناه رو هیچ کس دوست نداشت . من یک هفته تمام گشتم تا یه نمایشگاه و فروشگاه ماهی حاضر شد لاکی رو از ما تحویل بگیره . بماند که روز تحویلش دخترها یک سره غصه داشتن و کوچیکه رسماً گریه میکرد . از شما چه پنهون خودم هم ناراحت بودم . من و شوهرم با یه آژانس لاکی رو با آکواریوم خودش بردیم اونجا و به مسئولین نمایشگاه دادیم . من مدام یادم میومد که فلان یا بهمان نکته رو نگفتم . هی برمیگشتم که به آقاهه بگم ببینین بهش پوست مرغ ندین ها دوست نداره . یا اینکه با خوردن کالباس حالش بد میشه ها و خلاصه ..... دلم خیلی براش میسوخت که حالا لابد چند روز از زیر سنگها در نمیاد تا یواش یواش به این آدمهای جدید عادت کنه و آیا اون دل ریزۀ فندقی اش واسه بچه ها تنگ میشه یا نه و .....

     داشتن حیوون خانگی سختی ها و مسائل خاصی داره که تا کسی نداشته باشه متوجه نمیشه . یه مسئولیته . آدمی که از بیرون به قضیه نگاه میکنه ممکنه از احساس تعهد و مسئولیت صاحب حیوون متعجب بشه و حتی توی دلش مسخره اش کنه . ولی به محض اینکه خودش به این تجربه برسه میبینه که طرف محق بوده .

     بعد از لاکی حوصلۀ هیچ حیوونی رو نداشتم . لاکی توی آب بود و هیچ جای خونه رو کثیف و نامرتب نمیکرد . کار خاصی از من نمیبرد . سالی یکی دو بار آکواریوم رو میشستیم و خلاص . سر و صدا هم نداشت . دکتر هم هرگز نبردیمش . هزینه ای غیر از یه چکه گوشتی که هر روز میخورد گردن ما نمیذاشت . یعنی در یک کلام بودنش هیچ ضرری به ما نمیزد .

     تصور اینکه بخوام موهای گربه یا شاهکارهای سگ رو از روی فرش جمع کنم تنم رو میلرزوند و همیشه خیال میکردم امکان نداره که من هیچ حیونی غیر از آب زی ها بیارم توی خونه . همیشه با بچه ها جنگیدم که من گربه و سگ توی خونه راه نمیدم . تا اینکه .....

     یه ماه پیش دختر کوچیکه از مدرسه اومد و با احتیاط و ملاحظۀ فراوون گفت که خانواده دوستش که چند تا گربۀ بزرگ دارن تصمیم دارن بچه گربه های کوچیکشون رو ببخشن . گفت که عکسهاشون رو دیده و خیلی خوشگلن و هیچ سختی ندارن و هیچ هزینه ای تحمیل نمیکنن و ....... خاطرات برام زنده شد . خودم ، شیب کوچۀ مدرسه ، یه توپ پشمالوی حنایی و  دل هراسونم وقتی که میخواستم ازلای کاپشن  درش بیارم و به مامانم نشونش بدم .... نتونستم نه بگم .  

     به دخترم گفتم باشه ولی شرط داره . اولاً توی اینترنت بگرد و ببین شرایط نگهداری گربه چیه ؟ چه مخارج و چه کارهایی لازم داره ؟ هزینه مسائل پزشکی اش و لوازمش رو دربیار و لیست کن . تمام کارها و مسئولیتهایی که قراره برامون به بار بیاره جدول کن و خلاصه یه بررسی کامل بکن و به من بگو . دو شب تمام نشست پای گوگل و یه عالمه مطلب جمع کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که میشه به سبک نه سیخ بسوزه و نه کباب ماجرا رو برگزار کنه . یعنی هم به گربه کوچولو خوش بگذره و هم به خودشون و مسئولیتهاش از قبیل غذا دادن و حمام کردن و تعویض خاک و ناخن گرفتن و ..... خیلی زیاد نیست که ترسناک باشه .

     باز هم گفتم ما یکی دوهفته امتحانی میاریم و نگه میداریم . باید مطمئن بشم که نه مبل رو پاره میکنه و نه ریشهای فرش رو میکنه . باید ببینیم بو نمیده یا مو نمیریزه یا ...

    ایشون یه ماه پیش بعد همه این حرفها با سلام و صلوات وارد خونه شدن . قبل از اومدن در خونه ی قبلی اسمش لونا بوده ولی ما دیدیم این اسم  به دلمون نمیشینه و تبدیلش کردیم به اسم با مسما تر " پیشو " . هرچی تلاش کردم نتونستم عکسش رو بذارم . یه چیزی توی این مایه هاست . یه توپ کوچولوی پشمالوی سیاه مجسم کنین که یه رگه هایی از کرم و نارنجی توش دویده و زیر گلوش هم قد یه کف دست کرمه. اینها هیچکدوم عکسهای پیشوی ما نیست  فقط شبیه اینهاست . هر وقت تونستم عکس شخصی از فایلهام منتقل کنم عکس خود پیشو رو میذارم .

                        

    اگه از دیوار صدا دربیاد از این بیچاره هم درمیاد . خیلی ساکت و آرومه . بیشتر طول روز داره چرت میزنه . معمولاً هم روی صندلی آشپزخونه میخوابه که بهش احساس نزدیکی به ماها رو میده . وقتی بچه ها باشن میره روی تخت اونها و کنارشون میشینه .

    روزهای اول گاهی شیطنت میکرد و مثلاً میخواست برگهای آویزون گلدونها رو گاز بگیره یا بیاد روی میز غذا  ولی با روش های مختلفی که به کار بردیم بالاخره معنی نهی کننده کلمۀ " نه " رو یاد گرفت . به نظرم که انگشت اشارۀ من هم براش ترسناکه . چون همیشه با کلمۀ نه و داد همراه بوده شرطی شده که هر بار انگشتم رو تکان میدم لابد عصبانی هستم .

    بچه ها همون هفته اول بردنش دامپزشکی و یه دکتر مهربون اسلوانیایی به نام لوئیز کداوک معاینه اش کرد و گفت خیلی سالم و سرحاله و هیچ مشکلی نداره . نه بیماری و نه کنه ، هیچ چیزی نداشت که من بهانه کنم و پسش بدم .  ازش آزمایش خون گرفتن و گفتن کاملاً آماده است که خون ماها رو توی شیشه کنه . شوخی کردم بی نوا خیلی آرومه . واکسنهاش رو زدن و چکاپ از سر تا پا و تمام . برگشتن خونه و ایشون رسماً عضو پنجم کوچولوی خونه شدن .

به عکس اولی شبیه تره

    این آدرس کلینیکیه که بچه ها پیشو رو بردن . مکانش خوبه ، پارکینگ داره  و توی تکامسه خطوط 1A و  1C بهش میخوره . هزینه های حیوانات خونگی متاسفانه هیچ لاین دولتی نداره ولی خیلی بالا نیست . مگه اینکه حیوون کار خاصی از نظر جراحی یا دندانپزشکی بخواد . یعنی تا اینجا که ما هنوز سنکوپ نکردیم .

722  Tecumseh Rd. East

N8W 2S2

5192569200

   از اینجا هم میتونین لوازم براش بخرین . این فروشگاه از ماهی بگیرین تا فیل ( نه بابا دیگه ) همه لوازم حیوونهای خونگی رو داره . مسئول فروش هم دوره دیده که شما رو راهنمایی کنه .

www.petvalu.com

300 Tecumseh Rd. East

    میتونین به سوپر استور محبوب من هم سر بزنین و از محصولات no name که مدام واستون تبلیغش رو مینویسم برای حیوونتون بخرین . قیمتها تقریباْ نصف فروشگاههای دیگه است .  کاسکو هم مثل همیشه هر چیزی رو به صورت کلی داره . البته هنوز نرفتیم کاسکو چیزی بخریم چون این کوچولو تازه وارد جمع ما شده و مطمئن نیستیم که چه غذایی دوست داره یا چه خاکی واسه اون کار محترمش بهتره . اینه که چیزی به صورت کلی فعلاْ براش نمیخریم تا عاداتش دستمون بیاد . البته الآن که فکر میکنم به نظرم میاد که فقط دونه برای پرنده توی کاسکو دیدم و انگار چیز دیگری نداره ولی مطمئن نیستم . اطلاعات در باره کاسکو باشه وقتی رفتم و چک کردم .

    روزها که از کالج برمیگردم یه احساس بامزه ای دارم از اینکه اگه شوهرم و بچه ها خونه نیستن این کوچولو هست که بیاد پشت در و منتظر بشینه تا درو باز کنم و باهام چاق سلامتی کنه . تازه دارم حس میکنم که این ملت با این " پت " های خونگی شون چرا انقدر خوشن .

   

189/ چرا گاهی ما زنها دم در میاریم ؟


     سلام . چندی پیش با دوست مهاجری  صحبت میکردم که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود . اصلاْ نمیخوام بحث خانوادگی اونها رو باز کنم . به من ربطی نداره که توی زندگیشون چی میگذره اگر چه که دلم خیلی برای بچه هاشون میسوزه . ولی موردی در ذهنم جرقه زد که بهتر دیدم مطرح کنم .

      ( از اینجا به بعدش  ورود آقای شوهر ممنوع . پررو میشه والله ) . من عاشق شوهرم هستم و هرگز احساس نمیکنم که توی زندگی با این مرد حسرتی به دلم مونده باشه . هر موقع ، هر کاری دلم خواسته انجام دادم . اگه دلم خواسته کار کردم . دلم خواسته درس خوندم . دلم خواسته سفر رفتم و  ...... همیشه از نعمت کمک کردنش بهره مند بودم  و در تمام سالهای زندگی مشترک  تنهایی و عدم حمایت رو حس نکردم . خلاصه هرگز " نه " نشنیدم . بنابراین من گله ای از زندگی ام ندارم . ولی با دیدن زنانی که در حسرت یک لحظه نفس موندن ، نفس خودم بند میاد . همیشه آرزو میکنم که خدا مردانی از جنس شوهرم به دخترانمون بده که درک درستی از کلمه " حق " داشته باشن . بگذریم و برگردیم سر ماجرای دوستم . اینها رو گفتم که نگین دل خودش پره لابد .

    دوستم میگفت که  از وقتی اومدن کانادا مشکلاتشون بیشتر شده و شوهرش میگفت چون از وقتی اومدیم  " تو دم درآوردی  " . این یه جمله کلیدیه که من از دهن خیلی ها شنیدم . به خصوص از عالیجنابان جنس مذکر . اوائل نمیتونستم بفهمم که درد اصلی کجاست . خیال میکردم که مسائل مالی و اقتصادی اجتناب ناپذیر مهاجرت گریبانگیر زندگی شون میشه و اصطکاک ایجاد میکنه . ولی بعد مدتی متوجه شدم که نه ، گره واقعی چیز دیگریه .

   با یک عذر خواهی بزرگ از تمام آقایان نازنین منجمله مردان زندگی من : پدر نازنینم ، برادرهای گلم و شوهر عزیز دلم  و با تاکید اینکه " من تعمیم نمیدم " ، توی ایران در فرهنگ جالب و جذاب کشور گل و بلبل ما ، معمولاْ ، دقت کنین که نمیگم همیشه ، معمولاْ  مردها حق وتو دارن . یعنی اینکه  حرف آخر رو اونها میزنن . زنان این مردها در تصمیم گیریها  اصلاْ دارای عقل و تفکر به حساب نمیان که ازشون سوالی بشه . در برنامه ریزیها وجود ندارن .  در حد یکی از لوازم مصرفی خونه تنزل مقام دائمی دارن ولی عادت دارن . سرشون داد میزنن ولی عادت دارن ، همیشه نفر آخرن ولی عادت دارن ، دیده نمیشن ولی عادت دارن ، دائم سرزنش میشنون ولی عادت دارن . دائم مقایسه میشن و نمره های بد کارنامه شون میره روی بیلبورد ولی عادت دارن .  عادت دارن که از حق خودشون بگذرن و به شوهر برسن . این تصویر برای همه اونها آشناست که نیمه شب بیدار بشن که یه بالش اضافه به شوهر بدن یا از سی متری احضار بشن که کنترل تلویزیون رو که دومتری دست آقاست تقدیم کنن یا مثلا ْ سینه مرغ رو برای عالیجناب شوهر بذارن و خودشون بال بخورن . یا این تصویر که اول سفره ، سر گل قابلمه برنج رو برای شوهر بکشن .  دروغ میگم ؟

        اکثریت جامعه اینطورین . مرد ساعت چهار و پنج عصر میاد خونه و پاش رو دراز میکنه و سرویس تحویل میگیره ولی زن تمام ۲۴ ساعت داره میدوه که به تمام مشاغل خانه داری و مادری و همسری و شاید فرزندی و عروسی و کارمندی خودش برسه . شغل زن تمامی نداره . زن یه کارمند تمام وقته که استخدام شده برای انجام " تمام " امور محوله . کارمندی که مرخصی  هم نداره تازه اگه کمی فقط کمی کوتاهی کنه سرزنش و  تنبیه  و حتی شاید اخراج هم بشه . این مدل زنها هرگز به خودشون اجازه استراحت نمیدن . عادت ندارن از دردهاشون ناله کنن . نمیتونن از خواسته هاشون حرف بزنن . در بدترین شرایط هم که باشن اگه شوهر بیاد و سرویس کامل نباشه بار نکوهش رو تحمل میکنن  . یعنی در یک کلام به معنای عمیق کلمه " نامرئی " هستن تا وقتی که در مورد یکی از وظایف شغلی کوتاهی کنن . فلسفه وجودی این مدل زنهای نامرئی در کارشون نهفته است و از دید شوهر وجود خارجی ندارن و  فقط در صورت کوتاهی در کار " دیده " میشن تا پای میز محاکمه بایستن .

     این رفتارها نمودش فقط در رابطه زن و شوهری نیست . من بین خواهر و برادرها یا حتی در مردان و زنان غریبه خیابونها هم این رفتارها رو دیدم . چقدر پیش اومده که زنی توی پیاده رو داره حرکت میکنه ، از روبه رو مردی میاد ، اگه درست در مسیر قبلی حرکت کنن ممکنه تصادف کنن . امکان نداره که مرد راهش رو تغییر بده و این زنه که باید کنار بره و به مرد راه بده چون اون مالک مطلق همه چیز منجمله مسیر عابر پیاده است و زن اصلاْ اشتباهی اومده اونجا و " دیده " نمیشه  . البته بگذریم از مردان بیماری که در این یک لحظه تصادف هم دنبال چیز دیگری هستن که بازش نکنیم  بهتره چون این موضوع  خودش هزار وبلاگ پر درد میطلبه و از دست من بر نمیاد .

     چقدر ما زنها از دست بعضی از این جنابان غریبه توی رانندگی حرص خوردیم ؟ خود من دلم معدن درده از این یه مورد . میدونم با گفتن این جمله حمله آقایون شروع میشه ولی میگم : ما زنها بهتر رانندگی میکنیم . چون مثل شماها  خود خواه نیستیم . چون قوانین برامون مهمه نه چون از پلیس و جریمه میترسیم . چون خیابون رو با ملک خدائی خودمون اشتباه نگرفتیم و مطمئنیم که توی پیست رالی نیستیم و ...... میشه این رشته رو تا ابد ادامه داد ولی در عمل ما توهین میبینیم و دلمون هم برای خودمون و هم برای پست شدن تدریجی  بخشی از جامعه مذکران میسوزه و نمیتونیم حرفی بزنیم چون عادت کردیم که ساکت باشیم .

     اینها رو گفتم که برسم به این نکته : این فرهنگ غالب مملکت ماست . اگه شوهری مثل شوهر من اخلاقش متفاوت باشه مقام تاج سری پیدا میکنه و اسمش میره توی رکوردهای گینس .

      دوباره به خطوط بالا مراجعه کنین تا متوجه منظورم بشین . من از شوهرم " تعریف " کردم . یعنی به عنوان یک انسان خارق العاده متفاوت ازش یاد کردم . اصلاْ نمیتونم فکر کنم که این حق من و ماست و وظیفه اونه و گفتن و تعریف کردن لزومی نداره . مگه من نوعی که بیست و اندی سال یک سره کار کردم به عنوان موجودی متفاوت نام گرفتم که به ایشون مدال بدم ؟ مگه کارهای خوب و مفید من دیده شده ؟ مگه صبوری ها و فداکاری ها و تلاش من به حساب اومده ؟ اصلاْ " دیده " شدم ؟  ولی به شوهرم مدال میدم چون با دیگران " فرق " داره . چون منو " دیده " . چون من جزو معدود زنان مرئی این روزگار هستم . چون مشابهش کمه . و این درد اصلی ماجراست . گرفتین چی میخوام بگم ؟ یعنی برای چیزی که متفاوت نیست  و حق توست مدال صادر کنی اونم با شادمانی چون نمونه اش کمیابه و تو خیلی خوش شانسی که داری . " دیدن " شاهکار نیست . وظیفه مرده  و حق زن . 

     این نکته رو حتماْ شنیدین ، یکی از مفاهیم ماتریالیسم دیالکتیک که نسل من توی دبیرستان میخوندن  : در مورد چیزی که اصلاْ اطلاعی نداری ، سوالی هم برات پیش نمیاد . وقتی خبر نداری  که کشوری به نام کانادا وجود داره در مورد نام پایتختش هم سوالی نداری . 

    وقتی نمیدونی که حقی هم در این دنیا داری دنبال چگونگی به دست آوردنش نیستی . این اصل ماجراست . یعنی زنانی که پاشون رو میذارن اینطرف مرز و یهو با ماجراهایی روبه رو میشن که خواب و خیال به نظر میاد . مثلاْ دختر من روزی از غذایی که برای نهار برده بود به دوستهاش تعارف کرد . لوبیا پلو بود . گفتن خوشمزه است و ازش آدرس فروشنده رو پرسیدن . گفت مادرم درست کرده . تعجبشون دختر منو بهت زده کرد . به خصوص وقتی که حرف به اینجا رسید که مادرم بیشتر از بیست ساله که پیوسته و بی آنتراکت صبحانه و نهار و شام ما رو آماده میکنه و اصولاْ همه زنهای ایرانی این کارو میکنن . 

    من به شخصه از اینکه همیشه آشپزی میکنم ناراحت نیستم . این توی خون ماست اگر چه که سخت باشه و اگر چه که برعکس شغل آقایان محترم  ، شغل من به عنوان یک زن ایرانی بدون حقوق و مواجب و مرخصی و استعلاجی و پاداش و ..... باشه .  به هر حال خودم که میخوام بخورم ، حالا دو تا سیب زمینی اضافه تر . ولی من هم به اندازه همون بچه ها تعجب کردم وقتی فهمیدم که مادرهاشون آشپزی نمیکنن . اگه دخترم بره مهمونی خونه دوستان این مدلی ، خیلی شیک و ژیگول بهش میگن برو خودت هر چی از یخچال میخوای بردار و بخور !!! یه بچه ایرانی بره سر یخچال مردم و ..... ؟  یاد گرفتم که اگر بچه من میخواد بره مهمونی اول سیرش کنم چون ممکنه غذا گیرش نیاد . 

     همینجا به موضوعی اشاره کنم تا تظاهرات راه نیفتاده : اینکه مردها کار میکنن و حقوق و دستمزد زحمتشون رو میگیرن . کجا اعتراض یک زن شروع میشه ؟ حالا میخواد اعتراض کلامی باشه یا رفتاری یا حتی نهانی یعنی توی دلش و خفه خون ، کجا ؟ اونجا که میبینه در مقابل تمام زحماتی که میکشه حقوق و مزایا و استعلاجی که هیچ ، حتی تشکر تبدیل به توسری یا بدتر ، ضرب و شتم شده . 

    خوب زنی از تبار این  زنان نامرئی مظلوم بیاد کانادا و اینجا احترام به زن رو ببینه . چه انتظاری دارین ؟ یک بار ، دو بار ، بالاخره یه روزی یه اعتراض کوچولویی میکنه و از اینجاست که مشکلات شروع میشه . مرد عادت داره که توی مملکت خودش در مقابل اعتراض همسر همیشه نامرئی یه اخمی بکنه و دری رو به هم بکوبه و دادی بزنه و ماستها کیسه بشه  . ولی اینجا کافیه که یه همسایه صدای داد مرد و احیاناْ جیغ زن رو بشنوه و زنگ بزنه به ۹۱۱ . یا اینکه مرد یه سیلی به دخترش میزنه و فرداش دختره توی مدرسه با صورت کبود میشه انگشت نشان و دوباره ۹۱۱  . یا اینکه بچه مهد کودکی به معلمش میگه که بابام به مامانم گفته میکشمت اگه بازم رو حرف من حرف بزنی و بعله تلفن به ۹۱۱ و ..... یا بریم توی خیابون : مردی جرات داره که در رانندگی مزاحم زنی بشه ؟ بابا ۹۱۱ . مردی میتونه توی پیاده رو زنی رو آزار بده ؟ ۹۱۱ . کسی متلک بگه ؟ حتی سوت بزنه ؟ الهی شکر ۹۱۱ ........ من تقریباْ سه ساله که اینجام . هرگز نه خودم و نه دخترهام از " هیچ " کس مزاحمتی ندیدیم .  چرا ؟ چون عادت دارن . چون فرهنگشون احترام متقابله و یاد گرفتن که هر کسی سزاوار احترامه حتی موجودات نامرئی مثل زنان و اگه کسی با این فرهنگ آشنایی و رفاقت نداره دیگه نباید از اینکه انقدر مورد علاقه ماشین ۹۱۱ شده تعجب کنه  و این مشکلیه که گاهی بعضی از مردان رو  ناراحت میکنه .   حتی پناهگاههای متعدد برای زنان صدمه خورده تاسیس شده و پلیس همیشه در صحنه (  از این عبارت دلم میگیره ) کاملاْ مراقب همه رفتارهای اینچنینی بعضی از مردان هست .

      لطفاْ دقت کنین که گفتم بعضی از مردان . میبینین ؟ همین هشدار دائمی من هم ناشی از این عادته که نگرانم مبادا به مردان اطرافم بربخوره و ... . اگر همین حرفها رو در مورد زنها مینوشتم انقدر هشدار نمیدادم .

      یعنی میخوام بگم تمام هارت و پورتهای مردانه این مدل آقایون که توی ایران ابهت اونها بود و زنها هم بهش  عادت داشتن اینجا به ۹۱۱ ختم میشه و  این زنها میشن مشکل ساز  و دارای " دم  " .

     بماند که این شوهر دوستم هم الهی شکر از حق  و  حقوق کانادائیش خوب استفاده میکنه و مثلاْ برای بوسیدن زنان غریبه در مهمانی ها با کله میدوه چون " اینجا رسمه " . لطفاْ خودتون تا آخر ماجرا رو بخونین .

    اینطور آقایون میگن که زنها وقتی میان کانادا " دم در میارن " .  مرسی لطف دارین . اگه شما لطفاْ اون اخلاق " دم ساز " تون رو جمع کنین  ، زنها قابلیت دم درآوردن رو از دست میدن  .  

 

      اینها عادت کردن که عیبشون رو به طبیعتشون نسبت بدن و از زیر بار اتهام فرار کنن . ایران که بودن به راحتی به خاطر حمایت فرهنگ غالب جامعه پیروز میشدن . مثلاْ ماجرای اون دانشجویی که در آسانسور مزاحم زنی آمریکایی شده بود و به اون خانم دست زده بود که یادتونه . ایشون خیال کرد اینجا هم ایرانه و عیب رو به نوع لباس خانم نسبت داد و از طبیعت " مردانه " خودش دفاع کرد . جناب قاضی هم با دو تا تو سری روانه زندانش کرد که یاد بگیره هم چشمهاش رو درویش کنه و هم دستهاش رو چون اینجا زنها به جای اینکه طبق عادت خفه خون بگیرن و با غصه از زن به دنیا اومدنشون صبوری کنن و به قول مردم کاری نکنن که بشنون " کرم از خود درخته "  که چقدر من و ما از این عبارت دلخونیم ، بلکه به راحتی  " دم درمیارن "  و به پلیس شکایت میکنن و دودمان یارو رو به باد میدن .

     در قوانین کانادا به قانون جالبی برخوردم . اینکه اگر زنی احساس کنه که شوهرش تهدیدی برای زندگی اونه میتونه در دفاع از خودش  حتی بهش شلیک کنه . دقت کنین : فقط با احساس تهدید این حق رو داره . نه اینکه شوهرش حمله کرده باشه یا اسلحه ای به طرفش گرفته باشه یا .... بلکه زن فقط به نظرش بیاد که اّهان همین الآنه که بره و چاقو رو برداره . در این حالت زن در دفاع از خودش حق داره هر کاری که به نظرش میاد انجام بده . فیلم Provoked رو دیدین ؟  این فیلم  بر اساس همین ماجراست . یعنی زنی که به شدت در ترس و اضطراب از کشته شدن به دست شوهرش به سر میبرده و در نهایت به خاطر همین واهمه و تهدیدهای شوهرش اون رو کشته . قانون انگلستان به دلیل اینکه خود شوهر با رفتارهای خشن و تهدیدهای متعدد باعث این وحشت و اضطراب شده ، این زن رو تبرئه کرد . خوب اسم این حق  از دید مردان خشنی که عادت دارن زنهاشون رو به قصد کشت بزنن و بترسونن دیگه حق زن نیست بلکه " دم درآوردن " زنه .  

Provoked: A True Story (2006)

     همین مسائل باعث پروسه " دم سازی " خانمها میشه . یعنی اینکه یاد میگیرن که از سایه در بیان و مرئی باشن . یعنی اینکه صداشون از گلوشون بیرون بیاد . چه در حد اعتراض به آوردن یک جوراب و چه در حد شلیک به شوهر وحشی و خشن .

       راستی یه صفحه خوب پیدا کردم برای مردانی که خدای ناکرده گرفتار زنان " دم دار " شدن و به مشکل رفاقت دائمی با ۹۱۱ مبتلا شدن کمک میکنه که با کمک مشاورین مجرب از شر دم خانم به علاوه محبت دائمی ماشین ۹۱۱ خلاص بشن . آمین

    اگه بدبختانه در اطرافتون کسانی از این دست دارین شاید بتونین با این آدرس  بهشون کمک کنین .

        http://www.familyservicetoronto.org/programs/vaw/ifihadknown/farsi_men_final.pdf

                                                                      

I'm feeling good

 

     سلام . الآن نشستم دارم اجراهای مختلف I'm feeling good رو گوش میدم و لذت میبرم . خواستم شماها هم با من در این احساس شریک بشین .

http://en.wikipedia.org/wiki/Feeling_Good

     من به ترتیب  این اجراها رو دوست دارم  :

     اولاْ بگم که طفلک Cy Grant از ذهن ها خارج شد بسکه آدمهای مختلف اومدن ترانه اش رو خوندن . من اصلاْ نمیدونستم که خواننده اصلی اش اون بوده . ولی حالا که دنبالش گشتم متوجه شدم که چندان هم دلم رو نمیگیره . به نظرم انگار یه کشیش اجراش کرده . درست مثل یه خطابه میخونه .

++++++++++++++++++++++++++

    ۱- Rebecca Ferguson . به نظر من ربکا  زیباتر از همه اجرا کرد . یه نرمی و لطافت خاصی در اجراهای این خواننده هست که با سلیقه من میخونه  و  ورژن خاص خودشو از این ترانه ارائه داد که من دوست داشتم . صدا و اجراش یک کمی شبیه ورژن شارا بود ولی تفاوتهایی داشت که باعث شد به نام خودش ثبت بشه .

 .http://www.youtube.com/watch?v=Z1XGmk9pmP8&feature=related

+++++++++++++++++++++++++++++++

    ۲- Micheal Buble که اجراش الآن معروفترین شده و خدائیش هم خیلی قشنگ خونده  . خیلی ها خیال میکنن این آهنگ مال خودشه  . باید هم چون کانادائیه طرف اونو یگیرم ولی خوب به نظرم که اجرای ربکا فرگوسن رو بیشتر دوست دارم .

http://www.youtube.com/watch?v=yYe6tmrFxbw&feature=related

+++++++++++++++++++++++++

     ۳- Nina Simone طوری با احساس اجراش کرد که منو یاد " قطار زیرزمینی " ویندزور انداخت . ناخود آگاه به نظرم میومد که داره از زبون یکی از اون برده ها میخونه و به کانادا رسیده و ..... به معنی آهنگ دقت کردین ؟ ملودی آهنگ خیلی غمناکه که لازمه سبک جازه ،  ولی شعرش امیدبخش و شاده .

http://www.youtube.com/watch?v=h8tuTSi6Sck&NR=1

++++++++++++++++++++++++

     ۴ - اجرای ربکا فرگوسن شبیه این بود . اینو Shara Worden خونده . اگر چه که بازم فرگوسن رو ترجیح میدم ولی اینم حق  جاز  رو خوب ادا کرده .

http://www.youtube.com/watch?v=KW3fvC_eo8U

++++++++++++++++++++++++

     ۵ - دیدن اجرای این کوچولو هم خالی از لطف نیست . اسمش Ronan Parke بود و جداْ صدای قشنگی داره .

http://www.youtube.com/watch?v=KzUl2eiKx5E

باغچه من

    سلام . بچه که بودم یه قصه خوندم به اسم تیستو سبز انگشتی . شاید هم سن و سالهای من بدونن از چه داستانی حرف میزنم . یه کتاب کوچیک خیلی قشنگ بود در مورد یه پسری به اسم تیستو که به هر چیز دست میکشید از جای لمسش گیاه سبز میشد . از اول داستان داشت فکر میکرد که دیگه چه کارهایی میتونه با این قدرت خارق العاده اش انجام بده . آخر داستان به این نتیجه رسید که بره کارخونه اسلحه سازی بابا بزرگش رو آباد !!!! کنه . رفت و به همه ماشین آلات و محصولات جنگی کارخونه دستی کشید و دنیا شد گلستان !
     همیشه به کسانی که خیلی در باغبانی استاد بودن لقب تیستو سبز انگشتی میدادم . یکی اش بابا و مامان  گل خودم که تیستو رو هم از میدون به در کردن .  همیشه هم حسرت میخوردم که کاش یه باغچه ای برای خود خود خودم داشتم .
     خونه مون توی ایران مجتمع چهار واحدیه که یه باغچه مشترک داره . دست و دلم نمیرفت که توی باغچه مشترک کار آدم حسابی انجام بدم . ولی اینجا .... من بالاخره به آرزوم رسیدم و میتونم خودمو بسنجم که تیستو هستم یا نه .
      باغچه ام یه موجود خارق العاده است . من همیشه فکر میکردم که  همه باغچه های دنیا مقدار زیادی خاک دارن و مقدار کمی گل و ریشه . ولی باغچه من یه قربیل خاک داره و شش تا کامیون ریشه بی هدف !!! ریشه ها نمیدونم از کجا به کجا میرن و همه باغچه رو برام سیم کشی کردن . ریشه های کلفتی که فقط با قیچی آهن بر میشه به جنگشون رفت .
            
 
    توی این باغچه تا جایی که چشمهای طفلکی من میبینن فقط گل و گیاه های عادی و کوتاه کاشته شده . مثلا شمشاد و رز و .... ولی ریشه هایی که باغچه رو درسته قورت دادن بهشون میاد مال درخت بائوباب باشن یا لااقل گردویی چیزی .
    اصلا نمیتونی بیلچه رو توی خاک باغچه فرو کنی و از جونت سیر نشی . انگشتهام درد گرفته انقدر که با ریشه ها جنگیدم . خلاصه اگه من بتونم از این باغچه چیزی در بیارم زنگ میزنم به گینس .
    امروز با دخترم رفتم خرید باغچه ای . از ایران با خودم بعضی بذرهای نازنین آوردم که اینجا پیدا نمیشه . مثلا شاهی یا ریحون بنفش ورژن ایرانی . یه عالمه هم اینجا خریدم . امروز هم رفتم باز هم چند تا گلدون کوچولو شمعدونی و بگونیا گرفتم . ببینم اگه این باغچه آدم حسابی شد عکسش رو براتون میذارم .
 
 
     
       

    اگه خواستین خرید باغچه ای کنین هم Home Depot ، هم  Lowe's ، هم Canadian Tire و خیلی جاهای دیگه میتونین برین . همه اینها بخشهای باغبانی دارن .
    Lowe's  درست چسبیده به سوپر استور که من دوستش دارم  . اصلا من باید از این بازار واکر کمیسیون بگیرم بسکه براشون تبلیغ میکنم .
 
                       

     هفته پیش یه سری گلدون طفلکی گذاشته بودن که انگار کسی دوستشون نداشت . خیلی کوچولو و ضعیف بودن و به همین دلیل قیمتشون خیلی پایین بود . من چند تا اطلسی و شمعدونی و ژرویرا و .... برداشتم . جناب آقای شوهر مخالف بود و میگفت خوبش رو بردار . اینها اگه خوب بودن قیمتشون پایین نبود و حتما خشک میشن . ولی من انگار دلم یه چیز دیگه میگفت . به نظرم اومد بیچاره های خدا منتظرن و دارن با امید به من نگاه میکنن . خلاصه آوردمشون خونه و از هفته پیش تا الآن چنان بهشون رسیدم که کلی جوونه و غنچه دادن و جناب آقای شوهر با شادمانی گفت بده ببرم زیر سایه بون جلوی خونه آویزونشون کنم :) گفتم باشه ولی یه هفته دیگه بیا تحویل بگیر که همه غنچه ها باز شده باشن و خوشگلتر باشن .
 
                          

     یه جورهایی انگار قضیه من و این باغچه ناموسی شده . دارم باهاش میجنگم که ببینم من قویترم یا این ریشه های بی صاحاب .
    تمام خیارها و گوجه ها و کدو حلواییها گل دادن . فلفل قلمی که دیگه نگو . زودتر از همه به بار نشست و دیروز افتتاحش کردیم  . منتظرم که تخمه هندونه هام توی کاسه سر باز کنن که بکارمشون توی باغچه .
 
                    

    یه خورده دیگه که قیافه باغچه آبرومندانه تر بشه براتون عکس میذارم .

                                                               

لطفا نپرسین چه خبر !!!

   سلام . خوبین ؟ خیلی وقته که میخوام بیام یه خورده بنویسم ولی هم راستش خیلی درگیرم و هم تنبلی میکردم . آقا تازه مریض شدم اساسی . لارنژیت یا خروسک یا نمیدونم هر هپلی دیگه ای که باعث خفه خون میشه گرفتم . یعنی یه چند روزیه که همه از شنیدن صدای نازنین من محرومن . آی دلم میسوزه براشون !

    باور کنین که تازه فهمیدم آدمهای لال چی میکشن . آدم حتی نمیتونه بگه آی دستم مونده لای در بابا !!

    فعلا که اومدم کرج پیش پدر و مادرم که چند روزی یله بدم و از سوپهای دست پخت معجزه ای مامانم نوش جان کنم و یه خورده خودمو لوس کنم .

  طبق معمول سفرهام به ایران ، هم کلی کار اداری داشتم و هم کلی دید و بازدید . کارهای اداری ام نصفی اش مونده و دید و بازدید تقریبا همه اش . ده دوازده روز دیگه هم باید برگردم . نمیدونم چه خاکی به سرم کنم . حتی نمیتونم به فک و فامیل زنگ بزنم و بگم به خدا مریضم . میترسم بیام و شما هم از من این هپلی رو تحویل بگیرین .

   خلاصه خونه نشین شدم حسابی . بگذریم .

   میخواستم بگم که بابا جان چرا از ما مهاجرها میپرسین چه خبر ؟ ما هر چی بگیم شماها یه پاتک آماده توی آستینتون دارین که استفاده کنین . بگیم اوضاع عالی ، هوا صاف و روزگار بر وفق مراد ، فوری دماغتون رو چین میندازین و میگین وااااااه چقده کانادا کانادا میکنه . بگیم فلان مشکل رو داریم و فلان مسئله پیش اومده میگین مگه مجبور بودی که  بری ؟ خوب برگرد . بگیم زندگی در جریانه و میگذره بالاخره ، میگین چه مارمولکه  ، چیو داره پنهان میکنه ؟

    یعنی جدی جدی توی این مسئله موندم که در جواب " چه خبر " چی چی باید بگم که دل نازک تر از گلتون نشکنه و جوابم رو پذیرفتنی بدونین و قال قضیه کنده بشه . 

    واااااااای به وقتی که یکی یه وکیل آشنا داشته باشه . دیگه خرو بیار و باقالی بار کن . به محض شروع تعریف از کانادا میگن داره واسه وکیله مشتری جور میکنه . عوضش به محض بدگویی و درد دل از اوضاع میگن ببین چه حسوده نمیخواد کمک کنه ما هم مهاجرت کنیم .

     به خدا اغراق نمیکنم و اهل تعمیم دادن نیستم  . اکثرا همین برخورد رو دارن . به ندرت کسی پیدا میشه که منطقی و بدون شک و تردید برخورد کنه و در هر واژه من دنبال منظور و معنی پنهان نگرده .

    خلاصه هر کی جواب این سوال منو بده دعاش میکنم به خدا . ممنون

" خانه " من کجاست ؟

 

   

     سلام . دارم میرم "خونه" . میدونین چی میگم ؟ هنوز انگار خونه برام خونه است . هنوز دلم کاملا" به این خاک و این آب و این هوا بسته نشده . هنوزم دلم میخواد سربالائی تیز کوچه رو هن و هن بکشم و برم و وقتی رسیدم اون بالا به پایین نگاه کنم و بگم اوووووووه عجب اومدی ها بانو . دلم برای بوی خاک کوچه تنگ شده . واسه صدای خش خش جاروی رفتگر شهرداری سر ساعت پنج صبح . صدای بازی بچه های همسایه توی حیاط . صدای دعوای گربه ها حتی . برای بوق ماشین ۱۱۰ سر ساعت یک نیمه شب که سر چهارراه یه خودی نشون میده و رد میشه . واسه صدای تریلی هایی که نیمه شب جون میکنن از سربالایی بالا بیان . واسه بازار میوه و تره بار شهرداری .  خلاصه دلم واسه " خونه " تنگ شده بابا .

     نمیدونم چند سال طول میکشه که من اینجا رو " خونه " بدونم . فعلا که هیچ گوشه ای از دلم خبری از این احساس نیست . ناشکری نمیکنم . اینجا هم خونه زندگی داریم و بالاخره داریم نفسی میکشیم ولی سخته بعد از چهل و اندی سال بخوای به جای دیگری بگی " خونه " . بگذریم .

     بلیط گرفته بودم راستش ولی عین بچه کوچولوها دلم میخواست که خانواده ام رو غافلگیر کنم . میترسیدم اگر زودتر توی وبلاگ بنویسم بالاخره یکی بخونه و خبردار بشن و مزه اش از بین بره .

    این بار  هم ماجرایی داشتیم با بلیط دوباره . اولش دو سه ماه پیش از آلیتالیا یه دو سره گرفتم به قیمت هزار و پونصد دلار . یه ماه پیش تقریبا رفتیم یه جایی مهمونی . آخ نگفتم براتون ؟ خیلی خوش گذشت . خودش ماجرایی بود . حیف که تعریف نکردم . همینقدر بدونین که اینجا با یه خانواده خیلی نازنین و مطبوع  ایرانی آشنا شدیم . من که گلوم هنوز پیش کوچولوی سه چهارساله شون گیره .

     خلاصه همون خانواده که در پذیرایی به سبک ایرانی سنگ تموم گذاشته بودن بنده خداها . گفتن واسه چی آنلاین خریدین ؟ آژانسها ارزونتر میدن که ! گفتیم مگه میشه ؟ همه چیز آنلاینش ارزونتره . گفتن نخیر بفرمایین ما بلیط گرفتیم هزار و صد دلار !!! باورم نمیشد . خلاصه ازشون شماره تلفن دو جا رو گرفتیم و فرداش سریع به اولی زنگ زدم .

    یه خانم مهربون ایرانی گوشی رو برداشت و بعد از توضیح ماجرا گفت : آره درسته . KLM بلیطهای ارزون داره . میخواین ؟ با عجله گفتم آره آره . انگار که میترسیدم کسی توی همین خط تلفن این بلیط رو از من بگیره . خانم پیشنهاد داد که ببین اول بلیط آلیتالیا رو کنسل کن و بعدش به من زنگ بزن . قبل از ساعت سه حتما . گفتم چشم . قطع کردم و زنگ زدم به آلیتالیا . آهان اول جون کندم که آنلاین باطلش کنم که نشد و مجبور شدم تلفن کنم .

    از همون تلفن ها که هزار ساعت صدای منشی تلفنی برات پخش میکنه که اگه میخوای با X صحبت کنی فلان شماره ، اگه میخوای با Yصحبت کنی فلان شماره و ..... به هر حال بعد از دو سه دفعه گوش دادن و اینکه هیچ شماره ای واسه کار من نداشت به اپراتور وصل شدم و بهش توضیح دادم که میخوام بلیطم رو باطل کنم . یکی از کارمندها باهام صحبت کرد و بعد از اینکه شیر فهم شدم که اولا ۲۰۰ دلار جریمه کنسل داره و ثانیا زودتر از دو هفته دیگه به پولم نمیرسم بالاخره بلیط رو باطل کرد . دیدم حتی با ۲۰۰ دلار جریمه هم باز ۲۰۰ دلار سود میکنم .

     دوباره به خانم ایرانی آژانس زنگ زدم که رفت روی پیغام گیر . پیغام گذاشتم و ساعت دو و نیم دوباره زنگ زدم . خانم برداشت و واااااای .... گفت ببخشین بلیطهای ارزونش تموم شده !!! و حالا مجبورین گرون بخرین !!!  حال منو میتونین بسنجین ؟ گفتم مگه میشه ؟ چرا ؟ گفت نمیدونیم  KLM چرا این کارو کرده بود . معلوم نیست خل شده بودن یا چی که برای چند ساعت بلیط ارزون ارائه دادن و حالا سایت رو بستن و میگن اشتباه شده . بنده خدا خودش دستپاچه تر از من بود و مدام عذرخواهی میکرد . گفت برگرد تا دیر نشده بلیط آلیتالیات رو پس بگیر . چون هنوز یه روز نشده که باطل کردی شاید بهت پس بدن .

     با حال خراب به آلیتالیا زنگ زدیم و ماجرا رو گفتیم ولی گفتن که نمیشه . گفتن اون بلیط باطل شده و باید بلیط جدید با قیمت جدید !! بخرین .

    نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که اومدیم ابرو رو برداریم ، زدیم چشمش کور شد . حالا به جای دویست دلار سود ، چهارصد دلار ضرر دادیم .

    یادم اومد که از خانم میزبان دو تا شماره گرفته بودم . با ناامیدی به دومی زنگ زدم . نمیدونم خدا دوستم داشت یا نه ؟ دومی گفت من بلیط ارزون دارم ولی همین الآن باید بگیری و باید هم قبل از شروع ژوئن بری و برگردی که به دوره گرونی نخوری .

    راستی این شماره دو تا آژانسیه که به من دادن . شاید شما هم لازم داشتین .

Farnaz: 514-842-8000 ext 296 office - QUEBEC  

Hanna : 519-601-7222 - LONDON 

     ولی من بیچاره نمیتونستم قبل از ژوئن برم . چون اسباب کشی داریم . آخ یادم نبود اینم بگم . خدایا خونه خریدیم بابا . دیگه باشه بعدا تعریف کنم . انقدر ماجرا داشتیم توی این مدت که وقت نداشتم که وقت کنم حتی !!!

    اسباب کشی ما آخر ماه می انجام میشه و من به قول آژانس باید قبل از ژوئن یعنی همون موقع اسباب کشی برم و برگردم . پس کی بار ببندم ؟

     به هر حال بلیط رو گرفتیم و در این مدت کوتاه تلاش کردم که مقدار زیادی از بارها رو ببندم و در عین حال باز هم برای یه ماه این ملت غذا درست کنم . آخه من که میرم این دخترهای بیچاره توی امتحانهای خودشون میفتن و دیگه وقت غذا پختن ندارن .

    راستی بگم که بلیطم یه نشست توی آتن داره و یکی توی آمستردام . یادتونه با اون بلیط لوفت هانزای  سه قسمتی چه بلایی سرمون اومد ؟ تا توی این یکی بلیط دیدم دو تا ایست داریم از ترسم زود به آژانس زنگ زدم و دلیلش رو پرسیدم . الهی شکر گفتن که فقط واسه بنزینه . چون ایران بهمون بنزین نمیده و مجبوریم توی اروپا دو بار بشینیم زمین . به خیر گذشت . چکار کنم ؟ بگین ترسو . به من برنمیخوره .

    شش روز مونده به رفتنم . عین بچه کوچولوها ذوق دارم . بابا دل دارم منم . دلم برای پدر و مادرم و برادرهام و اهل و عیالشون تنگ شده .

    الآن فقط به یکی از زن برادرهام گفتم دارم میام . ترسیدم نکنه از شانس من بذارن برن مسافرتی جایی . منو بگو که میخوام غافلگیرشون کنم . ساعت دوی نیمه شب برسم خونه و ببینم هیشکی نیست درو برام باز کنه . آی غافلگیر میشم !! 

     واااااااااااای خدا دارم میرم . چندی پیش رفتم در کمال شادمانی برای خانواده ام سوغاتی گرفتم . برای بچه ها زیادتر  سه تا قلب گذاشتم که دقیقا بدونین چند تا برادرزاده دارم .

    دیدین هدیه دادن چه مزه ای داره ؟ به قول بابای نازنینم آدمی که هدیه رو میخره و میبره بیشتر از اونی که میگیره ذوق داره . هدیه دادن شادی بخش تر از هدیه گرفتنه . وقتی قیافه دخملهای برادرهام رو مجسم میکنم که از دیدن هدیه ها خوشحال میشن ، خودم از شادی پس میافتم .

    خوب دیگه بدرود تا ببینم کی میتونم دوباره پست بذارم . چون نمیدونم وضعیت ایران چطوریه ؟ سایتها باز میشه یا نه ؟ اصلا بتونم وارد وبلاگم بشم یا نه ؟ خلاصه اگه ندیدمتون خداحافظ تا یه ماه دیگه .

ماجرای جناب شوهر من و غذاهای دریایی

 

     سلام . انگار چشمم خیلی شور بود !!! بچه بودم اینطوری نبودم به خدا . نمیدونم چطور شده . این بی نوا استفن هارپر که عید رو تبریک گفته بود ها ، یادتون هست که ؟ توی پست قبلی نوشتم و یه عکس فکل کراواتی هم ازش گذاشتم براتون ؟ پرچم دولت رو از دستش گرفتن هفته پیش و  میترسیدم اگه در موردش بنویسم بگین بیچاره رو چشم زدم .

    از شوخی گذشته همینه دیگه . وقتی باب دل مردم کار نکنی از کار برکنارت میکنن .  همین جا بگم که اگه نظرهای سیاسی بذارین مجبورم  مثل همیشه حذف کنم . خوب برسیم به اصل خبر :

     به نقل از بی بی سی فارسی  : حزب لیبرال کانادا  که قبلا  دولت استفن هارپر را در مورد عدم روشن سازی و شفافیت در بعضی از هزینه ها ، استیضاح کرده بود با حمایت احزاب مخالف دیگر با دادن رای عدم اعتماد باعث سقوط دولت شد . استفن هارپر با داشتن ۱۴۵ رای در مقابل ۱۵۶ رای ، شانسی نداشت .

      انتخابات پارلمانی کانادا که اوایل ماه مه برگزار میشود ، دولت جدید کانادا را مشخص میکند . 

     بي.بي. سي میگوید که  'رضا مريدي' نماينده ایرانی ليبرال مجلس ايالتي اونتاريو، سقوط این دولت را تحولي مثبت براي اقتصاد كانادا ارزيابي كرد.



     مريدي به خبرنگار بي.بي.سي فارسي در واشنگتن گفت  : محافظه كاران سرمايه گذاري زيادي در خريد تسليحات نظامي مي كنند و قصد دارند سي تا چهل ميليارد دلار خرج خريد تسليحاتي كنند. وي افزود: از سوي ديگر مي خواهند ماليات هاي شركت هاي بزرگ را به شدت كم كنند كه اين دو باعث افزايش بیش از حد كسري بودجه مي شود .

    آدرس ویکی پدیا در باره آقای مریدی اگه دوست دارین بیشتر بدونین : 

http://en.wikipedia.org/wiki/Reza_Moridi

     جالبه که بدونین چندی پیش همین آقا تونست رسمیت نوروز  و ثبتش در تقویم کانادایی و قانونی بودن تعطیلی پارسی ها در عید نوروز  رو در مجلس به کرسی بنشونه .       

                  http://www.youtube.com/watch?v=xQbCfelHSxI                                  

     اگرچه که امسال طفلی بچه های من روز اول عید هم سر کلاس بودن و جناب آقای شوهر هم بنده خدا رفت سر کار ولی خوب اگر میخواستن میتونستن به بالاسری هاشون اعلام کنن و بمونن خونه . خودشون بچه مثبتن والله . من هم روز اول عید به جای اینکه خونه مامان بزرگها باشم و با وجود موی سفیدم بازم عیدی بگیرم و خوراکی های خوشمزه بخورم و  ذوق کنم نشستم سر درس و مشق  .

       من بیچاره  یه گیلک اصیلم . دو رگه رشتی - لاهیجانی . از دو نسل قبل از من ،  ریشه مون توی تهران بوده اما هنوز خون گیلک من میگه ماهی ماهی ماهی   زندگی من بی ماهی نمیگذره ولی بعد از بیست و پنج سال هنوز نتونستم یه لقمه ماهی به شوهرم بدم . به هیچ صراطی مستقیم نیست . حتی بعد از اینکه مشکل قلبی پیدا کرد و دکتر گفت باید ماهی بخوری گفت قرصشو  میخورم و لب به خودش نمیزنم .  اگه ماهی از در بیاد تو ، این بنده خدا از پنجره میپره بیرون . باورتون میشه ؟ البته من از تلاش دست نمیکشم . خدا رو چه دیدین ؟ شاید بالاخره یه روزی پیروز شدم و  شوهرم رو با ماهی آشتی دادم .

      این مادر شوهر نازنین من هر سال عید سهم سبزی پلو ماهی من و بچه هام رو میذاره که روز اول بریم خونه اش باهم بخوریم . بنده خدا خودش هم لابد تعجب میکنه که چرا  پسرش نمیدونه ماهی چه موجود نازنینیه !!! خلاصه منم عروس یکی یه دونه و لوس میشینم تا دست پخت خوشمزه شو بخورم .

     ولی خودم و بچه هام کارت طلایی " دریایی خوری " داریم . از دید ما هر چی که توی آب باشه خوشمزه است . از کلیکا بگیر تا هشت پا . خیلی خوشحالم که اینجا به همه دریایی ها دسترسی دارم . دو سه هفته پیش از سوپر استور هشت پا گرفتم . سه تا هشت پا گذاشته بود دوازده دلار . سایز کوچولویی  اندازه انبه داشتن و یه خورده مضحک و مظلوم به نظر میومدن . خلاصه اومدم توی دلشون رو با میگو و پیاز داغ و گردو و ادویه پر کردم و درسته  پودر سوخاری زدم و سرخ کردم و آخر سر عین رولت برش دادم . معرکه شد .

     البته از چند ساعت قبل توی خونه وضعیت قرمز اعلام میکنیم و طفلی شوهرم میره توی اتاق کارش و در نمیاد تا آخر سر که ظرفها رو هم بشورم . مابین ماجرا هم مدام اعتراض میکنه که واااااااای بو همه جا پیچیده ولی خوب محبت میکنه و صبوری به خرج میده . به این میگن فداکاری در راه خانواده . هوا که خوب بشه ماهی رو میبرم بیرون ولی الآن میدونین که نظر من در باره سرما چیه ؟ 

     شبهای عید بهش مرخصی میدیم و دلمون نمیاد عیدش رو خراب کنیم . برای همین هفته قبلش خودمون رو با ماهی خفه میکنیم که یه هفته بتونیم آنتراکت بدیم . قدیمها که کارش توی دوبی بود و مدام میرفت مسافرت ، ما هم ماهی ـ پارتی راه مینداختیم . الآن دیگه نه مسافرت میره و نه به مامانش نزدیکه که بفرستمش اونجا و خلاصش کنم . اینه که مجبوره بوی ماهی رو تحمل کنه . طفلکی دلم هم میسوزه براش ولی نمیتونم این ایثار رو  حتی در راه عشق به خودم تحمیل کنم که ماهی رو از لیست غذاهام حذف کنم  .  وای یعنی بگو مرگ .

 

    موقع به به های عید جای ماها رو خالی کنین .

 

آموزش خیاطی و طراحی لباس در ویندزور

   سلام . امروز صبح ساعت ۵ بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد و نشستم پای کامپیوتر . نامه هام رو چک کردم . به اخبار روز نگاه کردم و کلی در باره اقتصاد و سیاست و ...دنیا توی دلم نظریه پردازی کردم و به جای سردمداران دنیا تصمیمات مهم و ارزشمند گرفتم و احساس خوشگل " خود سیاستمدار بینی " بهم دست داد . خلاصه تا ساعت هشت که بچه ها و  جناب آقامون بیدار بشن سرم گرم بود .

   ساعت هشت بلند شدم و رفتم سراغ قوری و کتری . یه میز خوشگل ایرانی چیدم که بوی پنیر لیقوانش مستم میکرد . شوهر نازنینم از ایران با خودش چند کیلویی پنیر مورد علاقه ام رو آورده  بود . کنار پنیر هم چند تا پر گردو و نون بربری ( همون عربیه که مزه بربری داره ) و مربای آلبالو  و چایی لاهیجان و .... بعد میگن یه خورده تپل تر نشدی ؟ آخه چرا پنیر میارین برای من بیچاره ؟

 

تا ساعت هشت و نیم دلی - دلی صبحانه چیدم و متناوب به همه غر زدم که زود باشین ، دیرتون شد . ساعت بیست دقیقه به نه بالاخره یکی شون نشست سر میز و درحالی که حالا خودش داشت غر میزد هول هول شروع کرد به هم زدن چایی . شوهرم و اون یکی هم اومدن و سه تایی سریع صبحانه خوردن و بلند شدن که بپرن تو ماشین ولی ............

   گفته بودم یه همسایه پیری داریم که لطف کرد و با محبت بسیار به صورت مجانی آشپزخونه مارو  آب پاشی کرد و " شستوندش " ؟ ( شستوندن = وادارش کنی که شسته بشه    در  پست باران خانگی ) ایشون غیر از هنر وادار کردن دیگران به شست و شو یه هنر دیگه هم دارن . اینکه چون مطمئن هستن که همه ، همیشه بیکارن ، در نتیجه هر ساعتی ، هر کجا که کسی رو گیر بیارن ، تا اسم تمام گربه های زمان بچگی یا تمام نمره هایی که در طول دوران ابتدایی گرفتن یا ماجراهای زندگی  همه خاله زاده ، عموزاده هاشون رو نگن ، طرف رو ول نمیکنن . این تعارفات خاص ایرانی یا همون هندونه تراپی خودم هم باعث میشه که نخوام بهش پشت کنم و با سرعت صد کیلومتر در ثانیه از محل خطر دور بشم . پیر و تنهاست طفلی . چکار کنم ؟

      امروز صبح که همه دیرشون شده بود و هر کس داشت تقصیر رو گردن دیگری مینداخت درو باز کردیم که بریم بیرون ولی یهویی یه نفر از طبقه بالا با صدای بلند گفت good morning و شروع کرد از پله ها پایین آمدن . اگر میتونستم از صحنه فیلم بگیرم میفهمیدین چه کمدی بامزه ای شده بود . شوهرم و دختر کوچکم که جلوی صف بودن یک ثانیه با وحشت به هم نگاه کردن و در حالی که تلاش میکردن دو نفری با کیف و کتاب و .... همزمان از در رد بشن به همدیگه گیر کردن .

     خانم  همسایه چند پله پایین تر اومده بود . من به فارسی گفتم زود باشین . فرار کنین . ولی در کوچکتر از اون بود که باهم بتونن رد بشن . دختر بزرگم پشت در آپارتمان پنهان شد که مجبور نشه سلام و علیک کنه و با چشم و ابرو هی به من اشاره میکرد که : جواب سلامشو بده دبگه !  زود باش تو رو خدا مامان ! اون دو تا بیچاره هم با ترس شاهد نزدیکتر شدن خطر بودن و هنوز در تلاش برای رد شدن از در ،  زور میزدن . هی هم به فارسی جواب دادن رو به همدیگه پاس میدادن . تو بگو ، نه تو سلام کن ، نه خودت بگو !!!  دیگه خانم رسید به دو تا پله آخری و ما هر چهار نفر  هنوز موفق به فرار نشده  بودیم . ناچاری دو تا اولی ها سلام دادن ولی انگار مار نیششون زده باشه با یک یاعلی بالاخره از در رد شدن و به طرف ماشین دویدن .

     خانم با اشتیاق به من نگاه کرد که لابد ببینه امروز درجه تحمل گوشم روی چنده . من در رو پیش کردم و فقط صورتم بیرون بود . دخترم هنوز پشت در بود و کیف به دست منتظر بود من ایشون رو رد کنم . با بی میل ترین صدایی که میتونستم سلام کردم  . خودش داشت میرفت بیرون ولی میدونستم که اگر بذارم حرف بزنه تا ظهر باید بمونم  .  از فرصت استفاده کردم و گفتم مثل اینکه عجله دارین . خوب مزاحم نمیشم و  به محض اینکه داشت میگفت بله دارم میرم بانک ، خداحافظ ، دیگه صبر نکردم و  جواب دادم و درو بستم . پشت در با نگرانی گوش واستادم و مطمئن شدم که رفت و درو بست . بعد دوباره باز کردم و با احساس گناه به دخترم گفتم برو ، تموم شد .

   خیلی احساس عذاب وجدان میکنم ولی هر بار دل به دل این خانم دادن یعنی سه چهار ساعت از کار افتادن .

     دلم هم  واقعا براش میسوزه ها . ولی چکار کنم ؟ به اندازه این بنده خدا وقت آزاد ندارم . بچه هاش بزرگ شدن و زندگی دارن  و به قدرتی خدا ماهی یک بار هم بهش سر نمیزنن که مثلا با مهمونداری سرش گرم بشه . فقط هر روز صبحانه و نهار و شام میره توی خیابون اتاوا و توی پاتوق های همیشگی خودش غذا میخوره و برمیگرده . به سبک زنان این طرف آبی ، زیاد هم اهل کار خونه نیست و شاید سالی دو روز به دو تا دونه و نصفی گلدونش برسه . اینه که ساعات بیکاری اش خیلی زیاده .

     وقتی که زمان داشته باشم بدم نمیاد باهاش حرف بزنم ( ببخشید ، ایشون حرف بزنن و من گوش کنم ) چون برای انگلیسی ام هم خیلی خوبه . سه چهار نسل پیش خانواده اش به کانادا اومدن و لهجه خوبی داره . به نفع منه که به عنوان تازه مهاجر دوستانی با لهجه های درست داشته باشم ولی واقعا از نظر زمان ، فقیر هستم . نمیدونم صبح چه جوری شب میشه . گاهی شبها تا ساعت دو و سه بیدارم که به همه کارهام برسم . هم درس دارم و هم کار خونه و هم کلی کار اینترنتی . اینه که مجبورم بعضی وقتها خودمو پنهان کنم که دلش نشکنه .

    یادمه زمانی که آدم بودم و وقتی برای خودم داشتم که به تفریح بگذرونم دوست داشتم خیاطی کنم . عاشق تکه دوزی و  برودری دوزی و خلاصه النگ دولنگ با چرخم بودم . چرخ نازنینی که ایران گذاشتم و دلم براش یه ذره شده و نمیتونم بیارمش . یکی از عزیزترین تکه های جهیزم بود .

    یکی از خوانندگان وبلاگ در باره وضعیت خیاطی در ویندزور سوال کرده بودن . چند تا  صفحه خوب در این مورد پیدا کردم که براتون میذارم .

  این اولین چرخ خیاطی کامل و به درد بخوری بوده که طراحی شده . انگار مال حدود صد و بیست سال پیشه .

 

       این صفحه ده خیاطخانه برتر ویندزور  به انتخاب مردم رو براتون ردیف کرده  که با تماس با اونها میتونین از قیمتهاشون هم اطلاع  دقیق تر پیدا کنین . من به طور حدودی تحقیق کردم  از دستمزد پنجاه دلار برای یک دامن ساده  تا هزار دلار برای لباس شب پرکار متفاوت بود .

http://www.userinstinct.com/on/windsor/8693029-custom-sewing-alterations.htm  

      این آدرس لیست چند کلاس خیاطی و طراحی در اسکس برای کسب اطلاعات بیشتر . سه تای آخری  کلاس طراحی لباس هستن  . کسانی که دوست دارن طراحی لباس یا به قول هم وطنها " فشن " کار کنن باید دوره های طراحی رو بگذرونن .

http://essex.floodlight.co.uk/essex/courses-classes-lessons/best-dressmaking-courses/qualification/study/region/16180339/220706/100/domain.html

 

این هم یک کلاس  خیاطی در ویندزور

 Windsor 7683 Tecumseh Rd. E

This location offers Beginning & Intermediate sewing classes, Beginning Quilting and Roman Shade/Tab Top Curtain seminars.
Please call    5199741090    for details

    ممکنه کسانی در ایران کلاس خیاطی رفته و مدرک داشته باشن  . این عزیزان اگر میخوان در ویندزور خیاطخانه باز کنن لازمه مدرک همینجا رو هم کسب کنن  . بنابراین باید مدرک خودشون رو ترجمه  قانونی کنن و به کانادا بیارن . اگر مدرکشون اینجا قابل قبول باشه  دوره نهایی یک ماهه خیاطی در موسسات اینجا رو هم میگذرونن و امتحان میدن  و بعد مجوز کار در انتاریو رو به دست میارن .  معمولا مدرک سازمان فنی حرفه ای ایران رو در بیشتر رشته ها قبول میکنن . هزینه این یک ماه به علاوه هزینه های جانبی کسب مجوز در موسسات مختلف متفاوت و بین هزار تا  دو هزار دلار متغیره . اگر دوست داشته باشن در سطح یک طراح  لباس کار کنن حدس میزنم  شاید درآمد بیشتری هم داشته باشن  . بعد از کسب مدرک خیاطی پیشرفته میتونین دوره طراحی هم ببینین .  شهریه کلاسهای طراحی هم در دوره های دو یا چند ماهه حدود ماهی هزار دلار به بالاست . البته در همه این کلاسها لوازم و پارچه با خود شماست .

    

برف . برف . برف

 

برف می بارد

          برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

                                                   کوه ها خاموش

                                                                    دره ها دلتنگ

    سلام . صبح به خیر . نمیدونم چطور شده که این شعر انقدر توی ذهن من جا خوش کرده . هر وقت که برف میاد و هوا ابریه و رفت و آمد ماشینها توی خیابون کمه ، من یاد این چند خط میفتم . هم سن و سالهای من یادشونه که این مال شعر آرش کمانگیر بود که فکر کنم نوشته کسرائی بود و توی کتاب درسی پنجم ابتدائی جا خوش کرده بود . من عاشق این شعر بودم و با دل کوچولوی یه دختر دوازده ساله وقتی به این قسمت میرسیدم اشک از گونه هام سرازیر میشد :

              درود ای واپسین صبح

                                   ای سحر بدرود

                                                      که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود

      هوا واقعا لایق همه بد و بیراههای دنیا شده . من از سرما بدم میاد . جناب آقای شوهر نازنین درست برعکس من عاشق هوای خنکه . وقتی برف داره نرم نرمک میاد تازه هوس میکنه بره پیاده روی . این کانادا اومدن واسه هر کی بد بود واسه ایشون خوب بود . هر بار که میره برفهای جلوی درو پارو کنه غیبش میزنه . خیلی که خسته بشه میشینه روی راحتی دم در و به عنوان جایزه کار نیک پیشاهنگی یه لیوان چایی یا شیر گرم تحویل میگیره و میزنه تو رگ . گاهی حتی با خوندن چند صفحه ای کتاب ، ماجرا رو طولانی تر هم میکنه . من هم از پشت شیشه به برف و قندیلهای آویزون شیروونی و ملت بقچه پیچ نگاه میکنم و به خودم میبالم که زن یه رستم قدر قدرت و شجاع الدوله شدم که حاضره با موجودات ترسناکی به اسم برف دوستی کنه .

    هواشناسی چند بار اعلام کرده بود که یک جبهه هوای سرد دوباره داره میاد به طرف ما و من از قبل تمهیدات لازم رو انجام دادم . دو سه کیلو شلغم و نارنگی و پیازچه و آماده کردن همه لباسهای گرم و غرغر همیشگی در باره درجه هوای فرنس . خودتون میتونین حدس بزنین که بین من و شجاع الدوله همیشه در باره درجه فرنس یک صحبتهایی !!!! هست .

    دیروز یکی از دخترها باید برای درسش چند تا عکس از برفها میگرفت . دو تائی شال و کلاه کردن و رفتن بیرون . من مثل همه مادرهای دنیا واسشون نگران بودم که خوب پوشیدن یا نه و مدام سر تا پاشون رو چک میکردم . جناب شجاع الدوله هم از فرصت استفاده کرد و جهید بیرون . سه تایی با هم از برف بازی لذت !!!!! بردن و برگشتن داخل .

    من که یادم نیست ولی احتمال میدم تعداد دفعاتی که در طول عمرم آدم برفی درست کرده باشم به انگشتان دست نرسه .

    هفته پیش بچه ها در یک اقدام خیرخواهانه خارق العاده واسه مادر بیچاره شون چند جفت ساق - گرمکن خریدن و نجاتم دادن . باور کنین حتی شبها هم درشون نمیارم .بگو نونت نبود ، آبت نبود  ، کانادا اومدنت دیگه  چی بود . زمستونها به خودم فحش میدم که چرا تهران گرم و نازنین رو ول کردم و اومدم قطب شمال و تابستونها از ذوقم با دمم گردو میشکنم .

    خوب غرغر بسته . درد دل کردم . دیگه بریم سر اصل مطلب :

    برای خرید پارو میتونین هم به کاسکو سر بزنین و هم به هوم دپو که آدرسهاشون رو قبلا چند بار نوشتم . قیمتش از پونزده دلار تا سی و پنج دلار بسته به سایز و جنس تغییر میکنه .

    شجاع الدوله میگه بنویس بهتره سرش  تیغه فلزی  ولی جنس خودش پلاستیکی باشه . میگه اصلا خیال نکنین که میشه شب بخوابین و فردا صبح پارو کنین . اگر بذارین برف سنگین بشه و ملت روی اون راه برن دیگه نمیتونین پارو بزنین چون کوبیده و فشرده میشه . باید چند بار در طول بارش برین بیرون و دست به کار بشین که تا لایه های نازکش سنگین نشدن بتونین پاکشون کنین .

   اینجا  در حریم خونتون باید مراقب جان عابران پیاده باشین . اگر روی یخ و برف پیاده روی شما سر بخورن  و خدای نکرده  اتفاقی براشون بیفته میتونن از شما شکایت کنن و  ماجرا رو به دادگاه بکشونن .

    تا جایی که میتونین از نمک استفاده نکنین . میگن پدر جد پیاده رو میاد جلوی چشمش . ما نریختیم و مطمئن نیستم . تحقیق کنین . شاید این نمکهایی که میفروشن برای این کار ساخته شده و خرابکاری که نمیکنه هیچی تازه به پیاده رو ویتامین هم میرسونه . چه میدونم ننه .

    خوب دیگه برم به کار و زندگیم برسم .

ماست و کرفس خود خودم

     سلام . یادتونه گفتم که دختر خاله عزیزی دارم که قراره از آمریکا بیاد ؟ خوب دیشب اومد . نمیدونستم که انقده فامیل دوستم. تازه خودمو کشف کردم والله . وقتی دیدمش انگاری همه غمهای عالم از دلم رفت . غربت یعنی همین . آدم تا نکشه نمیدونه یعنی چی . تازه با شجاعت تموم از تونل اومده بود . اونهایی که نمیدونن منظورم چیه به پست " تونل " مراجعه کنن .

    از یه هفته قبل داشتم برای طول مدت بودنشون برنامه ریزی میکردم . کجاها بریم و چه کارها بکنیم و چی بخوریم . وااااااااای که این آخری از همه سخت تره . چون نمیدونی طرف مقابلت چی دوست داره و چی دوست نداره . خود دختر خاله ام که البته مشکلی نبود . بالاخره بعد چهل و اندی سال فامیلی ، دو قرون همدیگه رو میشناسیم . بیشتر دلم شور بچه هاش رو میزد که نکنه ذائقه شون با بچه های من فرق داشته باشه و دستپخت من به دلشون نچسبه . به هر حال لازانیا و رولت ( جوون پسند ) درست کردم و به خیر گذشت ولی یه ماجرائی پیش اومد که براتون میگم .

    سالها یه عشقی سر میز داشتم به اسم " ماست و کرفس " . این موجود نازنین مخلوط ماست و کرفس و گل محمدی و ریحون بنفشه . خود ما ها اگر کاسه اش سر سفره باشه دیگه تقریبا به چیز دیگه نگاه هم نمیکنیم . من هم با رشادت یه کاسه درست کردم و سر میز گذاشتم و شروع کردم به تبلیغات . یه بیلبورد گنده گرفتم دستم که بعله ..... این کاسه که میبینید فلانه و بیثاره و شاهه و .... خلاصه با خوشحالی شاهد بودم که دختر خاله طفلکی من که در اثر تبلیغاتم اول همه به جای غذا یه ملاقه ماست و کرفس ریخت و یه قاشق دهنش گذاشت و ... من هی منتظر شدم که بگه اهه رااااااااست گفتی . چه خوشمزه است !! ولی بعد از دو سه قاشق بالاخره به صدا اومد که ببین بهتره با موجودی به اسم ماست و خیار آشتی کنی !!! اصلا خوشش نیومد .

    

     راستشو بگم این بار اول نیست که با ماست و کرفس طفلکی من بد رفتاری میشه . من و کاسه ماستم خیلی از این ناملایمت ها دیدیم و دیگه عادت کردیم . اشکالی نداره . عوضش همه ماستمو خودمون خوردیم . به به ....

    گزینه " کجاها بریم " هم یه مشکل جدیه . چون هیچ جایی نزدیک به ما و در ویندزور برای ورزش زمستونی وجود نداره . نزدیکترینش توی چتم هست که دو ساعت و اندی با ما فاصله داره . توی خود ویندزور دو تا سالن پاتیناژ هست ولی کفش کرایه ای نداره و یادتون باشه اگه خواستین برین باید کفش خودتون ببرین .

    اگه با افراد قبیله جایی رفتیم براتون عکس و خبر میارم .